با هر صفحهای که پیش میرفتم ، انگار منم داشتم کنارشون زندگی میکردم ، با خندههاشون خندیدم ، با گریههاشون گریه کردم ،
ولی آخرش که رسید داشتم به خودم میگفتم که همسرای نظامیا چه دلی دارن ..
همش سعی میکردم خودمو جای فرازنهخانومِ اقا حمید بزارم ، ولی واقعا تصورشم سخت بود ..
خدا به همشون صبر بده واقعا ..
هرجای دنیا بری بگی ما یه درسی داریم که باید فارسیو به فارسی ترجمه کنیم بهت پناهندگی میدن .