بله باور میکنم😁
میدونم دلتنگ عباس هستید
و باید بگم توی این رمان حضور خاص و متفاوتتری داره.
------------------
نه، زمان داستان قبل از شهادت عباسه(سال ۹۴)
--------------------
نه، برای خوندن این داستان نیاز به خوندن خط قرمز یا سایر رمانها نیست و اگه اونا رو نخونده باشید هم کامل میفهمید چی به چیه.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 13 *** جلسه
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 14
عابدزاده با لهجه ترکیاش شروع کرد به توضیح دادن.
-خب... همونطور که مستحضرید، شنبه یکم اردیبهشت، حدود دوازده شب، همسر آقای فرشاد وکیلی با پلیس تماس گرفت و گفت که همسر و دخترش با هم دعواشون شده و از خونه بیرون رفتن و چند ساعته که برنگشتن. پلیس اونا رو توی باغ خودشون پیدا کرد، درحالی که دختر آقای وکیلی با دو گلوله به قفسه سینه کشته شده بود و بعد هم مرحوم وکیلی، با شلیک گلوله به سرش، خودشو کشته بود. سلاحی که آقای وکیلی ازش استفاده کرده، یه کلت45 بدون مجوز بوده که نمیدونیم مرحوم اونو از کجا آورده. مشخص شد که دختر آقای وکیلی، با پسری به اسم ناصر در ارتباط بوده و اون شب، ناصر عکس خودش و دختر رو برای وکیلی فرستاده و بعدش یه تماس هم با وکیلی گرفته؛ ولی نمیدونیم چی گفته. احتمالا قصد اخاذی داشته. قبل از اون هم به نظر میاد دختر وکیلی حین چتهاش با ناصر، اطلاعاتی درباره شغل پدرش به ناصر داده.
عابدزاده نفس تازه کرد و از بطری آب روبهرویش کمی آب نوشید. گفتم: ما قبل از این که به ناصر برسیم، جنازهش رو پیدا کردیم و با توجه به شواهدی که آگاهی پیدا کرد، مشخص شد به قتل رسیده و گوشیش سرقت شده. اینجا این احتمال تقویت شد که ناصر به دستور یه نفر دیگه این کار رو میکرده و هدفش پول نبوده؛ بلکه قصد جاسوسی داشته.
شفیعی قرمز شده بود. دستش را روی لب و دهانش میکشید و نگاهش میان من و عابدزاده میچرخید. به مردانی نگاه کردم و مردانی گفت: سوابق ناصر رو بررسی کردیم. معتاد بود و خانواده درست و حسابی نداشت. تا چند ماه پیش سرایدار یه باشگاه رزمی بوده، ولی مثل این که یه پولی از باشگاه میدزده و فرار میکنه و بعدش دیگه کار خاصی نکرده. حساب بانکی به اسمش نیست؛ ولی یه کارت همراهش بود که به اسم مادر مرحومشه. تراکنشهای کارت خیلی کم بودن. یه خط هم به اسمش بود که باهاش فقط با دختر وکیلی تماس گرفته بود.
شفیعی گفت: خب چرا قتلش مهمه؟ ممکنه انگیزه قاتل هرچیزی باشه.
عابدزاده دهانش را باز کرد؛ اما من زودتر جواب دادم.
-اطلاعات یه کارمند نیروهای مسلح به چه درد ناصر میخوره؟ تنها فایدهش برای ناصر این بوده که بخواد اونا رو به یکی دیگه بفروشه. یکی که ناصر رو با وعده پول جلو فرستاده تا وکیلی رو تخیله اطلاعاتی کنه. توی خونه ناصر چند دست لباس و ادکلن و کفش گرون و مارکدار بوده که قطعا ناصر نمیتونسته خودش اونا رو خریده باشه؛ مگر این که یکی اونا رو براش خریده تا مخ دختر وکیلی رو بزنه.
شفیعی قرمزتر شد. عابدزاده گفت: چیزی که توی پیامهای ناصر با دختر کشف شد، این بود که اون آدرس منزل آقای موسویان رو هم از دختر وکیلی گرفته. آقای وکیلی و آقای موسویان با هم همکار و دوست بودن و رفت و آمد خانوادگی داشتن؛ و با هم روی یه پروژه کار میکردن.
شمس روی صندلیاش جابهجا شد. عابدزاده به شمس نگاه کرد و گفت: و یه شب بعد، آقای موسویان هم ترور شدن که خوشبختانه جون سالم به در بردن.
عابدزاده رو به شمس ابروهایش را بالا داد. شمس صدایش را صاف کرد و راست نشست.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi