باید بفهمد که همیشه قرار نیست لبخند عمیقی بر لب داشته باشد، شاد باشد و از زندگیاش لذت ببرد. باید درك کند که گاهی اوقات، غم هم به سراغش میآید.
باید برایش عادی باشد که آدمها نادیدهاش بگیرند، به او توهین کنند و یا حتی… تنهایش بگذارند!
باید با این مسئله کنار بیاید که خیلیها در زندگیشان، آدم امنی ندارند.
اما… انگار نمیخواهد این واقعیت را باور کند! باور نمیکند و اجازه میدهد که هر روز بیشتر از دیروز، احساساتش پایمال شود.
- آفتاب را بنگر!
در تاریکایِ زندگی، سرگشتهوار در پیِ روزنهای از امید میگردد. چشم میچرخاند میانِ این جماعتِ بیفروغ و سیهدل؛ کسانی که هرکدام بهنحوی، غرق در این مسافرخانهی کوتاه و گذرا شدهاند. وجودش از هیاهویِ پوچِ این روزگار مچاله گشته و سرگردان است که علاجِ اینهمه غصه را از کجا بجوید؟
چندوقتی است که به کنجی پناه برده و زانوانِ غم را در آغوش گرفته است. اما ناگهان، برقی در چشمانش میجهد و سر بر میدارد. آری! گویی عاشق پس از فراقی طولانی به وصالِ معشوق رسیده باشد؛ اشکها بیاختیار راهِ گونههایش را مییابند. مرهمِ زخمهایش، درست مقابلش ایستاده است! جانش بیتابِ آن آغوشِ پُرنور میتپد و نَفَس در سینه حبس شده است… کسی روبهروی اوست که با اشارتی از سرِ انگشت، چرخِ هستی و کونومکان را میگرداند. او، مولا علی را میبیند؛ دروازهی شهرِ علم و فاتحِ خیبر را.
سعی میکند برای ادایِ احترام برخیزد، اما قوتِ زانویش را از دست میدهد و بیاختیار بر آستانِ مولا میافتد. ردایِ سبزش را با جان و دل میبوسد و اشکهایی که مانعِ دیدنِ جمالِ امامش میشود را پس میزند، آنگاه با صدایی که از بغضی دیرینه لرزان است، زمزمه میکند:
"یا مولا! دلُم تنگ اومده…"