☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱 #به_نام_خدای_حسین_آفرین 🌱 ... به قلم: #کوثر_سادات_مصباح شهریور سال نود و هشت توفیق شد و با خان
🌱 #به_نام_خدای_حسین_آفرین 🌱
...لطفا عینک جنون بزنید!...
به قلم: #کوثر_سادات_مصباح
قسمت یکم
به کشف دین جدیدی میرسم. آیینی که سالها بود در اطرافم پیروانشان را میدیدم و حالشان را نمیفهمیدم. کافر مینامیدمشان! دینی ورای رنگ و سن و نژاد و... و حتی آیین! یک دین ژنتیکی. در سرشت بعضیها هست، پس ایمان میآورند. بدون اینکه ببینند و بشنوند و بشناسند و در بعضی نیست. نه میبینند و نه میفهمند و نه میشناسند. حتی قدرت درک وجود چنین قدرت عظیمی را ندارند. به پیروان آن دین میگویند: دیوانه! مجنون! اسم دین شد عاشقی، قبلهاش کربلا. دیوانگانِ بدحجاب، دیوانگانِ بیحجاب، دیوانگانِ بداخلاق، دیوانگانِ سنی، مسیحی، آمریکایی، اروپایی...
همهشان -حتی آنهایی که هرسال دوماه مشکی نمیپوشند و در هیئت دم نمیگیرند که «قبله من کربلاست»-، "یک ذره از خاک کربلا، قطرهای از آب فرات و نسیمی از عصر عاشورا در وجودشان جاری است که حرارت قلبشان را خاموش نمیکند."*
تو تصور کن اروپایی است و از اسلام و کربلا بی خبر، اما جزو مجانین نوشتهاندش! بالاخره یکجایی، با یک حرفی، ندایی، عکسی، حالی، هوایی، هوای حسین میزند به سرش، بلند میشود میآید همایش. بزرگترین همایش تاریخ بشری که توسط میلیونها دیوانه، هر سال اجرا میشود.
طریقه اجرای آن تمام عاقلان جهان را دیوانه و حیران میکند(البته نه آن دیوانه مقدس!). در عصر جدید، دوران ماشین و هواپیما و... یک عده -دیوانه- پیاده راه میافتند که مسیر یک ساعته را در چند روز طی کنند.
*: به نقل از کتاب امیر من، نوشته نرجس شکوریانفرد.
✍️کوثر سادات مصباح
#حب_الحسین_یجمعنا
http://eitaa.com/istadegi
خیلی دل و جرئت میخواهد آدم زنگ بزند خانم شکیبا و خداحافظی کند.
به ظاهر لبخند میزند و التماس دعا میگوید. ولی هر کس نداند من که میدانم پشت این لبخند چه نفرینهایی هست.
تصمیمم را میگیرم. خودم را آماده میکنم برای چپ شدن ماشین، سقوط در دره، سکته و مردن بیخود و بیجهت.
یک نفس عمیق میکشم و بعد زنگ میزنم خداحافظی میکنم...!
#مصباح
#اربعین
اصلا فکر نمیکردم اولین غذای موکب را به همین زودی بخوریم.
از وسط ایران، کربلا شروع میشود. تکهتکه در جاده موکب چایی و شربت زیاد بود. جلوتر رفتیم اسکان و غذا هم اضافه شد.
پسر بچهها با پرچم وسط جاده ایستاده بودند و دعوت میکردند برویم موکبشان.
از وسط ایران کربلا شروع شده بود...
پینوشت:
احتمالا اکثر گزارشات خوراکی باشد. چون واضحترین نمود محبت است.
#مصباح
#اربعین
این بنر های «کربلا از این طرف هم» خیلی خوب بود
گرچه هنوز به تابلوهای واقعی «کربلا از این طرف» یا «تا کربلا این قدر» نرسیدیم ولی همینها هم خوب است.
خیلی واقعیتر و امیدبخشتر از تابلوهای سطح اصفهان است...
#مصباح
کلا از عکاسی در شب بدم میآید.
ساعت، ۲:۳۰
مکان، دوباره کنار جاده. یک موکب خیلی بزرگ
با ماشین رفتیم وسط محوطه موکب و اتاق فکر تشکیل دادیم که برویم یا بخوابیم. طبق نقشه دو ساعت راه داشتیم تا گیت مرزی. ولی هم راننده خسته بود هم سرنشینان.
تا ما داشتیم فکر میکردیم و احتمالات مختلف را بالا پایین میکردیم، ده بار موکبدار آمد و چیز های مختلف برایمان آورد. طلب نکرده!
آب آورد که در مرز شاید گیرتان نیاید،
دو بسته کوکو آورد که شاید گرسنهتان باشد. دوباره چهارتا اب آورد که شاید همین الان تشنه باشید. چهارتا دلستر آورد که...
صبح هم اشترودل دادند. میرفتی دم میز، میگفتی بیست تا.
#مصباح
#اربعین
کمکم داریم به این پدیده نزدیک میشویم.
یک هزار تدبیر چیده بودیم برای اینترنت داشتن آن ور مرز. همهاش با یک جملهی اول شخص خانواده به باد رفت: «اینترنت میخوایم چیکار؟ فوقش میگردیم دنبال وایفای مفتی!»
لازم به ذکر است این عبارت گهربار پس از دیدن تعرفههای چشم نواز اینترنت گفته شده.
این یعنی تاریخ انقضای منی که قول دادم آن طرف هم عکس میفرستم برای سفرنامه تصویری، رو به اتمام است.
یعنی نفرینهایی که چون دیدند ما کاربرد داریم، چند میلیمتریمان متوقف شده بودند، کم کم دلیلی برای اصابت نکردن ندارند و...
#مصباح
عکس کج و کوله و ناقص شماره۲
این ترافیکی است که به برکت آن سفرنامه دیشب تا حالا تکمیل شده. ظاهراً آخرین پمپ بنزین قبل مرز است. بیشتر از سه ربع است که در صف ایستادهایم. اکثر آدمها هنوز مهربان بودن اربعین درونشان زنده است. برخی صبورانه ایستادهاند منتظر و بعضی هم خودجوش صفها را درست میکنند. البته عدهای هستند که عصبانی شدند و آرام یا بلند غر میزنند.
#مصباح
#اربعین
بسم الله الرحمن الرحیم
#روایت_زیبایی
✍️ #معصومه_سادات_رضوی
صبح که از خواب بیدار میشوم، احساس سرماخوردگی دارم و این احساس با این که دیشب تا صبح پنکه سقفی و کولر با آخرین توانش کار میکرد، بیارتباط نیست. از موکب که بیرون میآییم، تا میتوانم چای عراقی میخورم و حس میکنم به جای خون در رگهایم چای جریان دارد! چایها جواب میدهد و روبهراه میشوم. چای عراقی هم برایم حکم چای نباتی را دارد که همه دردها را درمان میکند.
توی راه تندرو، حوالی شهر حیدریه(اسم شهر از این قشنگتر آخه؟) چهار نفر را میبینم که هر کدام یک سر پارچه مشکی مستطیلی شکل را در دست گرفتهاند. پارچه خیلی بزرگ است و جمعیت زیادی زیرش راه میروند. سایبان متحرک را نگاه میکنم. همیشه خلاقیت در خادمی را دوست داشتم...
جایی نشسته بودیم و استراحت میکردیم که خاله جان همزمان با این که چای با طعم لیمو عمانی مینوشیدند، در فضایل و سجایای شربت لیمو عمانی صحبت کردند. توی راه دیدم جایی شربت میدهد و بعد از این که کمی مزهمزهاش کردم دیدم شربت لیمو عمانی است. طعمش جالب بود. مزه ترش لیمو عمانی توام با شیرینی. خدا قسمتتان کند در طریق الحسین شربت لیمو عمانی بخورید. یادم باشد خانه که رفتیم طرز تهیهاش را یاد بگیرم.
عمود ۵۹۲ موکبی میبینم که بالایش زده تعمیر عینک. ذوق میکنم. در مسیر سامرا به نجف توی ماشين به دست خواهرجان عینکم از دسته شکست و از آن موقع در درجه خاصی از کوری به سر میبرم. کولهام که عینک در آن است دست بابا است. شماره عمود را حفظ میکنم که بعدازظهر به اینجا برگردم. عصر جلوی موکب ایستادهام وکار عینک بیش از چیزی که فکر میکردم طول کشید. الان من باید عمود ۷۰۴ باشم ولی طیالارض هم که بکنم نمیرسم. عینک را میگیرم و به چشم میزنم. کیفیت دنیای اطرافم بیشتر میشود. یا علی میگویم و راه میافتم. قدمهای سریع برمیدارم و در طول صد عمود، با استرس معطل شدن دیگران، حتی برای آب خوردن هم نمیایستم. وقتی میرسم نفسم بالا نمیآید. میگویند: ما هم پنج دقیقه است رسیدیم، آروم آروم اومدیم.
مات میمانم؛ ولی نمیدانستم اینقدر قابلیتهای نهفته ورزشی دارم. در یک موکب جاگیر میشویم. پنکههای سقفی با تمام قدرت کار میکنند. هوای موکب خیلی سرد است. فکر کنم دوباره سرما بخورم...
"پیش تو آورده ام دستای خالیمو، مرهم بزار آقا شکسته بالیمو...
من بیکس و تنهام تو تکیه گاهم باش ، مثل قدیم آقا پشت و پناهم باش..."
#حب_الحسین_یجمعنا
http://eitaa.com/istadegi