eitaa logo
- آفتاب را بنگر!
93 دنبال‌کننده
27 عکس
2 ویدیو
0 فایل
- آفتاب، نور، آفتاب، امید، آفتاب، شعف. آفتابگردان باش؛ آفتاب را بنگر پرتوهای طلایی‌اش را به‌آغوش بکش! باشد که تلخی و ظلمتِ ایام از خاطرت بگریزد. 🌻 | 𓏲 @rahbar_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز، ۵'۵'٠۵ است؛ ماکان نصیری، امیرعلی جداوی و مسیحا سالاری، هنوز حاضر!
باید بفهمد که همیشه قرار نیست لبخند عمیقی بر لب داشته باشد، شاد باشد و از زندگی‌اش لذت ببرد. باید درك کند که گاهی اوقات، غم هم به سراغش می‌آید. باید برایش عادی باشد که آدم‌ها نادیده‌اش بگیرند، به او توهین کنند و یا حتی… تنهایش بگذارند! باید با این مسئله کنار بیاید که خیلی‌ها در زندگی‌شان، آدم امنی ندارند. اما… انگار نمی‌خواهد این واقعیت را باور کند! باور نمی‌کند و اجازه می‌دهد که هر روز بیشتر از دیروز، احساساتش پایمال شود.
و من، آفتاب را در نگاهِ تو پیدا می‌کنم.
- هر دو، به نور خیره بودیم! او خورشید را نگاه می‌کرد؛ و من او را.
- آفتاب را بنگر!
در تاریکایِ زندگی، سرگشته‌وار در پیِ روزنه‌ای از امید می‌گردد. چشم می‌چرخاند میانِ این جماعتِ بی‌فروغ و سیه‌دل؛ کسانی که هرکدام به‌نحوی، غرق در این مسافرخانه‌ی کوتاه و گذرا شده‌اند. وجودش از هیاهویِ پوچِ این روزگار مچاله گشته و سرگردان است که علاجِ این‌همه غصه را از کجا بجوید؟ چندوقتی است که به کنجی پناه برده و زانوانِ غم را در آغوش گرفته است. اما ناگهان، برقی در چشمانش می‌جهد و سر بر می‌دارد. آری! گویی عاشق پس از فراقی طولانی به وصالِ معشوق رسیده باشد؛ اشک‌ها بی‌اختیار راهِ گونه‌هایش را می‌یابند. مرهمِ زخم‌هایش، درست مقابلش ایستاده است! جانش بی‌تابِ آن آغوشِ پُرنور می‌تپد و نَفَس در سینه حبس شده است… کسی رو‌به‌روی اوست که با اشارتی از سرِ انگشت، چرخِ هستی و کون‌ومکان را می‌گرداند. او، مولا علی را می‌بیند؛ دروازه‌ی شهرِ علم و فاتحِ خیبر را. سعی می‌کند برای ادایِ احترام برخیزد، اما قوتِ زانویش را از دست می‌دهد و بی‌اختیار بر آستانِ مولا می‌افتد. ردایِ سبزش را با جان و دل می‌بوسد و اشک‌هایی که مانعِ دیدنِ جمالِ امامش می‌شود را پس می‌زند، آنگاه با صدایی که از بغضی دیرینه لرزان است، زمزمه می‌کند: "یا مولا! دلُم تنگ اومده…"
بامدادی‌ست پی هرشبِ تاری.
یادِ تو پشت پنجره نشست. مثل یک کبوتر سفید؛ با صدایِ در، پر زد و پرید.