سلام
واقعا نمیدونم چرا لایحه تامین امنیت زنان چندین ساله که توی مجلس معطله... ولی قانون صدور گواهینامه برای موتورسواری بانوان سریع تصویب میشه😐
واقعا نمیفهمن کدوم در اولویته؟😐😐😐
البته لایحه تامین امنیت زنان، بیشتر برای پیشگیری از خشونت خانگی و قتل ناموسی هست نه موارد جنایی مثل دو موردی که مثال زدید.
ولی در کل لازمه که برای حفظ امنیت بانوان، اصلاحات قانونی انجام بشه که نمیشه. تا میگیم امنیت بانوان سریع میگن حجاب😶🌫
قبول دارم که حجاب مهمه، ولی کافی نیست.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امروز روز جهانی ماما بود. یادی کنیم از بانویی که سالها با همین دستها به نوزادان زندگی میبخشید؛ شه
سلام
بله.
گویا وقتی حمله اتفاق میافته، یه روحانی نزدیک محل حادثه بوده و با عبای خودش پیکر شهیده رو میپوشونه. برای همین اینطور به نظر میاد.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۱۷: سردخانه ✍️ش. شیردشتزاده همان اوایل عید بود؛ روز
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۱۸: حاج خانم
✍️ش. شیردشتزاده
خانم س کفن را باز کرد و پارچه روی صورت را کنار زد. دوباره ناخودآگاه سلام کردم. همان حس قرار گرفتن در برابر یک بزرگ را داشتم. آن لحظه تنها ترسم این بود که یک وقت از سر بیتجربگی کاری نکنم که حرمت پیکر شهیده بشکند. یک خانم نسبتاً مسن بود. صورتش سالم سالم بود و چشمانش نیمهباز بودند. فقط یکی دوتا خراش خیلی کوچک روی صورتش بود. پیکر را قبل از کفن، توی پنبه و پلاستیک پیچیده بودند. کمی پنبه روی صورتش بود که آن را با کمک خانم س از صورت نورانیاش پاک کردیم. نه تنها ترسناک نبود، زیبا بود. زنده بود.
با دیدن پنبهها و پلاستیک، یاد عکس پیکر شهید مهدی عباسی افتادم. پسرخاله پدرم بود که توی عملیات بیتالمقدس شهید شده بود. توی آلبومهای خانوادگی یک عکس دیده بودم از تحویل پیکرش. تابوت نبود. حتی کفن هم نبود. یک پلاستیک بزرگ بود پر از پنبه. یک نفر قسمتی از پلاستیک را پایین داده بود و قسمتی از یک سر پیدا شده بود؛ سر مهدی. چشمانش بسته بود. میگفتند تنها چیزی که از مهدی مانده همان سر است.
به خانم س یک جفت دستکش پلاستیکی داده بودند. من هم توی کیفم دستکش داشتم؛ ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که دستکش فقط مزاحم است و لازم نیست؛ چون شهیده را غسل داده بودند و لمسش اشکال نداشت(چه حرفها! پیکر شهید مطهر است.). خانم س بیشتر به صورت دست میکشید و با شهیده نجوا میکرد. نمیفهمیدم چه میگوید. من اما کمتر به صورت دست میزدم. راستش خجالت میکشیدم. با خودم میگفتم نکند بیاحترامی باشد؟ نکند خوشش نیاید؟
پارچه ساتن سبز را باز کردم و آن را روی پیکر انداختم. خانم س همچنان با وسواس مشغول تمیز کردن چهره شهیده بود و نجوا میکرد. من هم با وسواس، پیکر را با پارچه پوشاندم و لبههای پارچه را هل دادم زیر پیکر تا تکان نخورد. کفن انگار هنوز نم داشت یا شاید من اینطور حس میکردم. توی ذهنم غوغا بود. نمیدانستم به شهیده چه بگویم. کلی حرف داشتم و حالا هیچکدام یادم نمیآمد. فقط تندتند زیر لب میگفتم: ببخشید حاج خانم... التماس دعا...
و به طور عجیبی یاد آن شعر افتاده بودم که: دارند یک به یک و جدا میبرندمان/ شکر خدا به کرب و بلا میبرندمان/ ما نذر کردهایم که قربانیات شویم/ دارند یک به یک به منا میبرندمان...
سربند را یکی از آقایان از پشت پرده داد. خانم س کمی سر شهیده را بلند کرد و من سربند را روی پیشانیاش گذاشتم. با پارچه کفن تمام سر و گردن شهیده را پوشانده بودند؛ انگار که روسری سرش بود. از پشت سر کمی خون به پنبههای زیر سرش سرایت کرده بود. شاید سرش ترکش خورده بود. نمیشد سربند را کامل بست؛ فقط آن را طوری سر جایش تنظیم کردیم که تکان نخورد و به نظر بیاید سربند بسته. فکر کنم ذکر سربند هم یا فاطمه زهرا بود.
یکی از آقایان کمی پنبهی پیچیده شده در پارچه هم داد به ما تا زیر سر شهیده بگذاریم و سر شهیده کمی بالاتر بیاید. خانم س پیکر را کمی بلند کرد و من بالش را زیر سرش گذاشتم و هردو گفتیم: ببخشید حاج خانم. حلال کن.
کمی عطر به آن پارچه سبز زدیم. کار شهیده که تمام شد، قبل از این که در تابوت را ببندم، سرم را بردم نزدیک صورت شهیده، طوری که بتوانم در گوشش صحبت کنم. یادم نیست چه گفتم. احتمالا گفتم التماس دعا. احتمالا خواستم حلالم کند اگر کاستی داشتم. و بعد در تابوت را بستم.
ادامه دارد...
#لشگر_فرشتگان
http://eitaa.com/istadegi
ظاهرا وقتشه بریم امارات رو به امپراتوری باستانی ایران، مجددا ملحق کنیم!
#امارات_منفجره_عربی
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
ظاهرا وقتشه بریم امارات رو به امپراتوری باستانی ایران، مجددا ملحق کنیم! #امارات_منفجره_عربی
اولویت با بحرینه که دیگه وقتشه برگرده خونه باباش
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
ظاهرا وقتشه بریم امارات رو به امپراتوری باستانی ایران، مجددا ملحق کنیم! #امارات_منفجره_عربی
💠 سخنگوی قرارگاه مرکزی حضرت خاتمالانبیا:
🔹ارتش متجاوز، تروریست و راهزن آمریکا با نقض آتش بس یک کشتی نفتکش ایرانی و در حال حرکت از آبهای ساحلی ایران در منطقه جاسک به سمت تنگه هرمز و همچنین یک کشتی دیگر در حال ورود به تنگه هرمز را روبروی بندر فجیره امارات مورد هدف قرار دادند و همزمان مناطق غیرنظامی را با همکاری برخی از کشورهای منطقه در سواحل بندر خمیر، سیریک و جزیره قشم مورد تعرض هوایی خود قرار دادند.
🔹نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران نیز بلافاصله و در اقدامی متقابل شناورهای نظامی آمریکا در شرق تنگه هرمز و جنوب بندر چابهار را مورد هجوم قرار داده و خسارات قابل توجهی به آنها وارد نمودند.
🔹آمریکای جنایتکار و متجاوز و کشورهای حامی آن باید بدانند که جمهوری اسلامی ایران همچون گذشته پرقدرت و بدون کوچکترین تردید به هرگونه تعرض و تجاوز پاسخی کوبیده می دهد.
@istadegi
#معرفی_کتاب📚
📖دورت بگردم
✍🏻فائضه غفارحدادی
#نشر_شهید_کاظمی
📍معرفی به قلم فاتح
نویسنده مورد علاقهی من را حتما خوب میشناسید؛
تا به حال چند کتاب از ایشان معرفی کردهام.
حالا که ایام حج است میخواهم بهترین و لذتبخشترین کتابشان را معرفی کنم.
سالهای کرونا من را با خیلی از نویسندههای خانم آشنا کرد و توانستم صفحات مجازی آنها را پیدا کنم.
خانم غفارحدادی یکی از همین نویسندههاست.
مدتی بود صفحه ایشان را دنبال میکردم تا اینکه رسیدیم به سال ۱۴۰۲ و موسم حج تمتع.
خانم غفار حدادی تصمیم گرفته بودند سفر حجی که قسمتشان شده بود را با ما به اشتراک بگذارند؛
آنهم نه مثل حجاب استایلها که فقط بلدند آنجا خود را نمایش بدهند و اصلا فلسفه حج رفتن را ذرهای به مخاطب نشان نمیدهند.
کمکم به درخواست ما مخاطبان، ماجراها را وارد کانالی تازه تاسیس در ایتا و بله کردند تا دسترسی راحتتری داشته باشیم.
آن چهل روز که ایشان حج بودند، تمام ما هشت هزار نفری که ماجراهایشان را میدیدیم یک حج رفتیم. چندین نوبت طواف کردیم. به صحرای عرفات و منا رفتیم و به شیطان سنگ زدیم. با بانوانی از کشورهای مختلف آشنا شدیم و...
انقدر این حج به دهانمان مزه کرد که دلمان میخواست همان لحظه تمام سرمایهای که داریم را بفروشیم و فیش حج بخریم!😭
http://eitaa.com/istadegi
مدتی بعد از برگشتن خانم غفار حدادی به ایران، کتابی چاپ شد از ایشان به نام «دورت بگردم».
سفرنامهی حجشان بود😍
با همان ادبیات موقع حج؛
فقط کمی از نظر ویراستاری تغییرات ایجاد کرده بودند.
ولی قلم سفرنامه همان قلم زمان حجشان بود.
کتاب را خریدم و بازهم یک حج دیگر قسمتم شد.😭
از بین تمام سفرنامههای حج، این یکی خیلی لذتبخش بود...
پیشنهاد مطالعه دارم؛
مخصوصا در این ایام حج.
آخر اردیبهشت هم نمایشگاه کتاب مجازی تهران برگزار میشود.
حتما این کتاب را در سبد خریدتان قرار دهید که اگر اینکار را نکنید ضرر کردهاید!
http://eitaa.com/istadegi