نظرات شما عزیزان🙂🌿
واقعاً آنقدر زیاده که نمیشه تکتکشون رو جدا پاسخ بدم.
ممنونم بابت حمایت و بازخوردتون🌷
#پاسخگویی_فرات
خیلی از شما عزیزان هم درباره خط قرمز پرسیده بودید؛ انشاءالله به زودی ادامهش با قسمتهای جذابتری منتشر میشه؛ اندکی صبر...
سلام
نه اصلا اینطور نیست که درباره همهچیز اطلاعات داشته باشم؛ یک نمونهش هم همین بحث واکسن که دیدید بارها گفتم در این زمینه تخصص ندارم و نظر نمیدم.
حالا آدرنالین رو به عنوان اطلاعات عمومی میدونستم چیه؛ این تعریفی که ازش در کانال فرستادم هم به راحتی میتونید توی اینترنت پیدا کنید.
سعی میکنم اطلاعات عمومی خودم رو بالا نگه دارم؛ اما باز هم این به معنای تخصص در همهچیز نیست.
#پاسخگویی_فرات
یکی از مخاطبان عزیز هم یک پیامی دادند که خیلی قابل تامل بود؛ و فکر میکنم ایشون بیشتر از همه متوجه انگیزه بنده از نوشتن رمان امنیتی شدند.
نظرشون در اسکرینشات نمیگنجید:
💬 آخه ترحم طلبان ب درد رمان امنیتی نمیخورن به درد واقعیت میخورن.
ما تو رمان هیجان طلبیم برا اینکه مردم ساده و آسون نبینن دردهای کسایی که براشون خون و جونشونو وسط گذاشتن.
ندیدن ریختن خون پاک ترین آدمایی که به عمرمون دیده بودیم رو جلو چشممون. ندیدن کسایی که از تمام زندگیشون گذشتن برا امنیت مردم. خونهایی که ریخته شد پاک ترین خونها بود...
خیلی خوبه که تو واقعیت لمسش نمیکنن ولی لمس کردن این سختی تو رمان بهشون آسیبی نمیزنه.
پس بله تو رمان خوشحال میشم لمسش کنن.
چون دیدیم کیا جونشونو تو این راه دادن و چه سختی هایی رو کشیدن و هیچکس باخبر نشد. شاید این باخبر شدنه باعث بشه قدر این امنیت دونسته بشه
شاید باعث بشه بفهمیم امنیتی که هر لحظه ش با قطره قطره خون شهدا تضمین شده لحظاتش برا هدر دادن نیست.
وقتی یه عده دارن جون میدن برا هر لحظه امنیت و آرامشت تو هم وظیفه ای داری. یه عده سپر شدن و این جهادو به عهده گرفتن که تو بتونی تو امنیت به جهاد خودت بپردازی
جهاد علمی، جهاد فرهنگی، همه اینا.
یه عده سپر شدن که ما بتونیم بدون مزاحم تلاش کنیم برا نزدیک کردن ظهور آقا. واقعا واقعا نامردیه اگه این لحظاتو با بیخیالی به سرگرمی خودمون بگذرونیم
ولی تو واقعیت با تمام وجود برا زجر ندیدن دیگران میجنگیم.
هیجان طلبیمون از رو بیماری که نیست. فقط دوست داریم واقعیت های دردناک رو حداقل یه کم به ذهن مخاطب نزدیک کنیم
هرچند بازم به شکل هیجان میبیننش
خیلی از جوونا تا وقتی تو واقعیت تو اون شرایط قرار نگرفتن ذوق میکنن براش و از دور براش بال بال میزنن.
و هیچوقت نمیتونن بفهمن زندگی ای که دائم تو حال آماده باش باشه و دائم برای خودت و عزیزانت نگران باشی یعنی چی
فقط از دور توش طعم هیجان میبینن
البته ایرادی هم نداره
اصلا دلیل وجودمون همینه که هیچوقت این حالو نفهمن...
🌿🌿🌿
سلام؛ خیلی ممنونم از پیام شما.
کاملا درسته.
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 25
ستاره دوباره با اسلحه به سر حسین ضربه میزند: دهنتو ببند!
و به من نگاه میکند: زود دفتر رو بده، وگرنه این شخصیت دوستداشتنی رو برای همیشه از روی زمین محوش میکنم!
عباس داد میزند: تو غلط کردی!
حاج حسین اما اصلا عین خیالش نیست. صدایش را بالا میبرد: آروم باش؛ میدونی که نمیتونن.
ستاره گلنگدن اسلحه را میکشد و آن را روی سر حاج حسین میگذارد: باشه، بذار امتحان کنیم! یک... دو...
میخ حاج حسین شدهام؛ حاح حسینی که حالا قطرات باران دارند صورتش را میشویند. زبانم بند آمده. حتی نمیتوانم ذکر بگویم. انگار زمان یخ زده است. ناگاه با صدای باز شدن درِ سمت رانندۀ ماشین، این یخ میشکند. نگاه همه برمیگردد به سمت مردی که از صندلی راننده پیاده میشود و با یک لبخند مرموز، نگاهی به همه میاندازد و میگوید: وایسا ستاره! بذار از یه راه بهتر حلش کنیم!
نفس حبس شدهام را از سینه بیرون میدهم؛ عباس و بشری هم حالشان دست کمی از من ندارد. سر تا پای مرد را برانداز میکنم؛ مردی که در اولین نگاه و با دیدن بینی عقابی و چشمان سبزش، میتوان حدس زد نسبتی با ستاره دارد؛ اما مسنتر از ستاره است؛ صورت تپلش را هم سهتیغه تراشیده. رو میکند به سمت من و با همان لبخند مرموز میگوید: چرا یه بارم به ما حق نمیدی؟
از لحنش جا میخورم؛ زیادی دوستانه است. میگویم: تو دیگه کی هستی؟
عباس با چشمان گرد و متعجب به مرد نگاه میکند؛ انگار میشناسدش. ستاره لبخند میزند و دستش را میاندازد دور گردن مرد: یادم رفت معرفی کنم، برادرِ مارمولکم، حانان!
حانان به من نگاه میکند، مثل جنتلمنها لبخند میزند و کمی خم میشود:
-Ich bin froh, dich zu sehen!
نفهمیدم چه گفت؛ اما حدس میزنم به زبان آلمانی باشد. انگار از دیدن قیافههایمان لذت میبرد؛ از این که حرفش را نفهمیدهایم. جملهاش را به عبری تکرار میکند: אני שמח לראות אותך!
عباس زیر لب غر میزند: بهش بگو به زبون آدم حرف بزنه!
میگویم: داره میگه از دیدنم خوشحاله.
عباس باز هم زیر لب میگوید: غلط کرده!
آرام میپرسم: میشناسیش؟
قبل از این که عباس دهان باز کند و حرفی بزند، حانان یک قدم جلو میآید: چرا فکر میکنی من و بقیه شخصیتهای منفی، سیاهِ سیاهیم و این شخصیتهای مثبت سفیدِ سفیدن؟ تو فکر میکنی ما آدم نیستیم؟ تو فکر میکنی ما احساس نداریم؟ وجدان نداریم؟
عباس میپرد وسط حرفش: دِ اگه داشتی که...
بهزاد به عباس پرخاش میکند: تو ساکت شو! داره با مامان حرف میزنه!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 26
حانان دستش را روی سینه میگذارد با لحن ملایم و لهجهای که ترکیب آلمانی و عبری ست ادامه میدهد: ببین! ما هم همونقدر که اون حق داره به تو بگه مامان، حق داریم مامان صدات کنیم. تو خودت ما رو خلق کردی! ما هم بخشی از خود تو هستیم! چرا فکر میکنی با تو دشمنیم؟
دلم میلرزد. او هم بخشی از من است دیگر! عباس نهیب میزند: حرفشو گوش نکن!
صدای ستاره را میشنوم: تا حالا به این فکر کردی که ما چرا انقدر بد شدیم؟ شاید میتونستیم انقدر بد نباشیم، اگه تو با ما بهتر تا میکردی. اگه عاقبت ما رو بهتر مینوشتی.
بشری حرف ستاره را نیمهتمام میگذارد: خودت انتخاب کردی اینطوری باشی! خودتم از بد بودنت خوشحالی!
ستاره بیتوجه به بشری، قدمی جلو میگذارد و به چشمانم خیره میشود. اینبار در نگاهش عجز را میخوانم: من نمیخواستم اعدام بشم! منصور هم نمیخواست! بهزاد هم دلش نمیخواست سوخت بره و بمیره!
بهزاد حرف ستاره را تکمیل میکند: اگه حاج حسینی نبود که منو شناسایی کنه، اگه عباسی نبود که عوامل منو دستگیر کنه، من زنده میموندم. اصلاً شاید اگه رفیقام بیشتر بهم محل میذاشتن، پام به کمپ اشرف باز نمیشد. تو میتونستی منو توی جنگ شهید کنی، ولی نکردی!
بالاخره قفل زبانم را باز میکنم: و... ولی تو... تو خودت خواستی!
عصبی میخندد: تو منو اینطور نوشتی. تو نوشتی که من جاهطلبم، نوشتی من بیرحمم.
بعد انگشت اشارهاش را میگیرد به سمتم: گوش کن؛ تو به اندازه حاج حسین دلسوزی، به اندازه بشری شجاعی، به اندازه اریحا محکمی؛ اما یادت باشه به اندازه من جاهطلبی! به اندازه ستاره متکبری! و به اندازه منصور منافقی!
کلماتش مثل سوزن در مغزم فرو میروند. سرم درد میگیرد. از مثل آنها بودن میترسم. نه... من به اندازه آنها بد نیستم! عقب میروم و صدایم را بالا میبرم: نه! من انقدری که تو میگی بد نیستم! من منافق نیستم! من آدمکُش نیستم!
منصور میخندد و بالاخره به زبان میآید: چرا، میتونی باشی! یه نگاه به ما بکن! ماها بهت نشون میدیم تو اگه بخوای تا کجا میتونی پیش بری!
نگاه عاجزانهای به عباس و بشری میاندازم و مینالم: اینا چی میگن؟
عباس سر تکان میدهد: متاسفانه راست میگن؛ ولی این تویی که انتخاب میکنی کدوم ما باشی! همونقدر که میتونی مثل اونا بشی، میتونی مثل من و کمیل و خانم صابری هم باشی! تو اگه بخوای میتونی به خوبیِ یه شهید باشی.
دستانم میلرزند؛ میدانم از سرما نیست که از ترس است. از خودم بدم میآید؛ از این که میتوانم تا این حد بد بشوم. از خودم میترسم. بشری شانههایم را تکان میدهد: همین که از اونا بدت میاد خیلی خوبه. اگه ازشون بدت بیاد ضعیف میشن.
حانان دوباره صدایش را میبرد بالا: چرا باید از ما بدش بیاد؟ بخاطر کارایی که طبق نوشتههای خودش انجام دادیم؟
باز هم دلم میلرزد. اصلا بد بودن آنها تقصیر من است. دلم برایشان میسوزد. ستاره میگوید: خیلی سخته که شخصیت منفی باشی و همه ازت متنفر باشن. خیلی سخته که همه اریحا رو دوست داشته باشن و هر شب با خوندن رمانت آرزو کنن نجات پیدا کنه؛ اما همزمان دعا کنن تو گیر بیفتی و بمیری.
حانان با تاسف سر تکان میدهد. منصور نیشخند میزند: محبوبیتش برای اوناست، تف و لعنتش برای ما! وقتی ما میمیریم همه خوشحال میشن؛ ولی وقتی اونا بمیرن همه غصه میخورن و گریه میکنن.
نمیدانم چرا؛ اما یک حسی ته دلم میگوید آنها هم نیاز به دلجویی دارند. شاید در حقشان زیادهروی کردهام. اصلاً من در عاقبت بد آنها مقصرم. لبانم میلرزند و به سختی میگویم: خب... خب چی میخواید شماها؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞