eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
842 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اتفاقاً توی فکرش هستم... ------------------ ان‌شاءالله بهتر از قبل شده باشه😁 ----------------- ممنونم از محبتتون 🌷
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولله سبحانه و تعالی کریم... خیلی کریم... 🥲
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 68 یک لیوان
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 69 راستش هیچوقت برایم مهم نبود که وسایلشان اینجاست. یادم نمی‌آید که خیلی توی آن‌ها کنکاش کرده باشم. دلم برایشان تنگ نشده بود که به وسایل بازمانده‌شان توسل کنم. راستش با آن‌ها قهر بودم. سر مزارشان هم دیر به دیر می‌رفتم. آن‌ها پدر و مادر ژنتیکی‌ام بودند، ولی پدری و مادری نکرده بودند. از دستشان عصبانی بودم؛ هرچند می‌دانستم که آن تصادف اصلا تقصیر آن‌ها نبود. می‌دانستم آن‌ها نمی‌خواستند تصادف کنند و روحشان خبر نداشت که توی آن تصادف می‌میرند؛ ولی دانستن این‌ها از عصبانیتم کم نمی‌کرد. گرد و خاکی که روی کمد پدرم نشسته بود، سبک‌تر و نازک‌تر از گرد و خاک روی بقیه وسایل بود. مادرجان آن را هربار تمیز می‌کرد؛ ولی احتمالا آخرین بار این کار را چند روز پیش انجام داده بود. جای انگشتانی روی دسته‌های خاک گرفته کمد مانده بود که احتمالا دستان مادرجان بود. مادرجان همین تازگی به اینجا سر زده بود؛ شاید همین امروز صبح. کلید برنجی کمد روی آن بود، توی قفلش. انگشتانم همان‌جاهایی را لمس کرد که چند ساعت پیش دستان مادرجان لمس کرده بود. خشم در وجودم گر کشید و انگار سرانگشتانم آتش گرفتند. خشمی که در وجودم بود از همان جنسی بود که بعد از تصادف داشتم. مهارنشدنی و خورنده. چیزهای مبهمی از گذشته یادم آمد؛ از همین زیرزمین، همینجا. آن خشم ربطی به پدر و مادرم نداشت. ریشه‌اش عمیق‌تر بود، خیلی عمیق‌تر. حتی عمیق‌تر از خشمم نسبت به احسان دهکردی. در کمد را باز کردم. یادم آمد که همین چند وقت قبل هم این کار را کرده بودم. منظره کمد برایم آشنا بود، آشنا و نزدیک. چندتا کتاب و دفتر و آلبوم چیده شده روی هم، یک کیف، چندتا لباس که با کاوری پوسیده آویزان شده بودند. قبلا این صحنه را دیده بودم و این عجیب بود؛ چون کم پیش می‌آمد به اینجا سر بزنم. صداها پشت در بسته‌ی ذهنم هیاهو می‌کردند. نزدیک بودم. شاید فقط چند قدم یا کمتر تا گذشته فاصله داشتم. آلبوم روی همه کتاب‌ها بود و برعکس بقیه چیزهای توی کمد، خاک نداشت. صاف هم قرار نگرفته بود. قطعا مادرجان امروز صبح رفته بود سراغش. جلد آلبوم نیلی بود و کمی فرسوده شده بود. آن را با چسب پهن جلد کرده بودند که از هم فرونپاشد. از آن آلبوم‌های قدیمی بود که در هر صفحه شش تا جای عکس داشت. بارها دیده بودمش؛ چون آلبوم پدر و مادرم و بچگی من بود. دستم ناخودآگاه سمش کشیده شد. یادم بود که با چه عکسی شروع می‌شد؛ عکس‌هایی از زمان مدرسه و کودکی پدرم، یوسف. کوچک‌ترین پسر خانواده بود. متولد سال چهل و شش. ده سال از مرتضی – عمویی که واقعا پدر بود – کوچک‌تر بود. عموی دیگرم فقط دو سال از پدرم بزرگ‌تر بود و عمه‌ام، یک سال از پدرم کوچک‌تر. عکس‌های سیاه و سفید خانوادگی را رد کردم؛ عکس‌هایی که در آن پیرها جوان بودند و جوان‌ها کودک. رسید به عکس ازدواج پدر و مادرم؛ لیلا. فکر کنم سال شصت و نه یا هفتاد ازدواج کردند؛ همان حدود. یوسف از جنگ برگشته بود و لیلا دانشجو بود. یوسف و لیلا توی همه عکس‌ها خوشحال بودند. حتی با وجود کیفیت پایین عکس‌ها و رنگ‌های بی‌جانشان، می‌شد بفهمم که چشمانشان می‌خندد. مصداق عینی کلمه خوشبختی. سال هفتاد و دو، من به دنیا آمدم. جلو رفتن عکس‌ها مساوی بود با بیشتر شدن شباهت من به مادرم. آن لحظه که من همسن مادر توی عکس بودم، دقیقا عین هم بودیم. انگار من خودش بودم. آلبوم فقط کمی از نیمه گذشته بود که خالی ماند. چندتا عکس از مراسم ترحیم پدر و مادرم بود که من توی آن‌ها نبودم. فقط یک سال و چند ماهم بود. توی یکی از جاده‌های کردستان تصادف کرده بودند. پدر باید می‌رفت ماموریت و چون ماموریتش طولانی بود، ما را هم برده بود. توی راه برگشت، منافقین ماشینشان را دستکاری کردند. تمام مسافرهای یک اتوبوس مردند، از جمله پدر و مادرم. تنها کسی که زنده ماند، من بودم. عکس‌های آخر هم از سال نوهایی بود که مادرجان و باباجان سر مزارشان در گلستان شهدا تحویل می‌کردند و هفت‌سین‌هایی که روی مزارشان چیده بودند. من توی آن عکس‌ها بودم؛ توی بغل مامان، سهیلا. سهیلا نمی‌توانست بچه‌دار شود؛ چندین سال بود که منتظر بچه بود. از خدا خواسته من را قبول کرده و هیچ‌وقت شبیه یک زن‌عمو رفتار نکرده بود. دقیقا همان‌طوری بود که مادرهای دیگر هستند: مهربان و دلسوز و گاهی ناتوان در درک فرزندی که ازشان یک نسل کوچک‌تر است. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi