سلام.
تیر منظور همون گلولهای هست که از سلاح سبک شلیک میشه؛ اما ترکش، هرچیزی هست که به علت انفجار، داغ و پرتاب میشه و میتونه آسیب بزنه.
مثلا اگر یه ماشین منفجر بشه، تکههای بدنه ماشین در اثر انفجار پرتاب میشن و چون خیلی داغ هستند و خیلی هم سریع و تیز پرتاب میشن، میتونن به بدن افراد بخورند و افراد رو زخمی کنند.
یه ترکش میتونه تکههای سنگ، آجر و کلوخ باشه و یا تکههای آهن و شیشه و هر چیزی. میتونه به کوچکی چند میلیمتر باشه و بزرگی چند ده سانتیمتر. میتونه اشکال مختلف داشته باشه؛ گرد، پهن یا نوکتیز باشه.
ویژگی مهم ترکش، سرعت بالا و گرمای زیادشه که باعث میشه مثل گلوله عمل کنه و به بدن افراد آسیب بزنه.
مداحی رو هم فرستادم دیشب.🙂
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله، اما میتونستید به ادمین کانال ساحل رمان هم پیام بدید. اینطور بهتر بود.
کلا دوستان اگر نظری درباره رمان یک نویسنده دیگه دارند، لطفاً برای خودش ارسال کنند. چند روز پیش یکی از دوستان نظرشون رو درباره رمان خانم رحیمی برای بنده فرستاده بودند؛ درحالی که راه ارتباطی ایشون در کانالشون هست و بهتر بود برای خودشون میفرستادند.
#پاسخگویی_فرات
سلام
نظرات شما عزیزان🌿
(البته نظراتی هم بودند که ادامه داستان رو لو میدادند و برای همین منتشرشون نکردم).
ممنونم از لطف شما.
بله، منظورم از جابر، شهید حججی بزرگوار هست.
#پاسخگویی_فرات
سلام
همکاری از چه نظر؟
احتمالا در ادامه برای تولید محتوای رسانهای از اعضا کمک خواهیم گرفت؛ و راه ارتباطی رو هم همون زمان معرفی میکنیم انشاءالله.
فعلا برنامهای برای جلب همکاری نداریم.
#پاسخگویی_فرات
✨#بسم_الله_الذی_یکشف_الحق✨
#جدال
✍🏻نویسنده: #محدثه_صدرزاده(پیشه)
🍃قسمت اول
قطره قطره اشک هایم بر روی دستانم میچکد بعد از دو روز بی قراری، امروز از همان لحظه تنهایی گریستم. از الهوره روستای نزدیک رقه تا بوکمال لحظه لحظه جان داده ام.
سوار بر ون سفید رنگی که جای ترکش رویش خود نمایی میکرد شده بودیم. صدای شیون زنان بالا گرفته بود، همه ترسیده بودیم اما ترسناک تر از آن چشمان وحشی بود که هر از چند گاهی از سر تا پایمان را نگاهی می انداخت. با هر نگاه آن مرد، آیه با آن دستان کوچکش چادرم را در مشت میفشرد و پشت سرم پناه میگرفت.
با صدای لو لای زنگ زده در، سرم را از زانوهایم بر میدارم و اشک هایم را پاک میکنم و مقتدر می ایستم.
زنی با لباس بلند عربی سیاه و روبنده روی صورتش به سمتم می آید و دستانش راکه با دستکش های سیاه مخفی کرده است به سمت بازویم دراز میکند. اخم هایم را در هم میکشم و بازویم را محکم تکان میدهم.
-چیه دور برت داشته؟ چی فکردی اینکه چون دختر خوشگلی هستی سوگلی عمارت میشی؟
اخم در هم میکشم و تمام وجودم همانند گلوله آتش می شود. این زن همه را همانند خود دیده است. زیر لب برای اینکه عصبانیتم فروکش کند صلواتی میفرستم.
-راه بیوفت، شیخ منتظره دیدنه توعه.
نفرت وجودم را فرا میگیرد. سر بر میگردانم به سمت زن که جسته ریزی دارد.
-بقیه را کجا بردید؟
صدای پوزخندش می آید:
-نگران نباش، اونا جاشون خوبه. فعلا مهم تویی که توجه شیخ را جلب کردی.
بغض همانند سدی راه گلویم را میبندد. با تکانی که به بدنم میدهد، حرکت میکنم. اولین قدم را که بر میدارم پاهایم شروع به سوزش میکند با تعجب سر به زیر می اندازم و تازه متوجه میشوم که هیچ کفشی پایم نیست. خاطرم هست که از ترس آسیب نزدن به بقیه به خصوص آیه آن قدری عجله کردم که کفش هایم را فراموش کردم. بیشتر از پاهایم قلبم میسوزد از این حرف هایی که میشنوم.
پا به بیرون عمارت که میگذاریم. برای در امان ماندن از چشمان هیز مردان چادرم را تا چشمانم پایین میکشم. از دور سر و صداهای مبهمی می آید، هر چه نزدیک تر میشوم دلم بیشتر شور می افتد اما از خود ضعفی نشان نمیدهم و قدم هایم را محکم تر بر میدارم.
همراه زن می ایستم و سرم را بلند میکنم. اولین چیزی که میبینم پرچمی به رنگ مشکی با نوشته های لا اله الله است. بغض گلویم سنگین تر میشود.
با صدای داد مردی که میگوید (شروع) بر میگردم، بر روی صندلی بلندی که حکم منبر را دارد مردی با دِشداشهِ سیاه که با پارچه سیاهی هم دور سرش را بسته است و ریش هایی که ترکیب سفید و نارنجی دارد نشسته است و از سیگار لابه لای دستش دود بلند میشود.
🍃قسمت دوم
زن بازویم را میکشد ومیبرد به سمتی که زنانی زیر سایه بان نشسته اند. وقتی به آن ها میرسیم هرکدام یک جور خاص مرا نگاه میکنند. از پشت روبنده تنها چشمانشان پیداست که نگاهشان گاهی سرد است، گاهی نگران و گاهی .....
گوشه ای آن طرف تر از سایه بان می ایستم. انگار قصدبازی دارند و از تعداد و توپ میانشان معلوم است که میخواهند فوتبال بازی کنند. بازیشان شروع شده کمی به پاهایشان نگاه میکنم توپشان انگار خیلی پرباد و سنگین است چرا که به سختی جابه جا میشود.
صدای نازک زنانه ای توجهم را جلب میکند.
-میدونستی که جشن به چه مناسبته؟
بر میگردم به سمت زن که کنارم نشسته است. کمی سرم را پایین می آورم تا اویی که نشسته را بهتر ببینم. خیره چشمانش میشوم.
-الهوره را که گرفتیم بعدش یکی از فرماندهان اصلی را کشتیم. به نظرم شیخ برات بگه بهتره.
شیخ! نکند آن فرد چاق که بر روی صندلی نشسته و سیگار میکشد شیخ اینهاست! وای به حال قومی که شیخشان یک مفت خور باشد.
با برخورد چیزی به جلوی پایم سر بر میگردانم و به روبه رویم نگاه میکنم. همه مردان دارند مرا نگاه میکنند. خدا را شکر میکنم که چشمانم در این چند روز آن قدرضعیف شده است که حتی نمی توانم نوع نگاه کثیفشان را بفهمم.
سرم را پایین می اندازم که نفس هایم در سینه می ماند. چشم هایی که دارد به من نگاه میکند، انگار حرف هایی برای گفتن دارند.
کمی بیشتر نگاهش میکنم صدای فریاد چشم هایش را باچشمانم میشنوم اما متوجه آن نمیشوم.
میشناسمش همانیست که ابر چشمانش با دیدن یتیم ها شروع به باریدن میکرد، همانی که با یک نگاه وجودم را آرام میکرد. آری او بشیر من است. موهایش ژولیده و خون آلود است و ریش هایش نامرتب، که بخشی از آن قرمز شده است.
پاهایم میلرزد، میخواهم خود را ببازم که به یاد حرف های بشیر می افتم.
-عالمه، هیچ وقت ضعف دست دشمن نده.
سعی می کنم محکم به ایستم.
-شنیدم که.....خواهر این....پسره مرتدی.
کلمات را کشیده و بریده بریده میگوید. دندان هایم را رو یه هم میفشارم، باز به سری نگاه میکنم که تا چند دقیقه قبل توپ فوتبال داعشی ها بود. از بین تمام صورتش، چشمانش کمی سالم تر مانده است. هنوز هم نگاهش گرم است.
با صدای قهقهه شیخ، تمام قدرت خود راجمع میکنم و محکمتر می ایستم.
-همین طور که این مرتد را کشتیم، بقیه را هم میکشیم، زنو بچه ها شونا اسیر میکنیم و به کنیزی میگیریم که دیگه هیچ اسمی از علی و خاندانش نباشه.
این بار اهانتش به بشیر نیست، بلکه به شیعه است به امامتی که خون دل خورده است . نفس عمیقی میکشم و همان طور که به چشمان بشیر خیره ام میگویم:
-فک کردی کی هستی که این حرفها را میزنی؟ فکر کردی اگه همه مردای ما را بکشی و همه ما را اسیر کنی پیش خدا عزیز میشی و ما پست و بی چیز محسوب میشویم؟
میخواهم باز هم ادامه بدم که یکی از مردان از میان جمعیت میگوید:
-خداگفته که :《ای پیامبر! با کافران... جهاد کن، و بر آنها سخت بگیر/تحریم۹.》کارما جزء فرامین خداست.