eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
846 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام یاااا اماااام حسین!! چرااا انقد خشن؟ من هیچ... من نگاه...🙂
سلام کدومش؟ بله حق دارید. کلا داستان‌های بنده اینطوریه. سعی می‌کنم بهتر بنویسم
سلام آدرنالین یا اپی‌نفرین، یک هورمون و انتقال دهنده عصبی است. این ماده باعث افزایش ضربان قلب، انقباض عروق و انبساط راه‌های هوایی شده و در بروز واکنش جنگ و گریز سیستم عصبی سمپاتیک مؤثر است. این هورمون معمولاً در مواقعی که فرد هیجان بالا را تجربه می‌کند در بدن ترشح می‌شود.
چندنفر از دوستان هم در رابطه با واکسن پیام دادند؛ بنده با عرض پوزش این پیام‌ها رو منتشر نمی‌کنم چون تخصص و علم لازم برای پاسخگویی رو ندارم و بدتر اعضای کانال گیج می‌شن و وارد یک بحث فرسایشی می‌شیم. بنده به عنوان یک فرد عادی، نظر کارشناسان و قول و فعل رهبری رو مقابل خودم قرار میدم و بهش عمل می‌کنم. امیدوارم مشکلاتی که در روند واکسیناسیون هست هم رفع بشه و نظر کارشناسی منتقدان توجه بشه.
سلام خیلی پیچیده شد🙂 نگران هیجانش نباشید، به زودی هیجان‌انگیزتر میشه. اینم بگم که خط قرمز تمام نشده و بعد از نیمه تاریک، ادامه خط قرمز رو خواهیم داشت ان‌شاءالله
سلام ممنونم از لطف شما🙂
سلام راز خاصی ندارم؛ بیشتر به حسب وظیفه و جهاد تبیین هست؛ یعنی نوشتن رو یک جهاد می‌دونم. ضمن اینکه در برابر شما عزیزان هم احساس مسئولیت می‌کنم، یعنی برام مهمه که حدود ۶۰۰ نفر توی کانال عضو هستند و منتظر خواندن رمان؛ پس نباید معطل شون بذارم. و از طرف دیگه، نوشتن حال خودم رو هم خوب می‌کنه.
و این‌چنین، جنگی میان هیجان‌طلبان و ترحم‌طلبان در گرفت!!🙂 پ.ن: نگران نباشید، هیجان داریم به اندازه کافی. خیلی خشن نمی‌شه ولی هیجان خواهد داشت. ان‌شاءالله
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 23 عباس سرش را تکان می‌دهد: می‌دونم، نگران نباش. بهزاد با یک نیشخندِ اعصاب‌خوردکن دارد آرام آرام نزدیک‌مان می‌شود؛ حتماً خوب می‌داند راه فرار نداریم و مانند یک حیوان وحشی که طعمه‌اش را گیر انداخته و می‌خواهد با آرامش سراغش برود، دارد به سمت ما می‌آید. عباس اسلحه‌اش را به سمت بهزاد می‌گیرد و داد می‌زند: جلو نیا! بهزاد می‌زند زیر خنده؛ یک خنده تهوع‌آور. صدای زنانه‌ای از پشت سرمان می‌گوید: خودتم می‌دونی که هیچ کاری از دستت برنمیاد! برمی‌گردم. زنی را می‌بینم حدوداً چهل ساله؛ زیبا اما بدون آرایش. یک پالتوی چرمی سیاه پوشیده و شال قهوه‌ای. کمی از موهایش از روسری بیرون زده. چشمان سبزش مثل بهزادند؛ وحشی اما آرام. دستانش را در جیب پالتوی چرمش فرو کرده و آرام به سمت ما می‌آیند. بشری زمزمه می‌کند: این ستاره ست! در ذهنم دفترم را ورق می‌زنم تا برسم به نام ستاره. این خودش است؛ همان‌طوری که فکر می‌کردم. نمی‌دانم قیافه‌ام چطوری شده که می‌خندد: آره، من ستاره‌م. از دیدنت خوشحالم، مامان! کلمه مامان را با حالت تمسخرآمیزی به زبان می‌آورد و قاه‌قاه می‌زند زیر خنده. صدای قهقهه‌اش شبیه جادوگرها ست و مثل مته در سرم فرو می‌رود. بهزاد خطاب به عباس می‌گوید: قهرمان‌بازی در نیار، ما فقط اون دفتر رو می‌خوایم! از ذهنم می‌گذرد دفتر را بدهم و خودم و بقیه را نجات بدهم؛ اما عباس برمی‌گردد به سمتم: نه، این کار رو نکن. بهزاد اگه دستش برسه همه ماها رو می‌کُشه. جمله‌اش در ذهنم تکرار می‌شود. ناگاه چیزی یادم می‌آید. قدمی جلو می‌گذارم و خطاب به بهزاد و ستاره، صدایم را بلند می‌کنم: تو نمی‌تونی منو بکُشی، چون خودتم می‌میری! دوباره بهزاد و ستاره می‌زنند زیر خنده؛ از همان خنده‌های چندش‌آور. ستاره خنده‌اش را جمع می‌کند و می‌گوید: اگه پاش بیفته، تو رو هم می‌کشیم! مهم نیست بعدش چی می‌شه! خودتم می‌دونی استراتژی من چیه! دو دستش را رو به آسمان می‌گیرد و باز می‌کند: استراتژی شمشون! شنیدی؟ دستانش را ناگهان پایین می‌آورد و می‌گوید: כולנו מתים ביחד! معنای کلمات عبری‌اش را کنار آنچه از استراتژی شمشون می‌دانم می‌چینم. این استراتژی داستانش مفصل است؛ اما خلاصه‌اش این می‌شود که یا من زندگی می‌کنم، یا هیچ‌کس! بشری می‌پرسد: این چی گفت؟ ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 24 ترجمه جمله‌ای که گفت خیلی ترسناک است. به خودم می‌لرزم و ترجمه را زمزمه می‌کنم: همه با هم می‌میریم! ستاره دستش را دوباره در جیبش می‌گذارد و باز هم می‌خندد: خوشم میاد که سریع منظورم رو فهمیدی. دستش را همراه یک اسلحه از جیبش درمی‌آورد و به سمت ما می‌گیرد. لبخندش محو می‌شود و صدایش بلند: پس با آدمی که خط قرمزی نمی‌شناسه در نیفت! دفتر رو بده. ناخودآگاه دستم را می‌گذارم روی کیفم و به بشری نگاه می‌کنم. بشری سرش را تکان می‌دهد که یعنی نه. راه دیگری هم داریم؟ نه! به عباس می‌گویم: اگه بهش ندیم هم همه‌مونو می‌کُشه! -بهتر از اینه که تسلیم بشیم. تو نمی‌دونی، اگه دفتر بیفته دست اینا، فاجعه می‌شه. از خودم می‌پرسم چه فاجعه‌ای؟ نمی‌دانم. ستاره نیشخند می‌زند، عقب می‌رود و چندبار به شیشه دودی ماشینش می‌زند. بعد هم با یک لبخندِ کمرنگ و شیطانی خیره می‌شود به من. این از بهزاد هم هیولاصفت‌تر است! درهای ماشین باز می‌شود. اول در تاریکی چیزی مشخص نیست؛ اما بعد حاج حسین را می‌بینم و مردی که از پشت سر، یقه‌اش را گرفته و هلش می‌دهد. دوباره نفسم بند می‌آید و دستم را می‌گذارم روی قلبم. دستان حاج حسین بسته است. می‌خواهم بدوم جلو؛ اما بشری بازویم را می‌گیرد. ستاره از تقلایم به خنده می‌افتد. ستاره به مردی که پشت سر حاج حسین است می‌گوید: بنشونش روی زمین منصور! می‌فهمم که اسم مرد باید منصور باشد؛ یک مرد شاید همسن بهزاد اما اتوکشیده‌تر و البته، با ریش جوگندمی و یقه دیپلمات بسته شده. یعنی این هم شخصیت رمان من است؟ کدام رمان؟ کجا؟ منصور، حاج حسین را می‌نشاند روی زمین و ستاره، لوله اسلحه را می‌گذارد پشت سر حاج حسین. دقت که می‌کنم، یک خط قرمز کنار شقیقه سمت راست حاج حسین می‌بینم؛ هرچند هیچ ترسی در چهره‌اش نیست. کاملا آرام است. به من نگاه می‌کند و می‌گوید: نترس، یادته که بهت گفتم، اینا نمی‌تونن من رو بکُشن. بعد هم با یک نیشخند جمله‌اش را کامل می‌کند و نیم‌نگاهی به بهزاد می‌اندازد: اگه می‌تونستن که تا حالا کُشته بودن! خشم ستاره را احساس می‌کنم. با لوله اسلحه، ضربه‌ای به سر حاج حسین می‌زند؛ اما حاج حسین لبخند را روی لبش نگه می‌دارد. این بار مخاطبش منم: باورم نمی‌شه همچین آدمایی توی وجودت باشن! باید بیشتر مواظبشون می‌بودی. فکر نکن اگه دفتر رو بهشون بدی همه چی تموم می‌شه. حتی روی سر خودت هم سوار می‌شن. تو هم می‌شی یکی عین اونا. ستاره دوباره با اسلحه به سر حسین ضربه می‌زند: دهنتو ببند! و به من نگاه می‌کند: زود دفتر رو بده، وگرنه این شخصیت دوست‌داشتنی رو برای همیشه از روی زمین محوش می‌کنم! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞