☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۳۰: در راه خدا و وطن ✍️ش. شیردشتزاده او هم در همان مر
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۳۱: قربونت برم بابا...
✍️ش. شیردشتزاده
کار معراج داشت نظم میگرفت. هر روز صبح قبل از شروع وداعها، مسئول معراج رمز آن روز را میگفت. مثلا یک روز رمز یا فاطمه زهرا بود؛ یک روز یا امیرالمومنین. نیروها را تقسیم میکرد. به هرکس وظیفهای میسپرد. توضیح مختصری میداد که هر روز چند وداع داریم و شهدا کی هستند. حتی این اواخر، معمولا دوتا نیروی هلال احمر هم میآمدند داخل حسینیه مینشستند تا اگر کسی حالش بد شد رسیدگی کنند.
وداع یکی از شهدای سرباز توپخانه بود. هنوز شهید را نیاورده بودند. خانوادهاش توی حسینیه، با چشم گریان و حال پریشان منتظر بودند. مرد میانسالی، شاید پنجاه ساله، نشسته بود روی یکی از صندلیها. صورتش را با دست پوشانده بود و برای خودش، با صدای شکستهای مویه میکرد: بابا بابا... عزیزم بابا... جانم بابا... قربونت برم بابا... کجا رفتی بابا...
صدایش هنوز توی گوشم هست. واضح و روشن. همانقدر شکسته، همانقدر دردمند. شاید صدای جیغها و شیونها در ذهنم کمرنگ شده باشد، ولی صدای آن مرد نه. صدای آن پدر نه. آخر غم جوان برای پدر یک جور دیگری سخت است.
شهید را که آوردند، مادرش که تا آن لحظه آرام نشسته بود، دوید سمت تابوت. دویدن هم نه. انگار حمله کرد. دوید و با کف دوتا دست کوبید روی تابوت؛ مثل مادری که از دیر آمدن پسرش عصبانی بود. انگار میخواست انقدر به تابوت بکوبد که درش باز شود و ما میدانستیم که آن تابوت نباید گشوده شود. مادر شهید جیغ میزد. ازمان میخواست در تابوت را باز کنیم و ما لال شده بودیم. هیچ توضیحی نداشتیم. باز هم همان حس درماندگی لعنتی.
آن بیتابیِ مادر شهید، زیاد طول نکشید. غش کرد. بقیه خانواده شهید آمده بودند دورش؛ ولی مادر شهید غش کرده بود. وقتی بههوش آمد هم، ساکت ساکت شده بود. نه اشک میریخت، نه جیغ میزد، نه کلامی به زبان میآورد. بیحرکت و بیصدا کنار تابوت نشسته بود. حتی روی تابوت دست نمیکشید. ماتش برده بود انگار.
آن روز خادمان آستان قدس آمده بودند معراج؛ گویا از خود مشهد هم آمده بودند. یک روحانی و چند خادم با لهجه مشهدی و عودی که بوی حرم میداد و پرچم حرم، آمده بودند معراج و با خودشان یک گروه تیم رسانهای هم آورده بودند. راستش از دست تیم رسانه حرصم گرفته بود. انقدر دنبال بستن قابهای خاص و ناب بودند که یادشان رفته بود این خانواده شهید قرار است برای آخرین بار با شهیدش وداع کند و دیگر چنین فرصتی نخواهد داشت. خانواده را معذب کرده بودند. اگر دست خودم بود، همهشان را بیرون میکردم. روحانیِ آستان قدس هم کلا در جریان نبود که وضعیت چطوری ست. وسط گریه و شیون خانواده شهید، میکروفون دست گرفته بود و بالای منبر رفته بود و پایین نمیآمد. خانواده شهید هم به ظاهرشان نمیخورد خیلی مذهبی باشند و پیدا بود خسته شدهاند، ولی چیزی نمیگویند. آن وسط، خالهی شهید به من گفت مادر شهید میخواهد با شهیدش تنها وداع کند. حالا هرچه ما به خادمان آستان علامت میدادیم که این منبر بیموقع و مداحی طولانی را تمام کنند، مگر به خرجشان میرفت؟
بالاخره وقتی خادمان آستان از میکروفون دل کندند و خانواده شهید از حسینیه بیرون رفتند، شهید را بردیم انتهای حسینیه، جایی که پشت یک بنر بزرگ از عکس آقا، یک فضای دنج و خالی بود. مادر شهید تنها رفت آنجا که با شهیدش وداع کند. فقط یکی از نزدیکانش همان دور و بر ایستاد و بقیه، او را با پسرش تنها گذاشتیم.
نمیدانم توی آن زمان کوتاه چه اتفاقی افتاد. مادری که مات بود، به زور راه میرفت و هرآن ممکن بود غش کند، بعدش با سبکبالی خاصی آمد بیرون. انگار راه نفسش باز شده بود. هنوز غمگین بود؛ ولی نه مثل قبل. آمد نشست روی صندلیهای حسینیه که نفس تازه کند. چشمش افتاد به خانواده شهید بعدی که داخل حسینیه، دور شهیدشان بودند. شهید یکی از افسران ارتش بود و دوتا پسر کوچک داشت. مادر شهید سرباز، رفت بالای سر تابوت شهید ارتشی و فاتحه خواند و روی سر دوتا فرزند کوچک شهید دست کشید. انگار غم خودش یادش رفته بود. عجب دل بزرگی داشت این زن.
ادامه دارد...
#حضرت_علی_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
ولی من شب هشتم محرم، همهش یاد اعترافات قاتل شهید آرمان علیوردی میافتم، اونجا که میگفت: یه دست می
ولی میدونید
بعد جنگ،
روضه علیاکبر که میخونن،
یاد اینم میافتم که یکی از خادمهای معراج میگفت:
بعضی پیکرها رو توی تابوت میذارن،
بعضی پیکرها رو توی تابوت میریزن...
🥀💔
#حضرت_علی_اکبر
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🎥 فیلم کامل سخنان دکتر نبویان در شبکه خبر تا لحظه قطع آنتن 🔸️ در این برنامه نایب رئیس کمیسیون امنیت
چطوریه گفتن اسرار محرمانه برای آقای نبویان اشکال داره، اما اگر رئیس جمهور بیاد اسرار محرمانه نظامی که با چند بشکه نفت چیکار کرده را بگه که تازه وظیفشم بوده اشکالی نداره؟
به کجا چنین شتابان!
Hamed ZamaniHamedZamani_Farmande Al_salam.mp3
زمان:
حجم:
24.6M
ولله ان قطعتموا یمینی
انی احامی ابدا عن دینی...
#تاسوعا
تبلی السرائر...
چه نقاب ها که در آخر الزمان میوفته!
مداح اهل بیت علنا میگه رضایت امام جامعه مهم نیست، رضایت مردم فقط مهمه!!
خب در کربلا هم مردم راضی بودند که امام و خاندانش رو اربا اربا کردن...
تو چرا براشون روضه میخونی؟؟!
مصداق بارز اینکه شعور حسینی داشته باشید، نه فقط شور حسینی!
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
تبلی السرائر... چه نقاب ها که در آخر الزمان میوفته! مداح اهل بیت علنا میگه رضایت امام جامعه مهم نیس
یک چیز بگم راجب این پیام...
کسی که خودش جزو مردم نیست نمیتونه راجب رضایت مردم هم نظر بده.
یکی به آقای علیمی بگوید این ۱۱۶ شب که مداحان زیادی از جان مایه گذاشتند برای این کشور و مردم تو کجا بودی؟؟؟
اصلا مردم را میشناسی؟؟؟
آقای به اصطلاح مداح شما حرف نزنید بهتره!
سید رضا نریمانیboland-sho-alamdar-2.mp3
زمان:
حجم:
7.2M
این یکی از مداحیهایی بود که توی معراج میذاشتیم...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
یک چیز بگم راجب این پیام... کسی که خودش جزو مردم نیست نمیتونه راجب رضایت مردم هم نظر بده. یکی به آق
تا قبل از پیام آقا،
میتونستیم فرض کنیم بعضی از خواص و تریبوندارها دچار خطای محاسباتی شدن، اشتباه کردن... یعنی به شدت معتقد بودم نباید سریع به همه برچسب خائن و منافق زد. به هرحال آدم ممکنه به هر دلیلی اشتباه کنه، دادههای غلط دریافت کنه و...
ولی پیام آقا خیلی واضح و صریح بود.
جای تاویل و تفسیر نداشت.
اینکه یه سری از همون خواص و تریبوندارها، دارن بازهم پیام آقا رو تفسیر به رای میکنن و طوری توجیه میکنن که در جهت افکار خودشون قرار بگیره، یا بدتر... خیلی راحت و واضح از حرف آقا عبور میکنن،
خیلی عجیبه...
و نشون دهنده خیلی چیزهاست...
خدا عاقبت ما رو بخیر کنه.