☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 64 فصل 2: ک
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 65
مرد نفسی دردناک کشید و سرفه کرد. خود را بیشتر روی صندلی چرخاند و چادر را بیشتر کنار زد. دخترک تقلا میکرد خود را از میان دستان زن آزاد کند. مرد سعی کرد دستان زن را کنار بزند، نشد. دستهای مادر مثل سپر دختر را گرفته بودند؛ استخوانهای شکستهی مادر، دختر را سالم نگه داشته بودند. دخترک به سکسکه افتاده بود. نای ناله و جیغ نداشت.
مرد با تهماندهی نیرویش، دخترک را گرفت و بیرون کشید. درد داشت میکشتش؛ ولی حالا آن دخترک تنها رشته اتصال او به زندگی بود. تنها عامل حرکتش، تنها چیزی که غریزه بقایش آن را میشناخت. دخترک را کشید توی آغوشش و او را به سینه چسباند. سرسری به صورت و بدن دخترک دست کشید. خونین بود؛ ولی زخم و شکستگی نداشت. خون خودش نبود.
باد با قدرت بیشتری میوزید و به داخل راه پیدا کرده بود و مرد را میلرزاند. دخترک هقهق میکرد و نفس میزد. مرد میدانست باید کاری کند؛ ولی هیچ ایدهای نداشت که چه کاری و چطور. یک دور دیگر محیط را از نظر گذراند. بیرون را به خوبی نمیدید؛ از پنجرههای سمت راست فقط کمی از آسمان تیره و قلهی برفگرفتهی کوه پیدا بود و از پنجرهی سمت خودش، زمینی گلی و تکههای برفِ کهنه. به این نتیجه رسید که اولین قدم، بیرون رفتن از اینجاست.
میان زوزه باد و صدای سکسکه دخترک، صدای دیگری شنید. صدایی آرام و خفه. صدای به هم فشرده شدن گل و برف و یخ زیر یک پوتین. یکی داشت همان نزدیکی قدم میزد. شاید کمک رسیده بود. حالا مرد فقط یک ایده داشت: بیرون بردن دخترک از این اتوبوس شکسته و له شده.
اورکتش که روی پایش بود را برداشت و دور دخترک پیچید. دخترک را به سینه فشرد و با دست دیگر، شیشههای شکستهی لبهی پنجره را جدا کرد. دستش برید، ولی سرما پیش از آن دستش را بیحس کرده بود. دخترک را محکمتر گرفت و خم شد سمت پنجره. زخمِ روی پهلویش انگار بازتر شد و تیر کشید. نفسش را حبس کرد و با اراده بیشتری، خود را روی برفها انداخت. اتوبوس به اندازه قامتِ سینهخیزِ یک انسان با زمین فاصله داشت. هر دو دست را ضربدری روی دخترک گذاشت و خودش را روی زمین کشید. نالهاش به هوا رفت، ولی ادامه داد. انقدر خودش را روی زمین کشید که تا زانو از اتوبوس بیرون آمد. سوز سرد به بدنش خورد و حرکت را مختل کرد. روی زمین چرخید تا وزنش روی دخترک نباشد و دستانش همچنان دخترک را در آغوش داشتند.
ناامیدانه، به سختی داد کشید: کمک...! کسی اینجاست؟ کمک...
چشمانش سیاهی رفتند. خون میرفت و سرما و درد غلبه میکرد. سعی کرد بیدار بماند و گوش تیز کند. صدای پا هنوز میآمد. پایی داشت توی گل و برفاب فرو میرفت و اتوبوس را دور میزد. نزدیک شد. یک نفر بود و جواب نداد. کمک نبود. مرد این را فهمید؛ ولی نه توانی داشت و نه ایدهای برای واکنش و دفاع.
صدای پا نزدیک شد. شبحی متحرک در میان تاریکی دید. شبح نزدیک شد. جلو آمد و بالای سر مرد ایستاد. مرد نای لب جنباندن و کمک خواستن نداشت. فقط دخترک را در آغوش گرفت. زمین اطرافش از خونش قرمز شده بود. شبح بالای سرش ایستاده بود. هیچ کاری نمیکرد. مرد نگران بود و هیچ کاری از دستش برنمیآمد. دخترک از حال رفته بود. صدای سکسکهاش هم دیگر نمیآمد.
شبح انقدر ایستاد و صبر کرد تا تمام خون مرد روی گل و برف بریزد و تمام شود.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقای پزشکیان بهت رای ندادم، رای نخواهم داد و در کل هم با سیاستها و منش و نگرشت موافق نیستم. ولی مم
اومدم با پیامت کیف کنم ولی برق رفت، دوباره یادم افتاد قرار بود خاموشی ها تموم بشه ولی نشده. خلاصه خورد تو ذوقم از آقای پزشکیان دوباره🤭
علی برکت الله
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقای پزشکیان بهت رای ندادم، رای نخواهم داد و در کل هم با سیاستها و منش و نگرشت موافق نیستم. ولی مم
فقط نفس راحت کشیدم آبرومون نرفت، منتهی از حس ن.... کم نشده هنوز.
ای کاش آدما حرف و عملشون یکی بود. 😞
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقای پزشکیان بهت رای ندادم، رای نخواهم داد و در کل هم با سیاستها و منش و نگرشت موافق نیستم. ولی مم
باید گفت آقای پزشکیان ممنون که وظیفهات را به عنوان رئیس جمهور، جمهوری اسلامی ایران انجام دادی!
غیر از این بود تعجب داشت و شک بر انگیز بود.
راستی جاش بود بحث انتقام و خون خواهی را هم بگید، جبهه مقاومتم جا موند، یمن دلاورم که هیچی،نقض تفاهم نامه هم که نگیم بهتره.
هیچی دیگه همین...