eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
848 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
نظرات شما عزیزان🌿 ممنونم از حمایتتون
سلام چرا، بارها گفتم بعد از داستان نیمه‌ها ادامه پیدا می‌کنه ان‌شاءالله خیر، در ارتباط نیستم و اطلاع ندارم.
سلام حریم ۶۰ سانتی‌متری برای غریبه‌هاست نه اعضای خانواده.
سلام متساوا یا میتساوا، بخش عملیات ویژه موساد هست. بخشی که مسئولیت ترور، آدم‌ربایی و هرگونه عملیات خارج از فلسطین اشغالی رو بر عهده داره.
سلام هنوز به حدی نرسیده که نیاز به راهپیمایی باشه. ضمن این که، نهادهای امنیتی کار خودشون رو باید انجام بدند یعنی دستگیری تیم‌ها و سرشبکه‌های آشوب؛ که این کار از دست مردم عادی ساخته نیست. تا وقتی اوضاع کاملاً امن نشده، رفتن مردم به تظاهرات کاملا اشتباه و خطرناکه.
سلام نه، این‌طور نیست. این قسمت‌های داستان رو بنده قبل از این که مخاطبان نظری بدند نوشته بودم و تحت تاثیر نظرات نبود.
سلام بله حتماً، چون واقعاً تیزرش فاجعه بود. https://farsnews.ir/my/c/104580
سلام پیام‌ها رو چک می‌کنم، اما بعضی رو در قسمت ارسال پاسخ جواب میدم و پیام‌هایی که سوالات شخصی یا تکراری پرسیده باشند رو هم جواب نمیدم. با عرض پوزش.
سلام اولا همیشه اینطور نیست؛ دوما ستاره اسم مستعار هست برای این شخصیت. اسم اصلیش هداسا هست که توی شاخه زیتون اشاره شده
سلام خیر، برگرفته از واقعیته.
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 29 کنار عباس زانو می‌زنم. کاپشنش را از روی دوشم برمی‌دارم و می‌اندازم روی خودش. می‌گویم: ببخشید، تقصیر من بود. عباس سعی می‌کند دردش را قورت بدهد و لبخند بزند: نه... تقصیر تو نبود... به ذهنم فشار می‌آورم تا یادم بیاید باید چکار کنم. اگر بنویسم که زخمش خوب شده، حتماً خوب می‌شود. رو می‌کنم به ستاره: دفتر رو بده، فقط اینطوری می‌تونم خوبش کنم. ستاره با بی‌تفاوتی شانه بالا می‌اندازد: چرا باید خوبش کنی؟ به نظر من همین‌طوری بهتره! بغض راه گلویم را می‌بندد و داد می‌زنم: من که دفتر رو دادم! خب بذار خوبش کنم، بعد دوباره بهت می‌دم! ستاره لبخند تمسخرآمیزی می‌زند: تازه کارمون با هم شروع شده! دوباره یک نگاه به ستاره می‌اندازم و یک نگاه به بهزاد. هردو پیروزمندانه می‌خندند. بهزاد به ستاره می‌گوید: تو دوتا دخترا رو بیار، من و حانان هم این دوتا رو میاریم! و خیره می‌شود به حاج حسین: خیلی با این دوتا کار دارم! صدایی از گلویم خارج نمی‌شود. دوست دارم جیغ بزنم؛ اما نمی‌توانم. بدجور اشتباه کردم؛ به معنای واقعی کلمه گند زدم. حالا بیا و درستش کن... ضربه‌ای به سرم می‌خورد؛ لولۀ اسلحه ستاره. نهیب می‌زند: برو سوار شو! به بشری نگاه می‌کنم که اسلحه منصور روی سرش قرار گرفته. بشری پلک‌هایش را بر هم می‌گذارد. مثل این که او هم از پیدا کردن راه چاره عاجز شده. با فشار اسلحه ستاره، روی صندلی عقب ماشین می‌نشینم. چشمانم را می‌چرخانم به سمت عباس و حاج حسین. بهزاد یقه حاج حسین را گرفته و دارد می‌بردش به سمت ماشین. حانان دستان عباس را می‌بندد و لباسش را می‌گیرد که بلندش کند. عباس بلند می‌شود و هم‌زمان ناله‌اش به آسمان می‌رود. صورتش مثل گچ دیوار شده؛ سفید و بی‌رمق. خونابه‌های عباس روی زمین می‌رقصند و همچنان از پایش خون می‌رود. بهزاد که حالا حاج حسین را در ماشین نشانده، به حانان کمک می‌کند عباس را برساند به ماشین. نگاهم روی خونابه‌های کف کوچه مانده که باران دارد آن را می‌شوید. هوای داخل ماشین گرم است و حالِ منِ خیس و سرمازده را بهتر می‌کند. امیدوارم بخاری ماشین بهزاد هم روشن باشد؛ حاج حسین و عباس هم سردشان بود. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞