eitaa logo
🎋جوانان انقلابی
212 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
108 فایل
مقام‌معظم‌رهبرے: جوان‌ها‌امروز‌درفضاے‌ مجازے فعالند,فضاےمجازے مےتواندابزارےباشدبراےزدن توے دهان دشمنان✊ #بیاد_شہیدمحسن‌حججے و #شهیدجوادمحمدی «عضو شدن درڪاناݪے ڪہ دم از شہدا میزنہ سعادتـہ» [کپے با ذڪر #صلوات مجاز است✔]
مشاهده در ایتا
دانلود
🎋جوانان انقلابی
شهید سید احمد پلارک؛ پلارک؛ شهید عطریِ قطعه 26 می گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر (ص)،
بعضۍ وقٺا باید بگید شہداشرمنده ایمـ بہ خاطر ایڹ همہ تظاهــــر بہ خۅب بۅدڹ بہ خاطر بد بۅدنمۅن ،بہ خاطر اینڪہ سرباز خۅبۍ واسہ آقا صاحب اݪزماڹ نیستیمـ تۅ ایڹ ماه عزیز کہ متعݪق بہ امام زمانمون ما رو بہ راه درسٺ هدایٺ ڪنید شہدا ما رۅ شفاعٺ کڹ شہید جانمـ🌹☘
#1⃣_اولین_رمان #رمان_چمران_از_زبان_غاده بامــــاهمـــراه باشــید🌹 〰〰〰〰〰〰〰〰 #جَـــۅٰآنــٰآڹِ_اِنـــْقـِݪآبٔۍ❀✿ ◉⬇ڪلیڪ ڪڹ⬇◎ http://eitaa.com/joinchat/176947216C4c94613ff4
🎋جوانان انقلابی
شهید مصطفی چمران به روایت همسرش «غاده» #قسمت_هشتم #رمان_چمران_از_زبان_غاده به هرحال ، روزهای سخت
شهید مصطفی چمران به روایت همسرش غاده بابا گفت: خوب اگر خواست شما این است حرفی نیست ، من مانع نمیشوم . باورم نمی شد بابا به این سادگی قبول کرده باشد . حالا چطور باید به مصطفی خبر می دادم ؟ نکند مجبور شود از حرفش برگردد ! نکند تا پس فردا پدرش پشیمان شود ! مصطفی کجا است ؟ این طرف وآن طرف ، شهر و دهات را گشت تا بالاخره مصطفی را پیدا کرد گفت: فردا عقد است ، پدرم کوتاه آمد. مصطفی باورش نمی شد ، و مگرخودش باورش می شد ؟ الان که به آن روزها فکر میکند می بیند آدمی که ازدواج آنها را درست کرد او نبود ، اصلا کار آدم و آدمها نبود.کار خدا بود ودست خدا بود. جذبه ای بود که از مصطفی و او می تابید بی شناخت ، شناخت بعد آمد بی هوا خندید ، انگار چیزی دهنش را قلقلک داده باشد ، او حتی نفهمیده بود یعنی اصلاً ندیده بود که سر مصطفی مو ندارد ! دو ماه از ازدواجشان می گذشت که دوستش مسئله را پیش کشید؛ غاده ! در ازدواج تو یک چیز بالاخره برای من روشن نشد . تو از خواستگارانت خیلی ایراد می گرفتی ، این بلند است ، این کوتاه است؛ مثل اینکه میخواستی یک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد . حالا من تعجبم چطور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردی ؟ غاده یادش بود که چطور با تعجب دوستش را نگاه کرد ، حتی دلخورشد و بحث کرد که؛ مصطفی کچل نیست ، تو اشتباه می کنی . دوستش فکر می کرد غاده دیوانه شده که تا حالا این را نفهمیده . آن روز همین که رسید خانه ، در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفی ، شروع کرد به خندیدن؛ مصطفی پرسید: چرا می خندی ؟ و غاده که چشم هایش از خنده به اشک نشسته بود گفت: مصطفی ، تو کچلی ؟ من نمی دانستم ! و آن وقت مصطفی هم شروع کرد به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی هم تعریف کرد . از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می گفت: شما چه کار کرده اید که شمارا ندید ؟ ممکن است این جریان خنده دار باشد ، ولی واقعاً اتفاق افتاد . آن لحظاتی که با مصطفی بودم و حتی بعد که ازدواج کردیم چیزی از عوالم ظاهری نمی دیدم ، نمی فهمیدم . به پدرم گفتم : جشن نمی خواهم فقط فامیل نزدیک ، عمو ، دایی و... پدرم گفت: به من ربطی ندارد؛ هر کار که خودتان میخواهید بکنید . صبح روزی که بعد از ظهرش عقد بود ، آماده شدم که بروم دبیرستان برای تدریس . مادرم با من صحبت نمی کرد ، عصبانی بود . خواهرم پرسید :کجا می روید ؟ گفتم: مدرسه . گفت: شما الان باید بروید برای آرایش ، بروید خودتان را درست کنید. من بروم ؟ رفتم مدرسه . آنجا همه می گفتند: شما چرا آمده اید ؟ من تعجب کردم . گفتم : چرا نیایم ؟ مصطفی مرا همینطور می خواهد . از مدرسه که برگشتم ، مهمانها آمده بودند . مصطفی آنجا کسی را نداشت و از طرف او داماد آقای صدر ، خانواده و خواهرانش و سید غروی آمده بودند . از فامیل خودم خیلی ها نیامدند ، همه شان مخالف بودند وناراحت . خواهرم پرسید: لباس چی می خواهی بپوشی ؟ گفتم: لباس زیاد دارم. گفت: باید لباس عقد باشد. و رفت همان ظهر برایم لباس عقد خرید همه می گفتند دیوانه است ، همه می گفتند نمی خواهیم آبرویمان جلوی فامیل برود . من شاید اولین عروسی بودم آنجا که دنبال آرایش و اینها نرفتم . عقد با حضور همان معدودی که آمده بودند انجام شد و گفتند داماد باید کادو بدهد به عروس . این رسم ما است ، داماد باید انگشتر بدهد . من اصلاً فکر اینجا را نکرده بودم .... ادامه دارد... باما همراه باشید🌹 هر شب ساعت ۲۲ 🌷شادۍ رۅح شهدا 🌷 〰〰〰〰〰〰〰〰 ❀✿ ◉⬇ڪلیڪ ڪڹ⬇◎ http://eitaa.com/joinchat/176947216C4c94613ff4
🎋جوانان انقلابی
شهید مصطفی چمران به روایت همسرش غاده #قسمت_نهم #رمان_چمران_از_زبان_غاده بابا گفت: خوب اگر خواست
شهید مصطفی چمران به روایت همسرش« غاده» مصطفی وارد شد و یک کادو آورد . رفتم باز کردم دیدم شمع است . کادوی عقد شمع آورده بود ، متن زیبایی هم کنارش بود . سریع کادو را بردم قایم کردم همه گفتند چی هست ؟ گفتم: نمی توانم نشان بدهم . اگر می فهمیدند می گفتند داماد دیوانه است ، برای عروس کادو شمع آورده . عادی نبود . خواهرم گفت: داماد کجا است ؟ بیاید ، باید انگشتر بدهد به عروس . آرام به او گفتم: آن کادو انگشتر نیست . خواهرم عصبانی شد گفت: می خواهید مامان امشب برود بیمارستان ؟ داماد می آید برای عقد انگشتر نمی آورد ؟ آخر این چه عقدی است ؟ آبروی ما جلوی همه رفت. گفتم: خوب انگشتر نیست . چکار کنم ؟ هر چه می خواهد بشود ! بالاخره با هم رفتیم سر کمد مادرم و حلقه ازدواج او را دستم گذاشتم و آمدم بیرون . مهریه ام قرآن کریم بود و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل و اهل بیت و اسلام هدایت کند . اولین عقد در صور بود که عروس چنین مهریه ای داشت ، یعنی در واقع هیچ وجهی در مهریه اش نداشت . برای فامیلم ، برای مردم اینها عجیب بود. مادرم متوجه شد انگشتری که دستم کرده بودم مال خودش بوده و خیلی ناراحت شد . گفتم مامان ، من توی حال خودم نبودم وگرنه به مصطفی می گفتم و او هم حتماً می خرید و می آورد . مادرم گفت: حالا شما را کجا می خواهدببرد ؟ کجا خانه گرفته ؟ گفتم: می خواهم بروم موسسه ، با بچه ها . مادرم رفت آنجا را دید ، فقط یک اتاق بود با چند صندوق میوه به جای تخت . مامان گفت: آخر و عاقبت دختر من باید اینطور باشد ؟ شما آیا معلول بودید، دست نداشتید ، چشم نداشتید که خودتان را به این روز انداختید ؟ ولی من در این وادی ها نبودم ، همان جا ، همانطور که بود ، همان روی زمین میخواستم زندگی کنم . مادرم گفت: من وسایل برایتان می خرم ، طوری که کسی از فامیل و مردم نفهمند . آخر در لبنان بد می دانند دختر چیزی ببرد خانه داماد ، جهیزیه ببرد ، می گویند فامیل دختر پول داده اند که دخترشان را ببرند . من ومصطفی قبول نکردیم مامان وسیله بخرد . می خواستیم همانطور زندگی کنیم . یک روز عصر که مصطفی آمده بود دیدنم گفت: اینجا دیگر چیکار داری ؟ وسایلت را بردار بریم خونه ی خودمون. گفتم: چشم.مسواک وشانه و.... گذاشتم داخل یک نایلون و به مادرم گفتم : من دارم می روم . مامان گفت: کجا ؟ گفتم: خانه شوهرم ، به همین سادگی می خواستم بروم خانه شوهرم . اصلاً متوجه نبودم مسائل اعتبار را . مادرم فکر کرد شوخی می کنم . من اما ادامه دادم؛ فردا می آیم بقیه وسایلم را می برم . مادرم عصبانی شد فریاد زد سرمصطفی و خیلی تند با او صحبت کرد که: تو دخترم را دیوانه کردی ! تو دخترم را جادو کردی ! تو... بعد یک حالت شوک به او دست داد و افتاد روی زمین . مصطفی آمد بغلش کرد و بوسیدش . مادر همانطور دست و پایش می‌لرزید و شوکه شده بود که چی دارد می گذرد . من هم دنبال او ودست پاچه . مادرم می‌گفت: دخترم را دیوانه کردی ! همین الان طلاقش بده . دخترم را از جادویی که کردی آزاد کن.   حرفهایی که می زد دست خودش نبود. خود ما هم شوکه شده بودیم . انتظار چنین حالتی را از مادرم نداشتیم . مصطفی هر چه می خواست آرامش کند بدتر می شد و دوباره شروع می کرد . بالاخره مصطفی گفت: باشد من طلاقش می دهم . مادرم گفت: همین الان ! مصطفی گفت: همین الان طلاقش می دهم...... ادامه دارد... بامــــاهمـــراه باشــید🌹 هر شب ساعت۲۲ 🌷شادۍ رۅح شهدا 🌷 〰〰〰〰〰〰〰〰 ❀✿ ◉⬇ڪلیڪ ڪڹ⬇◎ http://eitaa.com/joinchat/176947216C4c94613ff4
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎋جوانان انقلابی
شادۍرۅح امام ۅ شهدا🍃🌹 مخصوصا شهید چمران🌸🌾 فاتحه و صلوات بفرستید🍀💚
☘🌹شہــــــید ☘هــــادۍ ذۅاݪفقارۍ🌹
🎋جوانان انقلابی
☘🌹شہــــــید ☘هــــادۍ ذۅاݪفقارۍ🌹
چهلـ شبـ عاشقیـ❤️ بـا خـ💫ــدا ❣ تا دَمـ لحظهـ یـ افطار پُر از بُغضـ😢 و غَمَمـ😭 سَحریـ حَسرٺِـ دیدارِ حَرَمـ را خوردمـ ... 😫 °~•~°~•~°~•~°~•~°~•~° 📌بـہ‌نیابتـ از شہیـد هـــادۍ ذۅاݪفقارۍ🌸 📌تقدیمـ بہ (عج) 📎جهت: ظهور وسلامتے آقا صاحب الزمان استغفار از گناه و حاجت روایـے اعضاےڪانال °~•~°~•~°~•~°~•~°~•~°~•~° خادمینـ ڪانالـ رو از دعاے خیرتونـ محرومـ نڪنید☺️ ✧جَـواݩـــــ💞ـــانِ اِنقـِــــــ💞ــلابـے✧ ↓●ڪلیڪ ڪن●↓ http://eitaa.com/joinchat/176947216C4c94613ff4
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نامهای قشـنگ تــو رامیگذارم روی زخمهای دلم💔 پروردگارا🌈 اگر باعث آزردگی کسی شدم😔  به من قدرت عذر خواهی بده😌 و اگر دیگران مرا آزردند 😟 به من قدرت بخشش بده... پایان آدمیزاد بی خداییست!🙁 نه از دست دادن معشوق،💗 نه رفتن یار،🚶 نه تنهایی... هیچکدام پایان آدمی نیست! تنها بی خدایی🌞 آدم را تمام میکند... الهی ؛ بـوی ِناب "بهشـت" میدهد همـۀ "نامهای"قشـنگ ِ"تــو"☘🌷 میگذارمشان روی ِزخمهای "دلم"💘 گفـته بـودی "اَلجَّبار"☂💜 یعنی کسی کـه "جُـبران مــیکند" همـۀ شکستگـیهایِ "دلت" را🌸🍀 گفــته بودی "اَلمُصَـوِّر"🐾 یعنی کسی کــه از "ُنو مـیسـازد"⚒ همۀ آنچه را "ویـران" شـده اسـت درون ِ "دلت"💘💔 گفــته بـودی"الشّـافـی"💛💚 یعنی کسی کـــه"شِفا" مـیدهد تمام ِ "زخمهـایِ عمیق" و "ناعـلاج" را☺️😇 هـوای ِ"دلم" سبک میشود بــا زمزمه نامهایِ زیبایت😍 نَفـس میکشم درهوایِ "مهربانیهـایِ نابت" "الهی"💚💙 ممنونم که هستی و خدایی میکنی..🙏🙏 🌱 #مناجاٺ_باخدا ☘ 🌷شادۍ رۅح شهدا #صݪواٺ 🌷 〰〰〰〰〰〰〰〰 #جَـــۅٰآنــٰآڹِ_اِنـــْقـِݪآبٔۍ❀✿ ◉⬇ڪلیڪ ڪڹ⬇◎ http://eitaa.com/joinchat/176947216C4c94613ff4