eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷ایران، ایران امام رضاست!!! 📹 بیانات امام شهید خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه در جمع زائران حرم امام رضا علیه‌السلام💔 📆انتشار به مناسبت شهادت امام رضا علیه‌السلام http://eitaa.com/istadegi
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖یه رمان جنایی، معمایی و تریلر که داستان یه شبکه پیچیده و ریشه‌دار نفوذ رو روایت می‌کنه... ✍️به قلم ش. شیردشت‌زاده (نویسنده رمان‌های خط قرمز و رفیق) 🌱هرشب در مه‌شکن: https://eitaa.com/joinchat/4209770517Cd7795651b7 📌لینک قسمت اول: https://eitaa.com/istadegi/18107
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 20 جای خالی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 21 اخم‌هایم درهم رفتند. -فروغی؟ من می‌شناسمش؟ مامان یک لبخند معنادار زد؛ ولی متاسفانه من معنی‌اش را نفهمیدم. گفت: معلومه که می‌شناسی. پشت میز غذاخوری نشستم و منتظر شدم مامان توضیح بیشتری بدهد؛ اما به‌جای توضیح، پرسید: خب، جلسه چطور پیش رفت؟ -گفت باید با خانواده‌م حرف بزنم و ازشون بپرسم چه اتفاقی افتاده که انقدر احساس عصبانیت می‌کنم. فکر کردم راست گفتن بهترین راه کشیدن حقیقت از زیر زبان مامان باشد؛ ولی اشتباه فکر می‌کردم. فقط شانه بالا انداخت. -یه تصادف سخت بود که متاسفانه تو همه‌ش رو دیدی. وقتی دیدمت، همه لباس‌هات غرق خون بود. این تجربه سختیه. هرکسی باشه بهم می‌ریزه. دهان باز کردم تا به مامان بگویم که می‌دانم آن اتفاق تصادف نبوده؛ ولی صدای خودم را از پشتِ درِ بسته‌ی ذهنم شنیدم که گفت: نه... الان وقتش نیست! مامان روبه‌رویم پشت میز نشست و گفت: واقعا آقای فروغی رو یادت نمیاد؟ -باید بیاد؟ خندید. -معلومه. چندماهه که باهاشون رفت و آمد داریم. یک چیزهایی توی ذهنم آمد؛ ولی خودم را به خنگی زدم تا مامان خودش بگوید و گفت. -خواستگارت بوده دیگه. واقعا یادت نمیاد؟ چند جلسه با هم حرف زدین. تعجب نکردم. داشت یادم می‌آمد. من چند ماه گذشته را با یک نفر قرار گذاشته بودم، داشتیم با هم آشنا می‌شدیم. گفتم: آهان... یادم اومد، ولی خیلی کم. اسمش فروغی بود؟ مامان با شیطنت لبخند زد. -بعله، امیرحسین فروغی. دیگه یادت اومد؟ -آره آره... توی ذهنم اسم امیرحسین فروغی را تکرار کردم. اسمش را شنیده بودم؛ و باز هم چیزی به سینه‌ام چنگ انداخت. اسید معده‌ام به جوشش افتاد و سکوت کردم. مامان ذوق کرد. -وای خدا چه سرخ و سفیدم می‌شه! ولی حال من شرم دخترانه نبود. دوباره قطب‌نمایی توی دلم به چرخش افتاده بود و عقربه‌اش گیج می‌چرخید. گفتم: یعنی باهاش ادامه دادم؟ جوابم مثبت بود؟ باز هم مامان خندید؛ طوری خندید که در این چند روز سابقه نداشت. -آره دیگه. صدای زنگ خانه بلند شد. مامان چادرش را از روی تکیه صندلی چنگ زد و به سوی آیفون دوید. طوری دوید که انگار عزیزِ گم‌شده‌اش برگشته بود. و من وقتی چادرم را سرم کردم، حس کردم کسی به سینه‌ام چنگ انداخت. بوی آن خاطره می‌آمد و توی آن خاطره، یادم آمد که قلبم از هیجان تیر می‌کشید. خاطره حالا کامل‌تر توی ذهنم جان گرفته بود، روزی بود که اولین بار آمدند خانه‌مان. بوی دسته‌گل بزرگی که برای بابا – یا شاید من – آورده بودند تا خود اتاقم رسید. آن روز هم گلشان همین بو را می‌داد، همین بوی سرمست‌کننده را. دخترِ خجالتیِ درونم دوست داشت توی اتاق بماند؛ اما کنجکاوی امانم نمی‌داد. عقربه قطب‌نمای درون سینه‌ام تند تند دور خودش می‌چرخید؛ پس چادر را روی سرم انداختم و رفتم بیرون. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام نه، یکی دیگه ست 😎 ---------------------- قسمتی که حذف شده برای اینه که داستان لو نره و خب... شما درست حدس زدید!
سلام ممنونم از محبتتون🌷 حالا صبر کنید پیش بریم... این داستان از چیزی که فکر می‌کنید پیچیده تره
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 21 اخم‌هایم
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 22 سه نفر آمده بودند؛ مادر، پدر و پسر. و بجز پسر که سرش پایین بود، پدر و مادر به گرمی سلام کردند و حالم را پرسیدند. فروغیِ جوان بیش از همه شبیه پدرش بود. انگار نسخه جوان و ریش‌دار پدرش باشد. بلند و لاغر بود و برخلاف تصورم، کت و شلوار نپوشیده بود. پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود. پوستش روشن بود و ریش و عینکش او را شبیه طلبه‌ها کرده بود... راستی چکاره بود؟ به ذهنم فشار آوردم. حتما می‌دانستم چکاره است. یادم آمد که پدرش پزشک بود و برای همین مامان موقع تعارف می‌گفت «آقای دکتر». این را هم یادم آمد که مادرش چادرهای گران طرح‌دار می‌پوشید، مثل همین الان. و خودش... از خودش چیز زیادی یادم نبود. خانواده فروغی روی مبل استیل سه‌نفره‌مان نشسته بودند، مامان روی مبل تک‌نفره نشست و من کنار مامان، روی صندلی نشستم. بابا هنوز خواب بود و نمی‌خواستیم بیدارش کنیم. زیرچشمی به فروغی نگاه می‌کردم و دلم را می‌کاویدم. اگر چند ماه رفت و آمد کرده بودیم، باید احساسی یا تصوری درباره او توی دلم شکل می‌گرفت؛ ولی نبود. یا نبود یا مثل خیلی از احساسات دیگرم، در پس ذهنم ته‌نشین شده بود. بودن فروغی در آن لحظه نه مضطربم کرده بود نه خجالت‌زده. حالم شبیه دخترهایی که با خواستگارشان مواجه می‌شوند نبود و عقربه‌های قطب‌نما دور خودشان می‌چرخیدند. *** -چرا اینطوری شد؟ این سوالی بود که شب‌ها و هر وقت دیگری که بی‌کار می‌شدم به سرم می‌زد. داشتم از خستگی می‌مردم ولی نمی‌خواستم بخوابم. روی تخت وول می‌خوردم تا خوابم نبرد و با افکارم کلنجار می‌رفتم. فردا هفتم اردیبهشت بود؛ و فردا می‌شد چهارمین هفته. دقیقا بیست و شش روز؛ از هفتم فروردین تا الان؛ و من به طرز حیرت‌انگیزی زنده بودم، اما فکر کنم داشتم دیوانه می‌شدم. به دنده راست غلت زدم. تخت جیرجیر نالید. دلم می‌خواست بخوابم؛ ولی عقلم می‌گفت نه. بدم نمی‌آمد که از بی‌خوابی بمیرم. نمی‌دانم چند ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. هربار چرتم برده بود و از خواب پریده بودم. می‌ترسیدم خوابم عمیق شود و دوباره آن خواب‌ها را ببینم. بدنم خیس عرق بود و هرشب همینطوری تا صبح توی تخت عذاب می‌کشیدم: عرق می‌کردم، داغ و سرد می‌شدم و وقتی خوابم می‌برد، خوابش را می‌دیدم و از خواب می‌پریدم. یقه پیراهنم را گرفتم و کشیدم بلکه راه نفسم باز شود؛ نشد. پیراهنم را درآوردم و باز هم راه گلویم را چیز دیگری بسته بود؛ بغض نبود. چیز دیگری بود. بغض به مرور از بین می‌رود ولی این لعنتی بیست و شش روز بود که محکم سر جایش مانده بود؛ از آن شب شوم. گاهی هم به راه حل فکر می‌کردم؛ خیلی وقت‌ها. به این که چطوری درستش کنم. از دور کار خیلی سخت و بعیدی بود، ولی ته دلم، کورسوی امیدی می‌گفت می‌شود همه‌چیز مثل قبل شود. قلبم خراشیده بود، سوراخ شده بود و تیر می‌کشید، مثل وقتی که آب یخ به دندان کرم‌خورده بخورد. همانطوری بود. انگار یکی از آن گلوله‌های شش در سه میلیمتری به قلب من خورده بود، فرو رفته بود، سوراخ کرده بود و بافت را ترکانده بود. خیلی سخت بود که وقتی قلبم متلاشی شده بود، وانمود کنم همه‌چیز خوب است و همه دردش را شب‌ها توی تختم بیاورم. هیچ‌کس نمی‌توانست حدس بزند که من دارم با یک قلبِ متلاشی زندگی می‌کنم و دلم خوش بود که خوب پنهانش کرده‌ام. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا