چند وقت پیش دیدم داخل موکب پدرم کنار کلمن آب این متن را زده بودن و هرکس میایستاد آب بخوره توجهش جلب میشد به متن.
بعد از اون دیگه تموم اعتراض ها به اینکه چرا لیوان یک بار مصرف نگذاشتهایم و... تمام شد.
اون تمدن شیعی که ازش حرف میزنیم در جزئیات هم نقش داره و چه خوب که با فکر درست بیاییم فرهنگ سازی کنیم و به همدیگه یه چیزهایی را یادبدیم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 15 -آقای مو
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 16
-من دوربینهای منطقه رو چک کردم. فقط یه همسایهها دوربین داشته، ولی زاویه دوربین خیلی مناسب نبود. موتورسوارها فقط چند لحظه توی دوربین افتادن. پلاک موتور مخدوش بود و فقط توی یکی دوتا دوربین شهری دیده شدن. مشخصه که میدونستن چطور باید ردشون رو محو کنن؛ ولی بر اساس همون تصاویر محدود، داریم روش کار میکنیم.
-دختر موسویان حرفی ازشون نزده؟ بالاخره توی صحنه بوده.
-نه، متاسفانه چیزی یادش نمیاد. دکترا میگن بخاطر شوک حادثه ست.
مغزم تیر کشید. چند لحظه سکوت حاکم شد و بعد، شمس گفت: ببخشید آقای عابدزاده... میتونم یه سوالی ازتون بپرسم؟
-بفرمایید.
-شما مطمئنید که مرحوم وکیلی دخترش و خودشو کشته؟
چشمان عابدزاده گرد شدند. تکیه از پشتی صندلی برداشت و راست نشست. کمی اخم کرد و باد به غبغب انداخت؛ بهش برخورده بود. انگار شمس یکی از اصول دین را زیر سوال برده بود. با دست عینک را روی بینیاش جابهجا کرد و گفت: تمام شواهد همینو نشون میدن.
پوشه مدارک را بالا گرفت و تکان داد.
-گلولهها از سلاحی که توی دست آقای وکیلی بوده شلیک شدن. و فقط اثر انگشت آقای وکیلی روی سلاح بوده.
شمس یک لبخند ملیح زد؛ خیلی کمرنگ. گفت: و کسی هم دیده که آقای وکیلی به دخترش و خودش شلیک کنه؟
دوباره اتاق در سکوت فرو رفت. کلمات در دهان عابدزاده ماسیدند؛ ولی خودش را نباخت. گفت: اونجا یه منطقه خیلی خلوت بوده. دوربین نداشته و کسی هم اون دور و بر نبوده که بتونه بگه چه اتفاقی افتاده. ولی به نظر من همین شواهد به اندازه کافی گویان.
لبخند کمرنگ شمس کمی پررنگتر شد. سعی کرد محترمانه و آرام صحبت کند؛ چون همین الان هم صورت عابدزاده کمی سرخ شده بود. گفت: شواهد میتونن خیلی کمککننده باشن، ولی همیشه نمیتونن جواب قطعی بدن. من فکر میکنم قضیه انقدری که شما میگید ساده نیست. نه رهگذری، نه دوربینی... از طرفی چندتا سوال خیلی جدی درباره این ماجرا وجود داره؛ اولا مرحوم اون سلاح رو از کجا آورده و دوما چطور کار با سلاح رو یاد گرفته؟
عابدزاده اخم کرد.
-منظورتون چیه؟ کار کردن باهاش کاری نداره!
لهجه ترکی عابدزاده دوباره غلیظ شده بود. شمس باز هم لبخند زد و لج من و عابدزاده را درآورد؛ طوری که دلم خواست با مشت بکوبم توی دهانش. گفت: نشونهگیری با سلاح کمری کار سختیه. چون طول لولهش کمه، وزن کمتر و لگد شدیدی داره، خیلی احتمال داره تیر خطا بره. اینطور که توی عکسها دیدم، جنازه آقای وکیلی چهار، پنج متر با دخترش فاصله داشته. فاصله زیادی نیست؛ ولی با توجه به این که آقای وکیلی اصلا نظامی نبوده و تمرین نداشته، خیلی عجیبه که انقدر راحت دقیقا به قلب زده. باید برای همه اینا یه جواب منطقی داشته باشیم.
عابدزاده چند لحظه به شمس نگاه کرد. معلوم بود که خون خونش را میخورد؛ ولی نمیدانست چه بگوید. آخرش گفت: نمیدونم. همه شواهد ما همینه. فعلا هیچ مدرک دیگهای که این فرضیه رو رد کنه نداریم.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
سلام
ممنونم از توجهتون
بله فرهنگسازی خیلی مهمه. اگه پیشنهادی دارید بفرستید.
البته همون طور که گفتم، نیاز به یه سازوکار کارآمد هم هست.
مثل اینکه ناشناس مشکل داره
فعلا اگه پیامی چیزی بود برای ادمین بفرستید:
@eriha_ad
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 16 -من دورب
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 17
و شمس بازهم لبخند تحویلش داد. حس کردم الان است که عابدزاده از پشت میز برخیزد و یقه شمس را بگیرد؛ ولی صدای شفیعی هردو را متوقف کرد.
-ممنونم از همگی.
مکثی کرد و سرش را تکان داد. دو دستش را روی تیغه بینیاش گذاشت و گفت: میدونید که موسویان و وکیلی هردو روی پروژه اشراق کار میکردن، و پروژه خیلی مهمی هم بوده. توی سوریه بهش نیاز فوری دارن و نباید چوب لای چرخش بیفته. بخاطر همینه که من فکر میکنم ماجرای وکیلی و موسویان به هم ربط دارن، اینو یه پرونده درنظر میگیرم و برای همین از الان همه کسایی که توی این اتاقن باید با هم همکاری کنن. ماجرا به هیچجا درز نکنه؛ هم برای آبروی مرحوم وکیلی هم برای این که نیروها نترسن. ترتیبش رو میدم که از خانواده موسویان و بقیه تیمی که روی پروژه اشراق کار میکنن حفاظت بشه؛ چون با این وضعیت احتمالا اونام توی خطرن. هرچه زودتر این ماجرا رو جمع کنید بره.
نفس عمیقی کشیدم. حالا دیگر پرونده موسویان به من مربوط بود؛ و نمیدانستم این برایم خوب است یا بد.
***
خودم را روی نیمکت ایستگاه اتوبوس جمع کرده بودم و سرم از این سو به آن سو میچرخید. دست چپم گزگز میکرد و گرمم بود و پایم را تندتند به زمین میکوبیدم که تاکسی برسد. هوا ابری بود؛ اما دم داشت. انگار یک پتوی بزرگ روی زمین افتاده باشد. ابرها طوری تیره بودند که شک نداشتم باران خواهد بارید. یک نفر داشت من را نگاه میکرد. نمیدانستم کی، نمیدانستم از کجا و نمیدانستم چرا؛ ولی حس میکردم که نگاه خیره و دقیقش روی من خیمه زده.
تلفن همراه را توی دستم فشردم. مال خودم نبود و ابعاد و رنگ و محیط کاربریاش به نظرم غریب و بیگانه میآمد. یک دور دیگر پیام مامان را خواندم. گفته بود مهمان داریم و نمیتواند دنبالم بیاید؛ قرار بود برایم تاکسی تلفنی بگیرد. همان لحظه، تلفن همراه لرزید و زنگ ناآشنایی زد و مامان شماره پلاک تاکسی را فرستاد.
بعد از تصادف، این اولین بار بود که قرار بود بدون مامان مسیری طولانی را خارج از خانه طی کنم. درواقع، بعد از تصادف، دیگر تنهایی جایی نمیرفتم. از آن نگاه خیره میترسیدم. خودم را روی نیمکت جمع کردم. هوا عالی بود، ابری و دنج. رنگ سبز درختان تازگی داشت، بوی برگ تازه میآمد. اگر نمیترسیدم، دلم میخواست قدم بزنم. آن لحظه اما میترسیدم. دلم نمیخواست بیرون توی خیابان باشم. خیابان ناامن و غیرقابل پیشبینی بود. دقیقا نمیدانستم چه خطری انتظارم را میکشد؛ ولی میدانستم که خطر هست. خطر همهجا بود. خطر داشت من را نگاه میکرد. در کمین بود و به انتظار نشسته بود.
هنوز ده دقیقه هم از پایان جلسهام با دکتر مختاری نگذشته بود که حرفهایش را پشت گوش انداختم. دکتر مختاری دوست و همکار مامان بود و قرار بود کمکم کند با آن حادثه کنار بیایم؛ ولی کار خاصی نمیکرد. با یک لبخند گرم که بخشی از روال حرفهایاش برای جلب اعتماد بیمار بود، روبهرویم مینشست و میپرسید چه احساسی دارم. این سوال گیجترم میکرد؛ چون نمیدانستم دقیقا چه مرگم است. انگار خودم از درون خودم بیرون انداخته شده بودم و در پشت سرم قفل شده بود. ارتباطم با احساسات و هرچیز مهمی که درونم بود قطع شده بود و فقط میشد صدای مبهمشان را از پشت آن در شنید.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi