یه زمانی به ما حمله شد،
مرز غربی کامل درگیر شد،
تهران بمباران شد،
دشمن داخل خاک ایران پیشروی کرد،
سپاه تازه تاسیس شده بود،
ارتش ازهمگسیخته بود،
مسئولان ترور میشدند،
گروهکها هرکدوم یه قسمت رو دست گرفته بودن،
فرمانده و نخبه نظامی کم داشتیم،
هیچ چیزی به اسم پدآفند هوایی و رادار و... نداشتیم،
آسمون کشور یه طوری بیدروپیکر بود که راحت هواپیمای بعثی میاومد توی ارتفاع پایین به مردم تیراندازی میکرد،
هیچ سلاح پیشرفتهای نداشتیم،
یه مشت سلاح قدیمی از زمان شاه برامون مونده بود،
پهپاد و موشک رو اصلا نمیدونستیم چیه،
یه گلوله هم نمیتونستیم بسازیم،
سازمان رزم درست و درمون نداشتیم،
هیچی نداشتیم،
هیچی به معنای واقعی،
و صدام همهچیز داشت،
حمایت آمریکا و شوروی و کشورهای دیگه رو داشت،
تا دلتون بخواد سلاح داشت،
ما با دست خالی جلوی صدام ایستادیم،
ما هیچی بجز ایمان به خدا نداشتیم، و این قویترین و مهمترین سلاح ما بود.
صدام حمله کرد، قتلعام کرد، بمباران کرد،
ولی ایران ایران موند.
صدام رفت و ایران موند.
این سردارهای شهید، از اول سردار شهید و نخبه نظامی نبودن،
اونا جوونهای سادهای بودن، مثل ما،
فقط زمانی که نیاز بود به وظیفهشون عمل کردن.
اونا از اول سردار نبودن، توی بستر جنگ رشد کردن.
پس فکر نکنید شهادت سرداران سپاه به معنی اینه که دیگه هیچکس نمونده! نه! ما هستیم، وقتشه ما رشد کنیم، وقتشه ما عیارمون سنجیده بشه.
و یادتون باشه،
این دنیا دست خداست،
هیچ قدرتی برتر از خدا نیست،
و تنها راه پیروزی توکل به خدا و در راه خدا جهاد کردنه.
هر وقت خواستید ناامید بشید به زمان جنگ فکر کنید، از اون موقع که وضع ما بدتر نیست!
و هر موقع خواستید از اسرائیل بترسید، یادتون بیاد که خدا همیشه از همهی زورگوها و قلدرهای تاریخ قویتر بوده،
و همیشه خدا برنده شده،
و این خداست که از اول قویترین بوده،
قویترین هست،
و قویترین خواهد بود.
#وعده_صادق #مرگ_بر_اسرائیل #غدیر
http://eitaa.com/istadegi
باورم نمیشد یه روز با چشم خودم، توی آسمون بالای سرم، رهگیری پدآفند هوایی رو ببینم😎
#الله_اکبر
مهشکن🇵🇸🇮🇷
باورم نمیشد یه روز با چشم خودم، توی آسمون بالای سرم، رهگیری پدآفند هوایی رو ببینم😎 #الله_اکبر
باورم نمیشد یه روز با چشمای خودم، تو آسمون بالای سرم، موشک هایپرسونیک ببینم😍
#مرگ_بر_اسرائیل
مهشکن🇵🇸🇮🇷
باورم نمیشد یه روز با چشمای خودم، تو آسمون بالای سرم، موشک هایپرسونیک ببینم😍 #مرگ_بر_اسرائیل
روح سردار حاجیزاده شاد...🥲💔
مهشکن🇵🇸🇮🇷
باورم نمیشد یه روز با چشمای خودم، تو آسمون بالای سرم، موشک هایپرسونیک ببینم😍 #مرگ_بر_اسرائیل
از بهشت نگاهمون میکنند...🥲
برای نماز صبح با صدای دوتا انفجار مهیب بیدار شدیم؛
جنگ این شکلیه...
#مرگ_بر_اسرائیل
313.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معاونت آموزشی دانشگاه: سلامت جسمی و آرامش و امنیت روانی شما دانشجویان برای ما خیلی مهمه😌☺️
در نتیجه، امتحانات طبق برنامه قبلی حضوری برگزار میشه😁🙄
پ.ن: دیوونه منم که دارم توی این دیوونهخونه درس میخونم😐
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت شانزدهم شهریور ۰۳ الان همهچیز
✨هو اللطیف✨
🏰"قلعهی بتنی"
سرگذشت یک پیوند🌱
✍️ فاطمه شکیبا
قسمت پایانی
شهریور ۰۳
شب اربعین، وقتی توی گلستان شهدا دنبال موکبم بودم، دلم را یک دل کردم. همان شبی که مهندس از کربلا برگشته بود. فکر کنم دعایش گیرا بود.
ترم اول که بودم، برای درس مردمشناسی مقالهای میخواندم با موضوع آداب و رسوم کهن مردم جیرفت برای دفن مردگان؛ دقیق یادم نیست، یک چنین چیزی بود. اول مقاله، نویسنده بحثی را مطرح کرد به نام مناسک گذار. مناسک گذار، اصطلاحی در مردمشناسی ست و به معنای آداب و رسومی ست که در فرهنگهای مختلف و در مقاطع مهم زندگی اجرا میشده؛ مراحلی که زندگی انسان دچار تغییر بزرگی میشود، دگرگونی اساسی هویت انسان. مراحلی چون تولد، بلوغ، ازدواج، پیوستن به دین یا گروه و مرگ. از گذشته، مردمان جوامع کهن، برای چنین مراحلی آدابی داشتند و مناسکی به جا میآوردند تا هم خود فرد برای تغییر بزرگ آماده شود و هم به دیگران گوشزد کنند که به زودی آنان نیز به مرحله تازهای خواهند رفت.
ترنر معتقد است گذار خود چهار مرحله دارد: گسست، بحران، جبران، پیوند دوباره. اگر زندگی انسان را یک ابدیت در نظر بگیریم، ابدیتی ست مرحلهای؛ از جهانی به جهانی دیگر و از هویتی به هویتی تازهتر. از رحم مادر به این دنیا، از کودکی به بلوغ، از تجرد به تاهل و والدگری و از دنیای مادی به جهان پس از مرگ؛ و شاید در آن جهان نیز مراحلی هست برای تغییر و پلههایی برای رشد. هریک از این مراحل، مرگی تازه است و تولدی تازه. دل کندن است و دل بستن. گسستن است و پیوستن. تلخ است و شیرین. مثل مرگ، مثل زایش.
اکنون من در آستانه تجربه مرگی جدیدم و تولدی جدید. گسستی و پیوندی. گسست از دخترِ خانه بودن و کودکی و نوجوانی و عالم تنهایی و خیلی چیزها که توی خانه پدر دارم؛ و پیوند با یک انسان جدید و در واقع، یک جهان جدید. هر انسان یک جهان است و قرار است جهان من و دیگری با یکدیگر پیوند بخورند و جهانی تازه بسازند. پیوند با یک خانواده جدید، شناختن آدمهای جدید... ترسناک و زیباست، مثل اقیانوس.
دارم مناسک گذار را طی میکنم. شنبه مهربرون بود. دوشنبه و سهشنبه رفتیم آزمایش. چهارشنبه آیینه و شمعدان خریدیم. جمعه بلهبرون بود.
هنوز به عقد نرسیدهام. نمیدانم آن لحظه چطور خواهم بود و چه حالی خواهم داشت؛ ولی میدانم دیگر به حالت قبلی برنمیگردم. مثل تغییر شیمیایی ست. امیدوارم هیچوقت دلم نخواهد برگردم و شیرینیِ مسیر به تلخیاش بچربد. امیدوارم جهان کسی که انتخاب کردهام را دوست داشته باشم.
دارم در قلعه بتنی را برای یک نفر باز میکنم. امیدوارم وقتی وارد قلعه شد، نترسد و عصبانی نشود و بدش نیاید و دلش بخواهد بماند، همانطور که یک سال است پشت در قلعه مانده و سعی کرده از موانع عبور کند.
و راستش... اعترافش سخت است ولی روی دیوارهای خاکستری و کدر قلعه بتنی و گوشه کنار محوطه بیروحش، جوانهها و گلهایی درحال روییدناند. جوانههایی که قبلا در شرف روییدن لگدمال شده بودند و خودم با اسید سوزانده بودمشان، حالا دوباره دارند راهشان را از میان بتن و آجرهای قلعه باز میکنند و سر بیرون میآورند. جوانههایی سبز و تازه و شکوفههایی به رنگ آبی و بنفش و حتی صورتی! چیزهایی که مطمئن بودم هیچوقت در قلعه نمیبینمشان. اسید نتوانسته بود ریشه را بسوزاند.
من دارم میمیرم؛ و این مرگ سنگینتر از مرگهای قبلی ست. مرگهای قبلی آرام اتفاق میافتادند و تغییر شگرفی رقم نمیزدند؛ ولی این مرگ واقعا از جهاتی مرگ است. حالا فهمیدهام که مرگ بد نیست و تقریبا دارم برای مرگ بعدی آماده میشوم. هرچه به دل کندنها فکر میکنم، یاد مرگ بعدی میافتم که خروج از جهان ماده است و دل کندن از آن. حالا دارم عمیقا این را درک میکنم که: ما عندکم ینفند و ما عند الله باق. حالا بیشتر فهمیدهام نباید دل به هیچچیز و هیچکس ببندم؛ چون آخرش از همهچیز جدا میشوم و دل بستن تنها درد بیشتری دارد.
و من چقدر به الانِ خودم دلبستهام و چقدر برایم دشوار است...! نمیدانم با اینهمه دلبستگی چطور قرار است بمیرم.
سال پیش همین موقع، یکی از اقواممان فوت شده بود و توی مراسم ختمش بودیم. جنازهاش را تشییع کردیم و برایش نماز خواندیم. با او وداع کردیم و در خاک گذاشتیمش. تکتک مراحلش را دیدم؛ آن هم درحالی که فردایش تولدم بود. تولد و مرگ قاطی شده بودند و من حواسم نبود که هردوی اینها یک باطن دارند.
چقدر آن روزها – شهریور پارسال – برایم تلخ و سخت گذشت. انقدر تلخ که فکر میکردم با هیچ شکر و عسلی شیرین نمیشود. لحظاتی انقدر پر از اندوه و ناامیدی و خشم بودم که حس میکردم هیچوقت هیچوقت نمیتوانم خوشحال باشم. حتی لحظاتی که خوشحال بودم هم ته ته دلم غم بود و نسبت به خوشیهای کوچک هم حریص شده بودم. هیچوقت باورم نمیشد شادیِ الان را. اصلا و ابداً فکرش را نمیکردم چنین لحظاتی را.