eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
842 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 67 مادرجان
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 68 یک لیوان آب توی گلدان روی اوپن ریخت و به روبه‌رو خیره شد. زمزمه کرد: اون روز... مثل خودم، وقتی می‌خواست فکر کند چشمانش را تنگ می‌کرد. این را از او یاد گرفته بودم. گفت: بهم درست نگفتن. ولی همون روزی بود که بابات اومد دنبالت... آره... تو چند روز بود اینجا بودی... بعد بابات اومد دنبالت و بردت. شبش بهمون خبر دادن تصادف کردین. ولی نگفتن کجا. -چه بلایی سر ماشینمون اومد؟ -چه می‌دونم؟ من اصلا ندیدم ماشینتون چه شکلی شده. دانه‌های برنج را از یک سو به سوی دیگر سینی هل دادم و آرام گفتم: آهان. سینی برنج‌های پاک شده را از دستم گرفت و آن‌ها را شست. -چی شده که می‌پرسی؟ -هیچی... آخه هیچی یادم نیست. مادرجان دست خیسش را به عقب تکان داد. -بهتر. همون بهتر که خاطرات بد رو یادت نمونه. داشت دقیقا با منطق مادر حرف می‌زد. حذف خاطرات بد گذشته به نفع اتفاقات خوبِ آینده. شاید اصلا او هم ماجرا را می‌دانست و به روی خودش نمی‌آورد؛ هرچند شک داشتم مادرجان در این مورد خاص با مادر موافق باشد. باباجان از اتاق آمد بیرون. کمرش خم بود و دیگر نمی‌توانست بدون تکیه به عصا صافش کند؛ ولی تند راه می‌رفت. مثل همیشه دستش را بوسیدم و او پیشانی‌ام را بوسید. حال خودم و بابا و مامان را پرسید و رو به مادرجان کرد. -پس نمیریم مسجد؟ هنوز برای نماز مغرب زود بود. یک ساعتی تا اذان مانده بود. گفتم: مسجد؟ الان؟ -جلسه تفسیر قرآنه. -خودتون تنهایی میرین؟ -آره دیگه. دو قدمه. باباجان گفت: من میرم آماده بشم. مادرجان قابلمه را روی گاز گذاشت. -می‌خوای تو هم بیای؟ -چی...؟ نه... - باشه. پس حواست به غذا باشه که نسوزه. -هست. مادرجان و باباجان که رفتند، تایمر تلفن همراهم را روی بیست دقیقه گذاشتم و از پله‌های زیرزمین پایین رفتم. هرچه بود، آنجا بود؛ در زیرزمینی که یک زمانی محل بازی‌ام بود و حالا فقط به عنوان انبار استفاده می‌شد. چراغ کم‌نور زیرزمین را روشن کردم. بوی نا و خاک می‌آمد. تمیز نگه داشتن یک زیرزمین نسبتاً بزرگ، درحالی که پر از وسایلِ غیرقابل استفاده‌ی پنجاه‌سال گذشته است کار راحتی نیست. شاید هم شصت سال و شاید هم بیشتر. باباجان معتقد بود ممکن است روزی به هرکدام از این‌ها احتیاج پیدا کند. با این منطق که «یادگاری است» یا «شاید بعدا لازمم بشود» هرچیزی را نگه داشته بود. کتاب، لباس، ابزار، وسایل خانه. بعضی از وسایلش به راحتی مربوط به صد سال قبل بود. چیزهایی که از پدرِ باباجان به او رسیده بود. چیزهایی که احتمالا در بازار خرید و فروش غیرمجاز عتیقه، قیمت بالایی داشت. مطمئن بودم چیزی اینجاست که باید پیدایش کنم؛ چیزی که خودم اینجا گذاشته بودم. اینجا بهترین جا برای قایم کردن هرچیزی بود: آشفته، شلوغ، درهم و فراموش شده. قطب‌نمای درون سینه‌ام هم این را تایید می‌کرد. خودش بود؛ گذشته‌ام اینجا بود. اول از همه سراغ کمد پدرم رفتم؛ پدر واقعی‌ام. خیلی وقت بود که وسایلش اینجا خاک می‌خوردند. مادرجان هربار آلبومی یا یکی دوتا از لباس‌هایش را می‌آورد بالا، ولی بیشتر وسایلش اینجا بودند. توی یک کمد. همراه بعضی از چیزهایی که از مادرم مانده بود. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اتفاقاً توی فکرش هستم... ------------------ ان‌شاءالله بهتر از قبل شده باشه😁 ----------------- ممنونم از محبتتون 🌷
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولله سبحانه و تعالی کریم... خیلی کریم... 🥲