⚠️ هشدار لو رفتن داستان⚠️
همونطور که حدس زدید، این داستان بازنویسی رمان شاخه زیتونه. البته با تغییرات فوقالعاده زیادی. کلا کوبیدم از نو ساختم و فقط یه درونمایه کمرنگ از شاخه زیتون درش مونده.
خیلی ها دارند میگویند سکوت کنید!
اینکه وزیرخارجه با ویتکاف ملاقات داشته یک چیز عادی است، دشمن داره شوی رسانهای انجام میده.
میشه بفرمایید این موضوع اگر یه امر عادی بوده چرا خود وزیرخارجه با مردم در میون نگذاشته؟
اصلا چرا هیچ وقت ایران شوی رسانهای نباید راه بندازه؟
از اون طرف سخنگوی وزارت خارجه گفته، صندلی ما در سازمان ملل سنگر ماست نمیشه که موقع سخنرانی بقیه ترکش کنیم.
کاری به منطقشون اصلا ندارم.
اما یعنی بقیه کشورها که موقع سخنرانی نتانیاهو صندلیهاشون را ترک میکنن نشانه ترک سنگره؟
یا اینکه طرف مقابل را باش پدرکشتگی داشته باشی و لحظهای آرزوی زنده موندنشو نداشته باشی اینکه بشینی و حرفاشو گوش بدی حفظ سنگره؟
حتی اگه به کشورت، به مردم بی احترامی کنه و بگه میخوام نابودتتون کنم مثل ماست بشینی و نگاه کنی حفظ سنگره؟
کشورای دیگه به خودشون حمله نشده بلکه به خاطر انزجارشون از آدم کشی و.. نتانیاهو جلسه اونا ترک میکنن حالا ماچی؟ موقع سخنرانی ترامپ، کسی که قاتل، ژنرال سلیمانی و بعد از اون رهبر عزیزانقلاب هست میشینیم و گوش میسپاریم به حرف هایش و در واکنش به نابودی ایران تنها مینشینیم.
از اون برادر دینی که میگفت حرفهای ترامپ را گوش نکنید و قرقره نکنید میشه بپرسید الان کجان؟ انگار کسای دیگه که با شما همنشیناند بیشتر مستمع به حرفهای ترامپ هستند و حرفهایش را قرقره نمیکنند بلکه عمل میکنند.
خلاصه که سکوت کنید اینا اتفاقات عادیه و دشمن داره بزرگش میکنه، ماهم خر!
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
خیلی ها دارند میگویند سکوت کنید! اینکه وزیرخارجه با ویتکاف ملاقات داشته یک چیز عادی است، دشمن داره
میدونید حسم نسبت به اینکه رییسجمهور رفته مجمع سازمان ملل چیه؟
تصور کنید مبل سفید نو خریدی، بعد یه بچه دو ساله، بدون پوشک، درحالی که یه دستش یه لیوان شربت آلبالوئه و به اون یکی دستش سس گوجه و چربی غذا مالیده، بشینه رو اون مبل.
دقیقا همینطوری تنم میلرزه😕
با خودم میگم هرآن ممکنه یه چیزی بگه، یه حرکتی بکنه که آبروی ایران بره.
که البته تا الان کم گل نکاشتن، هم ویتکاف رو دیدن، هم نشستن سخنرانی ترامپ رو تا آخر گوش کردن، هم خاک تو سر من با این وضع رای دادن هموطنام😑
آقای پزشکیان
بهت رای ندادم، رای نخواهم داد و در کل هم با سیاستها و منش و نگرشت موافق نیستم.
ولی ممنون که قاطع و محکم صحبت کردی و ممنونم که عکس امام شهید رو جلوی دنیا بالا گرفتی.
واقعا یه نفس راحت کشیدم الان😕
لطفاً در ادامه هم قاطع باش،
انقدر دنبال مذاکره و توافق ندو،
و بجای ناله و چه کنم چه کنم کردن، واقعا همت کن مشکلات رو حل کنی.
در این صورت قطعا ما پشتت هستیم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 64 فصل 2: ک
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 65
مرد نفسی دردناک کشید و سرفه کرد. خود را بیشتر روی صندلی چرخاند و چادر را بیشتر کنار زد. دخترک تقلا میکرد خود را از میان دستان زن آزاد کند. مرد سعی کرد دستان زن را کنار بزند، نشد. دستهای مادر مثل سپر دختر را گرفته بودند؛ استخوانهای شکستهی مادر، دختر را سالم نگه داشته بودند. دخترک به سکسکه افتاده بود. نای ناله و جیغ نداشت.
مرد با تهماندهی نیرویش، دخترک را گرفت و بیرون کشید. درد داشت میکشتش؛ ولی حالا آن دخترک تنها رشته اتصال او به زندگی بود. تنها عامل حرکتش، تنها چیزی که غریزه بقایش آن را میشناخت. دخترک را کشید توی آغوشش و او را به سینه چسباند. سرسری به صورت و بدن دخترک دست کشید. خونین بود؛ ولی زخم و شکستگی نداشت. خون خودش نبود.
باد با قدرت بیشتری میوزید و به داخل راه پیدا کرده بود و مرد را میلرزاند. دخترک هقهق میکرد و نفس میزد. مرد میدانست باید کاری کند؛ ولی هیچ ایدهای نداشت که چه کاری و چطور. یک دور دیگر محیط را از نظر گذراند. بیرون را به خوبی نمیدید؛ از پنجرههای سمت راست فقط کمی از آسمان تیره و قلهی برفگرفتهی کوه پیدا بود و از پنجرهی سمت خودش، زمینی گلی و تکههای برفِ کهنه. به این نتیجه رسید که اولین قدم، بیرون رفتن از اینجاست.
میان زوزه باد و صدای سکسکه دخترک، صدای دیگری شنید. صدایی آرام و خفه. صدای به هم فشرده شدن گل و برف و یخ زیر یک پوتین. یکی داشت همان نزدیکی قدم میزد. شاید کمک رسیده بود. حالا مرد فقط یک ایده داشت: بیرون بردن دخترک از این اتوبوس شکسته و له شده.
اورکتش که روی پایش بود را برداشت و دور دخترک پیچید. دخترک را به سینه فشرد و با دست دیگر، شیشههای شکستهی لبهی پنجره را جدا کرد. دستش برید، ولی سرما پیش از آن دستش را بیحس کرده بود. دخترک را محکمتر گرفت و خم شد سمت پنجره. زخمِ روی پهلویش انگار بازتر شد و تیر کشید. نفسش را حبس کرد و با اراده بیشتری، خود را روی برفها انداخت. اتوبوس به اندازه قامتِ سینهخیزِ یک انسان با زمین فاصله داشت. هر دو دست را ضربدری روی دخترک گذاشت و خودش را روی زمین کشید. نالهاش به هوا رفت، ولی ادامه داد. انقدر خودش را روی زمین کشید که تا زانو از اتوبوس بیرون آمد. سوز سرد به بدنش خورد و حرکت را مختل کرد. روی زمین چرخید تا وزنش روی دخترک نباشد و دستانش همچنان دخترک را در آغوش داشتند.
ناامیدانه، به سختی داد کشید: کمک...! کسی اینجاست؟ کمک...
چشمانش سیاهی رفتند. خون میرفت و سرما و درد غلبه میکرد. سعی کرد بیدار بماند و گوش تیز کند. صدای پا هنوز میآمد. پایی داشت توی گل و برفاب فرو میرفت و اتوبوس را دور میزد. نزدیک شد. یک نفر بود و جواب نداد. کمک نبود. مرد این را فهمید؛ ولی نه توانی داشت و نه ایدهای برای واکنش و دفاع.
صدای پا نزدیک شد. شبحی متحرک در میان تاریکی دید. شبح نزدیک شد. جلو آمد و بالای سر مرد ایستاد. مرد نای لب جنباندن و کمک خواستن نداشت. فقط دخترک را در آغوش گرفت. زمین اطرافش از خونش قرمز شده بود. شبح بالای سرش ایستاده بود. هیچ کاری نمیکرد. مرد نگران بود و هیچ کاری از دستش برنمیآمد. دخترک از حال رفته بود. صدای سکسکهاش هم دیگر نمیآمد.
شبح انقدر ایستاد و صبر کرد تا تمام خون مرد روی گل و برف بریزد و تمام شود.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقای پزشکیان بهت رای ندادم، رای نخواهم داد و در کل هم با سیاستها و منش و نگرشت موافق نیستم. ولی مم
اومدم با پیامت کیف کنم ولی برق رفت، دوباره یادم افتاد قرار بود خاموشی ها تموم بشه ولی نشده. خلاصه خورد تو ذوقم از آقای پزشکیان دوباره🤭
علی برکت الله
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقای پزشکیان بهت رای ندادم، رای نخواهم داد و در کل هم با سیاستها و منش و نگرشت موافق نیستم. ولی مم
فقط نفس راحت کشیدم آبرومون نرفت، منتهی از حس ن.... کم نشده هنوز.
ای کاش آدما حرف و عملشون یکی بود. 😞
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقای پزشکیان بهت رای ندادم، رای نخواهم داد و در کل هم با سیاستها و منش و نگرشت موافق نیستم. ولی مم
باید گفت آقای پزشکیان ممنون که وظیفهات را به عنوان رئیس جمهور، جمهوری اسلامی ایران انجام دادی!
غیر از این بود تعجب داشت و شک بر انگیز بود.
راستی جاش بود بحث انتقام و خون خواهی را هم بگید، جبهه مقاومتم جا موند، یمن دلاورم که هیچی،نقض تفاهم نامه هم که نگیم بهتره.
هیچی دیگه همین...