روحانی کاروانمان بود. توی لابی هتل نشسته بودیم و حرف از دلکندنها بود. بغض کرد. بعد ادامهی حرفش را گفت. اینکه آدم مُحرم که میشود، دنیایش تقسیم میشود به قبل و بعد آن. من رفتهبودم توی نخِ مردمک چشمهایش که هنوز میلرزيد. صحبتهایش که تمام شد، دورش که خلوت شد، رفتم کنارش، از او پرسیدم چرا وقتی از دل کندن حرف زدید، بغض کردید؟ گفت: یک هفته پیش پسرم تصادف کرد و از دست رفت. مانده بودم سفر را لغو کنم یا نه. گفتم اگر لغو کنم، مرد عافیت میشوم اما مرد بلا نه! آمدم که دل بکنم.
#آیت_الله_سلیمانی
- إسـراء -
روحانی کاروانمان بود. توی لابی هتل نشسته بودیم و حرف از دلکندنها بود. بغض کرد. بعد ادامهی حرفش را
سلیمانی ها دارن یکی یکی میرن . .
کی قرارھ شبیھِشون بشیم ؟!
خادمش ابر است و باران؛
زائرش خاک است و طوفان؛
هشتم شوال سالروز تخریب بقیـ؏ 💔!
علی پورکاوه16219193534167713624578.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
تو مدینھ گریہ کُن محکومهـ !
نوکر از سینھ زنی محرومهـ . . (:
اندڪے طَراوَٺ روح:))
- إسـراء -
مادرم . .
قدمهایت را بر روےِ
چشمانم بگذار
تا چشمانم
بھشت را نظارھ کنند . .
بغل رایگان یادتونه؟
هیچی خواستم بگم نسیه بود
پرداخت شد :)
#شهید_غیرت
#محمدرضا_الداغی