سلام
کدومش؟
بله حق دارید. کلا داستانهای بنده اینطوریه.
سعی میکنم بهتر بنویسم
#پاسخگویی_فرات
سلام
آدرنالین یا اپینفرین، یک هورمون و انتقال دهنده عصبی است. این ماده باعث افزایش ضربان قلب، انقباض عروق و انبساط راههای هوایی شده و در بروز واکنش جنگ و گریز سیستم عصبی سمپاتیک مؤثر است. این هورمون معمولاً در مواقعی که فرد هیجان بالا را تجربه میکند در بدن ترشح میشود.
#پاسخگویی_فرات
چندنفر از دوستان هم در رابطه با واکسن پیام دادند؛ بنده با عرض پوزش این پیامها رو منتشر نمیکنم چون تخصص و علم لازم برای پاسخگویی رو ندارم و بدتر اعضای کانال گیج میشن و وارد یک بحث فرسایشی میشیم.
بنده به عنوان یک فرد عادی، نظر کارشناسان و قول و فعل رهبری رو مقابل خودم قرار میدم و بهش عمل میکنم.
امیدوارم مشکلاتی که در روند واکسیناسیون هست هم رفع بشه و نظر کارشناسی منتقدان توجه بشه.
سلام
خیلی پیچیده شد🙂
نگران هیجانش نباشید، به زودی هیجانانگیزتر میشه.
اینم بگم که خط قرمز تمام نشده و بعد از نیمه تاریک، ادامه خط قرمز رو خواهیم داشت انشاءالله
#پاسخگویی_فرات
سلام
راز خاصی ندارم؛ بیشتر به حسب وظیفه و جهاد تبیین هست؛ یعنی نوشتن رو یک جهاد میدونم.
ضمن اینکه در برابر شما عزیزان هم احساس مسئولیت میکنم، یعنی برام مهمه که حدود ۶۰۰ نفر توی کانال عضو هستند و منتظر خواندن رمان؛ پس نباید معطل شون بذارم.
و از طرف دیگه، نوشتن حال خودم رو هم خوب میکنه.
#پاسخگویی_فرات
و اینچنین، جنگی میان هیجانطلبان و ترحمطلبان در گرفت!!🙂
پ.ن: نگران نباشید، هیجان داریم به اندازه کافی. خیلی خشن نمیشه ولی هیجان خواهد داشت.
انشاءالله
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 23
عباس سرش را تکان میدهد: میدونم، نگران نباش.
بهزاد با یک نیشخندِ اعصابخوردکن دارد آرام آرام نزدیکمان میشود؛ حتماً خوب میداند راه فرار نداریم و مانند یک حیوان وحشی که طعمهاش را گیر انداخته و میخواهد با آرامش سراغش برود، دارد به سمت ما میآید. عباس اسلحهاش را به سمت بهزاد میگیرد و داد میزند: جلو نیا!
بهزاد میزند زیر خنده؛ یک خنده تهوعآور. صدای زنانهای از پشت سرمان میگوید: خودتم میدونی که هیچ کاری از دستت برنمیاد!
برمیگردم. زنی را میبینم حدوداً چهل ساله؛ زیبا اما بدون آرایش. یک پالتوی چرمی سیاه پوشیده و شال قهوهای. کمی از موهایش از روسری بیرون زده. چشمان سبزش مثل بهزادند؛ وحشی اما آرام. دستانش را در جیب پالتوی چرمش فرو کرده و آرام به سمت ما میآیند. بشری زمزمه میکند: این ستاره ست!
در ذهنم دفترم را ورق میزنم تا برسم به نام ستاره. این خودش است؛ همانطوری که فکر میکردم. نمیدانم قیافهام چطوری شده که میخندد: آره، من ستارهم. از دیدنت خوشحالم، مامان!
کلمه مامان را با حالت تمسخرآمیزی به زبان میآورد و قاهقاه میزند زیر خنده. صدای قهقههاش شبیه جادوگرها ست و مثل مته در سرم فرو میرود. بهزاد خطاب به عباس میگوید: قهرمانبازی در نیار، ما فقط اون دفتر رو میخوایم!
از ذهنم میگذرد دفتر را بدهم و خودم و بقیه را نجات بدهم؛ اما عباس برمیگردد به سمتم: نه، این کار رو نکن. بهزاد اگه دستش برسه همه ماها رو میکُشه.
جملهاش در ذهنم تکرار میشود. ناگاه چیزی یادم میآید. قدمی جلو میگذارم و خطاب به بهزاد و ستاره، صدایم را بلند میکنم: تو نمیتونی منو بکُشی، چون خودتم میمیری!
دوباره بهزاد و ستاره میزنند زیر خنده؛ از همان خندههای چندشآور. ستاره خندهاش را جمع میکند و میگوید: اگه پاش بیفته، تو رو هم میکشیم! مهم نیست بعدش چی میشه! خودتم میدونی استراتژی من چیه!
دو دستش را رو به آسمان میگیرد و باز میکند: استراتژی شمشون! شنیدی؟
دستانش را ناگهان پایین میآورد و میگوید: כולנו מתים ביחד!
معنای کلمات عبریاش را کنار آنچه از استراتژی شمشون میدانم میچینم. این استراتژی داستانش مفصل است؛ اما خلاصهاش این میشود که یا من زندگی میکنم، یا هیچکس! بشری میپرسد: این چی گفت؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞