فرّ+یاد | فاطمه حجتی
0:20 :)
سه سال(و شاید بیشتر) میشه که دارم "صدبار" رو گوش میدم
یه زمانی هم که چالش گذاشته بودیم بگید دوست دارید تیتراژ زندگیتون کدوم آهنگ باشه، انتخاب من صدبار بود
همین اخیرا تازه دقت کردم و دیدم آدم حتی با آهنگی که بهش علاقهمند میشه هم ممکنه امتحان شه!
که دقیقا سه ساله دارم "صدبار" رو به معنای واقعی زندگی میکنم. که تازه دارم میفهمم مبالغه نبودنِ عدد صد رو..
پس باز هم "صدبار" رو گوش میدیم و به "صدبار افتادن و از پا ننشستن"، "صد شب روبرو شدن با غم و نشکستن"، "صدبار دویدن در پی شهر دوست"، "صدبار دیدن و شنیدنِ" ایدهها و آرزوها -درحالی که هنوز باهاشون فاصله داریم- و "چشیدن درد شیرینشون" ادامه میدیم. تا روزی که "شعلهی جان" غمها رو بسوزونه و "جایزه"ی جهان به دستمون برسه. که دشواری مسیر و امتحانهاش، میارزه به وصل و "به شب دل نسپردن" و "نبریدن"....که "چارهای جز دل بستن" به این راه و نشونههای قشنگش نداریم. که نور، فقط از این مسیر میاد✨
"فردا از آنِ ماست؛ تقدیر بگردان"...
#فاء
جسم و روحم اینجوریان که
عه؟ باید به شصت نفر و شصت جا کار تحویل بدی؟
بذار ناتوانتر از همیشه بشم تا نرسونی و از اینی که هستی پیش ملت بیآبروتر بشی🦦
د آخه جیجسکلکقیگیکیکسسگیگیکیک!!!!
[در خاطرم هر لحظه نام توست بیبی!
در باورم هر دم کلام توست بیبی!
مرغ خیالم از تو دارد شور و احساس
کام دلم لبریز جام توست بیبی!]
[در محضرِ دوستِ ز ایران آگاه
همراه برند تحفهای؛ آماه آه...
ما روسیهان بار گناه آوردیم
"یا فاطمه اشفعی لنا عندالله"]
[از جنس زلال آب هستی بانو!
همسایهی ماهتاب هستی بانو!
از نور دلت به من بتابان! آخر
تو دختر آفتاب هستی بانو!]
النَّحْل
مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَٰكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ(١٠٦)
#فلق
میتونم برای کلکلهای پدربزرگ مادربزرگم جون بدم😁
مادربزرگ: بلبلزبونی نکن!
پدربزرگ: قرمهسبزی بخورم؟؟
*انفجار من از خنده
-میگم بلبلزبونی نکننن!
+بابا تو گفتی قرمهسبزی بخورم! نخورم؟
-نه! قیمه بخور
(وی سر ناهار هم دنبال قرمهسبزی میگشت😔😂)
کمی بعد:
پدربزرگ در حال بیان جملات پشت سر هم*
-با منی؟
+آره دیگه پس با کی هستم؟ غیر از تو که کسی اینجا نیست!
-پس فاطمه چیه؟
+فاطمه که حرف نمیزنه. فقط میخنده😌
*ادامهی ریسه رفتنِ من
-دیگه خیلی داری...
+تند میرم؟
-آره. تند نرو.
+باشه الان گازشو کم میکنم
دو دقیقه بعد در ادامهی درست کردنِ سالاد:
+چرا هرچی خرد میکنم تموم نمیشه؟ چون تو گفتی تند نرم!😌
در نهایت مادربزرگ انقد حرص خورد که پارچ آب رو گرفت بالاسر همسرش که بریزه و...🤭
حالا اینجا سطح طنزشون شبیه جوکهای چت جیپیتی به نظر میاد ولی درواقعیت حقیقتا بانمکن😭
پن: کاش اونطرف هم عزیز هنوز بود و بابابزرگ همصحبت داشت(((:❤️🩹
#سایه
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
میتونم برای کلکلهای پدربزرگ مادربزرگم جون بدم😁 مادربزرگ: بلبلزبونی نکن! پدربزرگ: قرمهسبزی بخور
چیزی که هربار بیشتر بهش پی میبرم اینه که پدربزرگ مادربزرگا تشنهی شنونده و مخاطبن برای حرفاشون. وقتی کسی باشه(مخصوصا نوه) شروع میکنن شعرهای قدیمی خوندن، نمک ریختن، بلند خندیدن، یا به هر بهانهای سر صحبت رو باز کردن.
قدر تکتک کلمههاشون رو باید بدونیم و مواظب باشیم به حد کافی بهشون توجه کنیم...که بعدا حسرت نخوریم(((:
#سایه