eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
851 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
یعنی اگه فرض کنیم معیار بمب هیروشیماست، چیزی معادل ۹۰ هزار تن تی‌ان‌تی😔 (البته بدون تابش رادیواکتیو)
بله دقیقا. علم ذاتا خنثی ست و به این بستگی داره که دست کی باشه و با چه هدفی استفاده بشه.
بله واقعا برای کنکوری‌های امسال خیلی شرایط سخت بود🥲 ولی ان‌شاءالله شما با قدرت درس بخونید و ایران رو به جایی که مد نظر آقا هست برسونید 🌱
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۳۵: خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است...! ✍️ش. شیردش
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۳۶: من عاشقت بودم... ✍️ش. شیردشت‌زاده به این نتیجه رسیدیم که جنگ ما را تبدیل به انسان‌های عجیبی کرده است. شخصاً حس می‌کنم جنگ ما را به درجه خاصی از پستی کشانده. به آن درجه که صبح می‌روی توی سردخانه و ظهر با اشتها غذا می‌خوری و شب با دوستت شوخی می‌کنی. چه می‌دانم؛ شاید هم اسمش پست بودن نباشد و باید اسمش را بگذاریم تاب‌آوری. شاید هم الان داغیم و بعدها عوارضش گریبانمان را بگیرد و توی خواب و بیداری کابوس ببینیم. دچار اختلال اضطراب پس از سانحه بشویم و این حرف‌ها. ولی آن لحظه خنده‌مان گرفته بود. احساساتمان قاطی شده بودند. کمی کرخت هم بودیم. شاید یک مکانیزم دفاع روانی بود. چه می‌دانم؛ من که روانشناس نیستم. مردم موقع وداع رفتارهای عجیبی نشان می‌دادند؛ ولی یکی از عجیب‌ترین‌هایش خواهر یکی از شهدا بود که صورتش را با ناخن‌هایش طبق یک الگوی خاص و منظم چنگ می‌زد. مشخص بود حالت چنگ زدنش صرفا تابع هیجان نیست. گویی نوعی آیین بود. با سه انگشت وسط دستش، با یک ریتم مشخص، اول بالای پیشانی و بعد کنار گونه‌ها را می‌خراشید، زیر لب آواز غمناکی به یک زبان غریب(شاید کردی یا لری) می‌خواند و خودش را کمی به جلو و عقب تکان می‌داد. گویا باید به نشانه سوگ، صورت به آن شکل خراشیده می‌شد. این کار را مانند یک وظیفه انجام می‌داد. پدر شهید هم رو به آسمان سینه می‌زد. آیین سوگ در اقوام ایرانی. آن روزها معراج همه ایران بود. همه ایرانی بودند و فقط همین مهم بود. دوتا وداع آخرِ شانزده فروردین، به اندازه تمام آن روز خستگی داشت. خانواده شهید قبل از خود شهید آمده بودند نشسته بودند منتظر. دوتا خواهرهای شهید بودند و مادرخانم و پدرخانمش. مادرش هنوز نیامده بود. خواهرهای شهید داشتند بلند بلند با هم حرف می‌زدند، ولی نگاهشان به روبه‌رو بود. -ما اینجا چکار می‌کنیم؟ -نمی‌دونم... معلوم نیست اینا چی می‌گن. -مگه نگفتن هیچی نیست؟ مگه نگفتن حالش خوبه؟ -من نمی‌تونم... من از اون دخترای قوی نیستم... من مثل اینا(به ما اشاره کرد) نیستم... طاقتش رو ندارم. دلم می‌خواست به او بگویم دقیقا چرا فکر کردی ما طاقتش را داریم؟ خواهر کوچک‌تر شهید بی‌تاب‌تر بود. با صدای گرفته، دائم تکرار می‌کرد: کاش انقدر خوب نبودی. من عاشقت بودم. من عاشق تو بودم... چند ماه پیش توی عقدت ناراحت بودم... مامان گفت یه دوست جدید پیدا کردی... حالا من موندم و اون دوست جدید... من عاشقت بودم. من عاشق تو بودم... ما با هم بزرگ شدیم... شهیدشان را با یک شهید دیگر با هم آوردند تو و با فاصله گذاشتند روی زمین. صدای گریه و ضجه دوتا خواهر شهید حسینیه را برداشته بود و دوستان شهید دورش گریه می‌کردند؛ ولی خانواده آن شهید دوم ساکت بودند. کم‌جمعیت هم بودند، دوتا خانم و سه‌تا آقا که یک نفرشان روحانی بود. صدا ازشان درنمی‌آمد. خانم‌ها چادرشان را کشیده بودند روی صورتشان و گریه می‌کردند و مردها فقط بغض کرده بودند. دلم براشان سوخت. همه خادم‌ها رفته بودند که آن دوتا خواهر را آرام کنند. من رفتم ایستادم نزدیک تابوت شهید دوم. خیلی جلو نرفتم، در حدی که حواسم به آن دوتا خانم باشد که حتی صدای گریه‌شان هم نمی‌آمد. مادرخانم شهید اولی نشسته بود روی صندلی‌ها و گریه می‌کرد. زینب با رنگ پریده آمد نزدیک من و گفت: من این خانمه رو می‌شناسم... دخترش سه چهار ماه بوده عقد کرده. هنوز بهش نگفتن... ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از آخرین خبر اصفهان
◀️علی قلهکی: باید به پوتین حق داد؛ او هم بر اساس منافعِ کشورش عمل می‌کند!/ اشتباه از ماست که «روسیه» را شریک راهبردی می‌دانیم! ↙️آخرین خبراصفهان: https://t.me/Isfahan_today 🔸ایتا👇 ⏩https://eitaa.com/joinchat/154796032C2c55b66f18
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 82 -یکی از
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 83 شفیعی دستی به ریش سوزنی‌اش کشید و گفت: خب البته باید درک کنی که اون موقع امکانات واقعا مثل الان نبوده. نه دوربینای راهور وجود داشتن، نه می‌شده کسی رو از روی گوشیش ردیابی کرد و نه خیلی چیزای دیگه. -ولی من بازم فکر می‌کنم این پرونده خیلی سرسری بررسی شده. فقط نتیجه گرفتن که دستکاری ماشین و تصادفش، طراحی منافقین بوده، همین. هیچ‌وقت عامل اون حادثه دستگیر نشده. هیچکس دنبال عامل نقص فنی ماشین نگشته. شفیعی به چشمانم خیره شد و گفت: چرا. من گشتم. انگار جریان برق از بدنم رد شد. مشتاقانه نگاهش کردم و گفتم: خب؟ -فهمیدم یه نفر از کسایی که توی اون گاراژ اتوبوس کار می‌کرد، یکی دو روز بعد حادثه فرار کرده رفته عراق. احتمال دادم کار همون باشه. -خب؟ -خب که چی؟ منافق بود. بازم چیزی دستمونو نگرفت. به هرحال خانواده موسویان هم از اون خانواده‌های مذهبی و انقلابی بودن که از اول انقلاب منافقین دائم تهدیدشون می‌کردن. پس ترور پسر و عروسشون چیز بعیدی نبود؛ اونم با کارایی که یوسف می‌کرد. یک نفس عمیق کشیدم و نگاهم را از چشمان شفیعی برداشتم. -شاید. -و بعدش؟ چی شد که به محسن بابایی رسیدی؟ ریحانه کی قاطی ماجرا شد؟ -تقریبا از همون وقتی که درباره پدر و مادر ریحانه خانم کنجکاو شدم، اینو با خودشونم مطرح کردم. خود ریحانه خانم هم خیلی درباره تصادف پدر و مادرشون سوال داشتن، ولی کسی جواب درستی بهشون نمی‌داد. در واقع من بخاطر این رفتم پرونده رو پیدا کردم که ریحانه خانم ازم خواستن. دوباره شفیعی یک لبخند معنادار زد، با این مفهوم که: ای کلک! برای مخ زدن از اسناد محرمانه استفاده می‌کنی؟ خودم را به نفهمیدن زدم و ادامه دادم: خود ریحانه خانم هم از وقتی فهمیده بودن یه تحقیقاتی درباره پدر و مادرشون کرده بودن. مادرشون معمولا خاطرات روزانه‌ش رو می‌نوشت و ریحانه خانم بیشتر دفترهای مادرش رو خونده بود. کنجکاو شده بود که ببینه توی گذشته خانواده‌ش چه اتفاقایی افتاده. -چقدرش رو فهمید؟ شانه بالا انداختم. -می‌دونن پدر و عموهاشون توی دهه شصت چه فعالیتایی داشتن، و فکر کنم بدونن اردیبهشت سال شصت و سه چه اتفاقی افتاده. یعنی آخرین باری که باهاشون حرف زدم تا اینجا پیش رفته بودن. -پس برای همین رفته سراغ محسن. -فکر کنم آره. قصدشو داشتن. -چرا می‌خواست درباره اون اتفاق بدونه؟ تمام شجاعتم را جمع کردم. مستقیم به چشمان شفیعی خیره شدم و به خودم جرات دادم که بگویم: چون فهمیده بود یه چیزی درباره خانواده‌ش مشکوکه. *** ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊بانویی مجاهد، آسمانی شد 🔸شهیده دکتر نصرت افتخاری، معاون فرهنگی اجتماعیِ فرماندهی انتظامی استان سیستان و بلوچستان از بانوان نخبه پلیس، که در مسیر تقویت پیوندهای فرهنگی و وحدت میان اقوام و مذاهب فعالیت می‌کرد، هنگام حضور در مأموریتی با هدف کمک به مردم و پیگیری مشکلات مناطق حاشیه‌ای زاهدان، هدف اقدام تروریستی قرار گرفت و به شهادت رسید. http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 83 شفیعی دس
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 84 *** وقتی وارد سالن انتظار بیمارستان شدم، با دختر آقای بابایی تماس گرفتم. فوری جواب داد. گفتم: من داخل سالن انتظارم. شما کجایید؟ -منم همینجام... صدایش را از نزدیک خودم شنیدم و بعد دیدمش. انگار صدایم را شنیده بود؛ برگشت و گوشی را قطع کرد. دختری بود شاید چهار، پنج سال بزرگ‌تر از خودم. چادری نبود؛ اما محجوب بود. چشمانش شبیه پدرش بودند؛ درشت و سیاه؛ ولی فکر کنم بقیه صورتش بیشتر به مادرش کشیده بود. پای چشمانش کمی تیره شده و لبانش رنگ‌پریده بود. پیش از این، در تماس قبلی، برایش توضیح مختصری سرهم کرده بودم از این که برای یک کار تحقیقاتی پیرامون حوادث دهه شصت، با پدرش مصاحبه کرده‌ام. -سلام. خانم موسویان؟ در جوابش لبخند زدم و دستی که برای دست دادن دراز کرده بود را گرفتم. -سلام. بله خودمم. چند لحظه سکوت کردیم. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چه بگوییم. کنجکاوی داشت مغزم را می‌خورد؛ ولی فکر می‌کردم شاید پرسیدن سوالاتی که به خودم مربوط بود همان اول کار بی‌ادبانه باشد. ساعت ملاقات بود؛ ولی من تصمیم نداشتم بروم بالا و محسن بابایی را توی بخش مراقبت‌های ویژه ببینم. هنوز توی کما بود و مطمئن نبودم اصلا من را که حتی فامیل دورش نبودم، به آن اتاق راه بدهند. بالاخره مودبانه‌ترین سوال ممکن را پرسیدم. -حال پدرتون بهتره؟ آهِ خسته‌ای کشید. -تغییری نکردن. نه بهتر شدن نه بدتر. -ان‌شاءالله بهتر می‌شن. باز هم چند لحظه سکوت شد. هیاهوی محوی در سالن بود؛ صدای زمزمه کسانی که آمده بودند ملاقات و صدای سرفه و صدای قدم زدن روی زمین سرامیکی. کولرهای گازی با قدرت کار می‌کردند؛ طوری که سردم شده بود. تلوزیون روی دیوار، بی‌صدا داشت شبکه نسیم را نشان می‌داد. دختر کمی این پا و آن پا کرد و گفت: بابا خوشش نمی‌اومد مصاحبه کنه. یادم نمیاد هیچ‌وقت این کارو کرده باشه. -به سختی راضی‌شون کردم. یادم نبود چطور؛ ولی احتمالا به سختی راضی‌اش کرده بودم. دختر دست کرد داخل کیف بزرگ و سیاهش و گفت: فکر کنم بابا یه چیزی رو می‌خواستن بدن به شما. دفترچه‌ای کهنه با جلد سرمه‌ای را از کیفش درآورد و به طرفم گرفت. -نمی‌دونم چیه؛ ولی بابا هیچ‌وقت کتاب و وسایل قدیمیشو نمی‌آورد بالا و وقتی دیدم این روی میزشه تعجب کردم. روش یه کاغذ کوچیک بود که بابا روش نوشته بود موسویان. وقتی زنگ زدید، حدس زدم منظورش شما باشید. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 84 *** وقتی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 85 دفترچه را گرفتم و وانمود کردم که می‌دانم. -بله... قرار بود اینو بدن به من. ممنون. دختر خندید. -بابا این چند وقت اخیر حواس‌پرت شدن، برای همین کارای مهم رو می‌نوشتن. اگه ننوشته بودن، من نمی‌فهمیدم باید اینو بدم به شما. هیچ ایده‌ای نداشتم که این دفتر چیست و چرا می‌خواسته آن را بدهد به من؛ ولی طوری سرم را تکان دادم و لبخند زدم که لو نروم. -خدا رو شکر که نوشته بودن. دوباره ساکت شدیم. تردید داشتم که درباره حادثه بپرسم؛ ولی بالاخره پرسیدم. -بالاخره متوجه شدن علت نشت گاز چی بوده؟ دختر کمی رنگ به رنگ شد و با کمی تاخیر گفت: آتش‌نشانی می‌گه دودکش مسدود بوده و علتش نقص فنی بوده. آب بینی‌اش را بالا کشید. -فکر کنم بابا حواسشون نبوده درستش کنن. اخیرا یکم حافظه‌شون ضعیف شده. صدایش کمی لرزید و متاسفانه من بلد نبودم با کسی که خیلی نمی‌شناسمش همدلی کنم. فقط گفتم: متاسفم. در جوابم لبخند زد. دل‌پیچه گرفته بودم و دل توی دلم نبود که بروم ببینم توی آن دفتر چیست؛ برای همین گفتم: خب... من دیگه مزاحمتون نمی‌شم... ممنونم بابت دفتر. ان‌شاءالله پدرتون هم زودتر سلامتی‌شونو به دست بیارن. -خواهش می‌کنم. دفتر را توی کیفم گذاشتم و با قدم‌های تند از بیمارستان بیرون زدم. تا ایستگاه اتوبوس صد متری پیاده‌روی داشتم. باد بهاری با قدرت می‌وزید و آسمان صاف بود، با لکه‌های کوچک و پنبه‌ای از ابر. چادرم را محکم گرفتم که باد نبردش و سرم را پایین گرفتم که گرد و خاک توی چشمم نرود. با دست دیگر، کیف را محکم به خودم چسبانده بودم. دلم از هیجان پیچ می‌خورد و نمی‌دانستم قرار است با چی مواجه شوم. احتمالا حقیقت خوشایندی نبود؛ چیزی نبود که دانستنش خوشحالم کند؛ ولی با تمام وجود می‌خواستمش. این حس را یادم بود؛ پیش از تصادف هم همین حس را داشتم. از وقتی از بیمارستان بیرون آمدم و در تمام مسیر خیابان بزرگمهر، حس کردم نگاه کسی دنبالم کشیده می‌شود. دوباره همان حس لعنتیِ تعقیب شدن سراغم آمده بود. حالا حس می‌کردم نه تنها دو چشم دارند نگاهم می‌کنند، بلکه دو پا هم دارند دنبالم می‌آیند. مثل دیوانه‌ها هر چند قدم می‌ایستادم و پشت سرم را نگاه می‌کردم؛ ولی توی شلوغیِ خیابان نمی‌توانستم کسی را پیدا کنم که دنبال من باشد. همه آدم‌های معمولی بودند؛ آدم‌هایی که آشنا نبودند و به نظر نمی‌رسید دنبال من باشند. کلافه از حس تعقیب شدن، به یک سوپرمارکت پناه بردم و بی‌هدف میان قفسه‌های چیپس و پفک چرخیدم. فروشنده پشت میز نشسته بود و با تلوزیون کوچکی که بالای دیوار مغازه نصب شده بود، فوتبال می‌دید. از جلوی قفسه کیک‌ها گذشتم و زیرچشمی بیرون را نگاه کردم. مردم رد می‌شدند و به نظر نمی‌رسید کسی حواسش به من باشد. دست آخر برای این که فروشنده شک نکند، یک کیک کاکائویی خریدم و بیرون آمدم. به نظر می‌رسید کسی نباشد؛ ولی بود. نمی‌دیدمش؛ ولی می‌دانستم که بود. یکی داشت من را نگاه می‌کرد. یکی کمین کرده بود و کم و بیش می‌دانستم کیست و ناخودآگاه چشمم پی‌اش می‌گشت و می‌دانستم که خودش را نشان من نخواهد داد. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا