eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
850 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام لینک متن سخنرانی: (در زمین دشمن بازی نکنید) https://www.google.com/amp/s/farsi.khamenei.ir/amp-content%3fid=4122 (حرف من را از خودم بشنوید) https://www.google.com/amp/s/farsi.khamenei.ir/amp-content%3fid=30255
سلام بله، البته کانال چندتا ادمین دیگه هم داره.
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 41 به حیاط نگاهی می‌اندازم؛ زمین آتش گرفته است. احتمالاً کوکتل مولوتوف انداخته‌اند. عباس داد می‌زند: پس چی شد؟ بنویس دیگه، الان آتیشمون می‌زنن! سریع و بدخط می‌نویسم: شخصیت‌های منفی همه در زندان ذهنم محدود می‌شوند. هیچ کاری خارج از محدوده داستان نمی‌توانند انجام دهند. و نام شخصیت‌های منفی را یکی‌یکی می‌نویسم. سر و صداها می‌خوابد. دیگر صدای بهزاد و ستاره را نمی‌شنوم. دستان بشری را روی شانه‌هایم حس می‌کنم. برمی‌گردم به سمتش. لبخند می‌زند: عالی بود مامان. تموم شد! با بی‌حالی لبخند می‌زنم و دستش را می‌فشارم. سر می‌چرخانم به سمت حیاط؛ حامد دارد با کپسول آتش‌نشانی، آتش را خاموش می‌کند. به محدثه نگاه می‌کنم که فایل رمانش را می‌بندد و نفس راحتی می‌کشد. هردو با خستگی می‌خندیم. عباس می‌آید داخل اتاق و دفتر فیروزه‌ای رنگی که در دستش است را به من نشان می‌دهد: این جلوی در افتاده بود! *** ساعت شش و نیم صبح است. محدثه، عارفه و زهرا را عازم خانه‌هاشان کرده‌ام و حالا شخصیت‌های داستانم دارند من را برمی‌گردانند خانه. هوا هنوز گرگ و میش است. خیابان‌ها آرام و خلوت‌اند؛ اما جای زخم‌های دیشب هنوز هست. اتوبوس‌های سوخته، چراغ‌های راهنمایی شکسته، شیشه‌های خرد شده... همه هستند و نشان می‌دهند دیشب اصفهان در تب می‌سوخته. از سویی خوشحالم و از سویی دلم گرفته. هزینه‌ای که مردم دادند، از هزینه بنزین خیلی سنگین‌تر بود. امنیت و آرامش را به هیچ قیمتی نمی‌شود خرید. عباس مقابل خانه‌مان ترمز می‌زند. حس می‌کنم سال‌هاست خانه را ندیده‌ام. چقدر دلم برایش تنگ شده بود! قبل از پیاده شدن، دوباره برمی‌گردم به سمت بشری و حاج حسین: ممنونم که بهم کمک کردین. اگه شما نبودین... حاج حسین لبخند می‌زند: ما هم درواقع خودِ توایم. کاری نکردیم. -بازم ممنون... خیلی خوشحال شدم که دیدمتون. دست بشری را می‌گیرم و ادامه می‌دهم: مخصوصاً تو رو. خیلی دلم برات تنگ می‌شه. بشری دستم را نوازش می‌کند: منم همین‌طور. امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم. لبخند کج و کوله‌ای می‌زنم که بغضم را بپوشاند و در ماشین را باز می‌کنم. باز هم به بشری و حاج حسین و عباس نگاه می‌کنم. عباس می‌گوید: صبر می‌کنیم تا بری داخل. و لبخند می‌زند. پیاده می‌شوم و دوباره از پشت سرم صدای عباس را می‌شنوم: مامان! -بله؟ -اگه بازم کمک لازم داشتی، روی ما حساب کن! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 42 (قسمت آخر) تشکری می‌پرانم و کلیدم را از کیفم در می‌آورم. امروز شهر را تعطیل کرده‌اند و احتمالاً اهل خانه خوابند؛ نمی‌خواهم بیدارشان کنم. درحالی که کلید را در قفل می‌چرخانم، نگاهی به ماشین می‌اندازم. حاج حسین برایم دست تکان می‌دهد. چشمم به یک ماشین می‌خورد که مقابل خانه پارک شده. ابوالفضل و یک مرد دیگر از ماشین پیاده می‌شوند و می‌آیند به سمت من. ابوالفضل می‌گوید: مامان... صبر کن! اخم می‌کنم: شما این‌جا چکار می‌کنین؟ -دیشب تا حالا این‌جاییم برای حفاظت از خانواده‌تون. -ممنون... ابوالفضل به مرد دیگری که همراهش است اشاره می‌کند: اینم کمیله. همون که هنوز ننوشتیش. کمیل مودبانه سلام می‌کند: خیلی دلم می‌خواست ببینمتون مامان. حوصله حرف زدن ندارم؛ اما می‌گویم: ممنون، لطف دارید. می‌خندد: ببخشید، می‌دونم خسته‌اید. ان‌شاءالله توی رفیق دوباره هم رو می‌بینیم. سرم را تکان می‌دهم و کلمه «رفیق» را زیر لب تکرار می‌کنم؛ چه عنوان قشنگی! ابوالفضل می‌گوید: ما دیگه می‌تونیم بریم؟ شانه بالا می‌اندازم و در را باز می‌کنم: نمی‌دونم، مافوق شما حاج حسینه نه من! باز هم یک لبخندِ ساختگی که اندوهم را پشت آن قایم کرده‌ام، وارد خانه می‌شوم. ماشین پدر را در پارکینگ می‌بینم و این یعنی هنوز خوابند. پله‌ها را دوتا یکی بالا می‌روم و قدم به خانه می‌گذارم؛ تازه یادم می‌افتد چه شب سختی را گذرانده‌ام و چقدر به آرامش این‌جا نیاز داشتم. در را آرام می‌بندم تا سر و صدایی بلند نشود. رادیو به عادت همیشگی‌اش سر ساعت شش صبح روشن شده و مجری برنامه سلام اصفهان، دارد مثل همیشه پرانرژی به اصفهان و مردمش سلام می‌کند. پاورچین پاورچین به اتاقم می‌روم. خیلی خسته‌ام؛ اما خوابم نمی‌آید. لپ‌تاپ را باز می‌کنم و یک فایل وُرد جدید می‌سازم؛ همزمان، پنجره اتاق را باز می‌کنم تا هوای باران‌خورده صبح را مهمان اتاق کنم. از پنجره، نگاهی به کوچه می‌اندازم. شخصیت‌های داستانم هنوز همان‌جا ایستاده‌اند؛ انگار منتظر بودند دوباره از پنجره نگاهشان کنم. برایشان دست تکان می‌دهم. عباس، کمیل، ابوالفضل و حاج حسین به صف می‌ایستند و احترام نظامی می‌گذارند و بشری برایم دست تکان می‌دهد. می‌دانم که این پایان نیست؛ آغاز راه است و ما حالاحالاها با هم کار داریم. ابتدای فایل ورد تایپ می‌کنم: بسم الله قاصم الجبارین... ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
عزیزان، ممنونم که تا پایان داستان همراه ما بودید. خوشحال میشم نظرات و برداشتی که از رمان داشتید رو برام بفرستید.🌿🙂 https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
سلام ممنونم از لطف همه شما عزیزان🙂🌿 خیر، داستان حذف نمی‌شه. ____________ سوال مهم: پیام داستان چی بود؟ منتظریم... https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh