از جذابیتهای این شبها حضور همه نسلهاست و هیچ فرقی نمیکنه مال دهه ۵۰باشی یا ۱۴٠٠، پیر و جوان کنار هم شعار میدن و خسته نمیشن حتی بچههای کوچیک دو یا سه ساله که مشتاقانه شعار میدن، دو میگیرن و...
مشت همه نسلهای ایران تو دهن حرومزادههای دنیا. ✊🏻👊🏼
#بزن_که_خوب_میزنی
@istadegi
بسم الله الرحمن الرحیم
سرم را میگذارم روی پرچم سرخِ روی مزار تازه.
بوی خاک و گل و گلاب هم زمان میپیچد توی دماغم.
پرچم را میبوسم. خیلی آرام. بعد، زودی بلند میشوم که خیلی کسی مرا در این حال نبیند.
مراسم تمام شده بود. دور قبر خلوت شده بود. بیشتر آشناها حواسشان پرت بود. با این حال پوشیه زدم، سریع رفتم یک بوسه بر خاک زدم و زود بلند شدم.
در این یک هفته مدام با خودم فکر میکردم که دیگر بوسیدن عمو کار راحتی شده و میتوانم هروقت خواستم این کار را انجام دهم. فکر میکردم بوسیدن یک سنگ قبر که مشخصاً بیجان است و نمیتواند واکنشی نشان دهد به مراتب آسان تر از بوسیدن کسی است که حتی سلام کردن به او هم همراه با سختی و شرم باشد.
فکر کنم لازم باشد توضیح بدهم که چرا سلام کردن به عمویم سخت است.
کلا مردهای فامیل ما فاز متفاوتی از عموم جامعه دارند. به طور کلی، معمولا به خانمها سلام نمیکنند حتی اگر به آنها محرم باشند! و علتش این است که اصلا نگاه نمیکنند که بخواهد تشخیص دهند آن خانم محرم است یا نامحرم! از کودکی به یاد دارم هربار میخواستیم به عموهای پدرم سلام کنیم، میرفتیم روبهرویشان و میگفتیم سلام عمو و گاهی هم خود را معرفی میکردیم. بعد سرشان را بالا میآوردند، یک لبخند میزدند و سلام و احوالپرسی میکردند. این لبخند که خودش دنیایی از احساسات بود فقط مال ما محارم بود. کل تفاوت بین محرم بودن یا نبودن. و این رفتار فقط در مقابل عموی های پدر نبود. در مقابل عموهای خودم و حتی پدر خودم هم!
البته این تفاوت به ظاهر کوچک برای منِ کوچک فشار داشت و دلم خیلی تحویل گرفتن بیشتر میخواست. دلم خیلی تفاوت میخواست. گاهی دست هم میدادیم؛ ولی خب مشخص است که باز هم کم بود.
با فامیل های نزدیکتر مشخصا روابط گرمتر بود. مثلا بیشتر دست میدادیم و گاهی ممکن بود حتی در اعیاد روبوسی هم بکنیم! اما عمیقترین قسمت ارتباط با پدر و عمویم کلکلهایی بود که میکردیم. همدیگر را تکهباران میکردیم و میخندیدیم.
با این حال، گاهی که حالش را نداشتم حتی همان سلام را هم نمیکردم.
ولی یاد ندارم بابت سلام نکردنها،
تکه انداختنها،
حرفها و شوخیها و خیلی چیزهای دیگر، ناراحتی و کدورتی از جانب این عمو دیده باشم.
از کودکی دوست داشتم این یخ بین من و عموها و پدرم آب شود. همیشه دلم میخواست هربار به عنوان معدود محارمی که دارم، تحویلم بگیرند، گرم بگیرند و برایم ذوق کنند. دوست داشتم هربار مرا میبینند آغوش باز کنند و...
امروز فکر میکردم دیگر شرایط عوض شد؛
عموی من همیشه آغوش باز کرده و من با خیال راحت میتوانم...
فکر میکردم میتوانم هربار بنشینم پای مزار و درحالی که سنگ قبر را نوازش میکنم به عمویم سلام کنم؛
اما باز هم نتوانستم.
انگار که شرم سالها عادت شده باشد.
فکر کنم شاید یک نیمه شبی،
تنها،
با روی پوشیده،
بیایم اینجا،
بررسی کنم که هیچ کس در این اطراف نباشد،
و آنوقت سفره دل باز کنم و حرفهای مگوی سالها را بزنم...
برعکس هرسال که با لباس نو و لبی خندان به گلستان میآمدیم و سال را تحویل میکردیم، امسال با لباس جنگ و چفیه به گلستان آمدهایم.
امسال برعکس دیگر سالها از سال تحویل میترسم، از آن لحظهای که اعلام سال نو میکنند و بعدش قرار است صدای آقایمان پخش نشود.
هرسال پیش از رو بوسی همه سکوت میکردیم تا صدای آقایمان را بشنویم.
چطور میشه عید داشت وقتی پیکر آقای شهیدمون روی زمینه هنوز، وقتی هنوز نشده یه دل سیر براش گریه کنیم، وقتی در لحظات مهم باهامون بوده و حالا نیست....
کاش برگردیم به عقب!