📒 #یادداشت_جهادی | خدا قوت جهادگر
🔰 قرارگاه جهادی عهد خدمت
📝نزدیک نیمه شب رسیدیم مراغه همان دانشگاه و خوابگاه دفعه قبل وعده کرده بودیم. با یک پرسش و پاسخ کوتاه از صرف شام گذشتیم .توی اتاق چند تا سوسک منتظرمون نشسته بودن، انقدر آدم ندیده بودن توی دانشگاه حتی اونها هم تعجب کردن از دیدن ما
📝خونه ۲ طبقه زیر بنای ۱۰۰ متر، حیاط دار و آشپزخانه و حال و اتاق های بزرگ، همه نشونه ای این بود که انگار بچه ها برای خودشون دارن خونه میسازن.
📝به اسم کوچک صداش می کردن، از دیدنش خوشحال شدن و دعوتمون کردن داخل کنار خونه نوساز یه اتاقک مخروبه بود که می گفتن قبلاً خونشون بوده.
📝تکاب پر از ظرفیت بود، از گردشگری گرفته تا معدن و باغات و... اصرار داشتن که در جریان ظرفیتها قرار بگیریم. کارهای متنوعی رو انجام داده بودن، از کاشت گل محمدی تا ایجاد اشتغال و بازاریابی.
آنقدر ظرفیت و پتانسیل داشت که برای لیست کردنش هم وقت نمیشد.
📌 سفری رو شروع کردیم برای عرض خداقوت به گروههای جهادی دانشجویی که مشغول فعالیت هستند.
🤝 #عهد_خدمت
🌸 #نوروز_۱۴۰۱
@jahadgaran | جهادگران
📒 #یادداشت_جهادی | کف دست
🔰 قرارگاه جهادی عهد خدمت
📝تمام شب از بارش زیاد برف و زمین گیر شدن نگران بودیم، آفتاب که زد برف قشنگی نشسته بود روی زمین و تماس دشت رو سفید کرده بود. صبحانه رو اول وقت و دسته جمعی خوردیم و حرکت کردیم ولی توضیحات بچه ها و شوق شون برای نشون دادن جاذبههای منطقه تمومی نداشت هر طوری بود خداحافظی کردیم و مسیر طولانی به سمت دهلران را در پیش گرفتیم.
📝حوالی نماز مغرب بود که با گذشتن از سه استان رسیدیم نزدیکی مهران، امامزاده صالح علی.
گلزار شهدای کنار امامزاده انگار صدامون میکرد. بین مزار شهدا چشممون به مزار شهدای خانم افتاد، بعدش چندتا کودک و نوزاد. یه ذره که دقت کردیم فامیلیها یکی بود، توجهمون به تاریخ و شهادت جلب شد. باورش سخت بود که تاریخ شهادت هم یکسان بود.
خانوادههایی که بر اثر بمباران همهشون به شهادت رسیدن.
📝حوالی ساعت ۱۰ شب بود که رسیدیم، بچه ها توی حسینیه شهر دور جمع شده بودن و منتظر بودن که جلسه شروع بشه. مسئولین کارگروهها یکی یکی می رفتن بالا و از کارشون میگفتن.
🤝 #عهد_خدمت
🌸 #نوروز_۱۴۰۱
@jahadgaran | جهادگران
📒 #یادداشت_جهادی | جهاد زندهکننده دلها
🔰 قرارگاه جهادی عهد خدمت
📝شب کنار مزار شهدای گمنام صیدون استراحت کردیم. بچه های خون گرم خوزستان مثل همیشه لطف داشتند، بعد صبحانه حرکت کردیم به سمت دیشموک
📝جاده خاکی رو تقریباً ۳۰ دقیقه رفته بودیم که گوشه جاده توقف کرد. پیاده شدیم یه روستا اون طرف دره رو نشون داد که قرار بود قراره بریم اونجا و یه راه مال رو که دو نفر کنار هم نمی تونستن توش حرکت کنند. بچه های جهادی دانشگاه پیامنور اونجا بودن.
📝تقریباً ۱۵ دقیقه پیاده روی کوه پشت سر هم راه رفتیم تا رسیدیم نزدیکی روستا، تحرک غیر عادی اهالی و بچه های جهادی جلب توجه میکرد.
نزدیک تر که شدیم یکی از جوان ها رفت بالای سنگ تیر هوایی شلیک کرد و چند ثانیه بعد تیر دوم. وارد که شدیم خانم های روستا کل می کشیدن و تعارف کردن که توی دیوان یکی از خونه ها که مثل بقیه با سنگ ساخته بودن بشینیم. بچه ها توضیح دادند که این مراسم استقبال شون از مهمون ویژه ست.
📝علی همون کسی که تیر هوای زده بود و شروع کرد توی جمع صحبت کردن، از مشکلات روستا گفت از نداشتنآب، و نداشتن راه حتی خاکی، نداشتن مدرسه و...از این گفت که برای درمان بیماران روستان چه سختی ها که نمی کشین از این گفت که در دو سال گذشته فقط بسیجی ها بودن که به روستای اونها سر زده بودن.
📝موقع خداحافظی با بچهها داشتیم جمعبندی میکردیم که چه کارهایی رو باید انجام بدیم و از کجاها مطالبه کنیم. تقریباً مسنترین فرد روستا بود اومد جلو و تشکر کرد و گفت اگر کاری از دستتون بر نیومد اشکال نداره، همین که به ما سر زدید از شما ممنونیم.
📝یه گروه از رتبه های خوب کنکور و دانشجو معلم ها جمع کرده بود و با خودش آورده بود. اونها اومده بودن تازه جوان های نخبه روستا هم انگار جان گرفته بودن و خودشون رو به اونها ملحق کرده بودن و شده بودن عضو گروه جهادی آموزشی، حقیقتا که جهاد زنده کننده دلهاست.
🤝 #عهد_خدمت
🌸 #نوروز_۱۴۰۱
@jahadgaran | جهادگران
📒 #یادداشت_جهادی | خدای روزی رسون
🔰 قرارگاه جهادی عهد خدمت
📝از بچه های جهادی استان فارس در داراب جدا شدیم، قصد بعدی عنبرآباد کرمان بود. جایی که تازه خودش رو به بچههای اصفهان نشون داده بود و حسابی دلبری کرده بود.
📝 سجاد توی بندرعباس منتظرمون بود. شام کنار خیابون مهیاوه خوردیم. صبح بعد نماز گفتیم بریم دریا رو ببینیم و حرکت کنیم ولی انگار لب دریا هم که میریم باید با خودمون آب ببریم. هیچی دیگه دریا در وضعیت جزر بود. به جای آب دریا تا دو کیلومتر فقط زمین خیس جلوی چشممون بود که حسابی چشم نواز بود.
📝 بچه های بندرعباس قراره اردوشون یه هفته دیگه شروع بشه، یه اردوی جهادی با رویکرد توانمندسازی بچه های شرکت کننده، هر روز یه موضوع داره برای بحث و گفتگو همراه با کار علمی که شرکت کنندگان اردو باید انجام بدن.
📝 یک ساعت نیم، دوساعت از مردهک فاصله داشت و خود مردهک هم از عنبرآباد تقریباً ۳۰ کیلومتر فاصله داره و اون هم از مرکز استان تقریباً ۴.۳ ساعت چطوری اینجا رو پیدا کردید؟ شما که غیربومی بودید. واقعاً که جهادی و خدمت به محرومین، روزی آدم باید بشه و خداخودش روزی رسونه.
📝 بخش اول راه آسفالت بود و با سرعت رفتیم. رسیدیم به جاده خاکی، چند کیلومتری که رفتیم دوباره آسفالت شد، هنوز چند دقیقه نشده بود که دوباره خاکی شد و بعدش دوباره آسفالت و پشتش دوباره خاکی. انگار رأی روستاها توی انتخابات روی جنس جاده شون هم اثرگذار بوده.
📝 روستا یه مدرسه کانکسی داشت. چندوقت پیش کانکس مدرسه را باد برده بود، دیگه چیزی ازش نمونده بود. ۱۳ تا دانشآموز که هر روز پشت چیزهایی که می نشستن که شاید ۱۰ سال قبل می شد بهش بگی میز و نیمکت و الان دیگه شباهتی به اون نداشت.
📝 صدای خنده و شادی بچه ها همه جا رو پر کرده بود، دست های گچیش رو به هم میزد و غرق برق نگاه بچهها شده بود. با خودشون قرار گذاشتن روی این گچ ها دیوارهای مدرسه روستا بنا کنند و میلاد امام حسن ع تحویل بدهند.
📝 با خودرو شخصی و خانواده، هزارا کیلومتر رو آمده بود جهادی، توی منطقه هم ماشینش تبدیل به ماشین تدارکات شد. موتور ماشین یاتاقان زد وحالا شده مایه دردسر، یکی دیگه از بچههای اردو هم وام شخصی گرفته بود و داشت خرج اردو میکرد تا بعد ببینن چی میشه. راست میگن اصفهانی ها اهل حساب کتاب هستن. دمتون گرم خوب معاملهای کردید.
🤝 #عهد_خدمت
🌸 #نوروز_۱۴۰۱
@jahadgaran | جهادگران
📒 #یادداشت_جهادی | جوانان جهادگر
🔰 قرارگاه جهادی عهد خدمت
📝بچه ها بعد از یک هفته با شوق و ذوق دارن حمام می کنند... آره حمام...
میدونید اینا کیا هستن؟؟؟
📝 برخی شون تحصیل کرده هایی که توی تهران یه وزارت خونه روشون حساب میکنه.
برخی شون کسی که مدیر کسب و کار خودش هست و چند نیروی تحت امر داره.
📝 کسی که مدیر یه سازمان عریض و طویل توی کشور بوده .
📝 آدمی که درآمد سالیانه ی خانوادگی اش یه شقه تهران رو میشه باهاش خرید و فروش کرد.
📝 یا مثلاً، نوجوان دهه هشتادی که تا دیروز یه سطل زباله رو توی خونه جابجا نمی کرده.
یا یکی دیگه که کسی توی محله به حساب اش نمیاره و فکر میکنند کاری از ساخته نیست.
آدم های جورواجور...
📝 آدمهایی که هرچه بودن و هرچه دارند رو کنار گذاشتن و اینجا دور هم جمع شدند و یک شکل شدند برای خدمت رسانی برای نیل به انسانیت بیشتر...
📝 آدمها چیزی چیزی که توی دنیا خیلی ها دنبالش میگردن و پیدا نمیکنند، با ارزشه، نه؟؟ یک تعاون واقعی، یک کار جمعی واقعی.
📝 دانشمندان حالا حالاها نمیتوانند چنین مواردی رو در سنجه های ارزیابی میزان توسعه انسانی کشور ها اضافه کنند، چون مجبور میشن ایران رو صدر جدول بیارن... و این کار برای استکبار ضرر داره
.
🖌به هر حال از هر دری که بهش نگاه کنی با ارزشه...
علمی، اجتماعی، دینی، غیر دینی و ...
🤝 #عهد_خدمت
🌸 #نوروز_۱۴۰۱
@jahadgaran | جهادگران
📒 #یادداشت_جهادی | قوت قلب
🔰 قرارگاه جهادی عهد خدمت
📝چند دقیقه به سال تحویل مونده بود که سوار بر پشت وانت رسیدیم محل اسکان. نماز جماعت رو که خوندیم دسته جمع رفتیم سر سفره هفت سین جهادی که چیده شده بود. مثل همه جهادی ها یه سفره خلاقانه چیده بودن. سوئیچ ماشین به فنا رفته اردو هم توی سفره نقشه یه سین رو بازی میکرد.
بچهها دست همدیگه رو گرفتن شروع کردن به دعای تحویل سال. با ترکیدن بادکنک سال تحویل شد.
📝 بعد از شام، گعده و دورهمی بچه ها شروع شد، همه بودند از بچههایی که سفر اولشون بود تا بچههای باسابقه و حتی جهادی های نسل قبل و کسانی که جهاد سازندگی رو درک کردن.
یکی از تغییر دیدش نسبت به جهادی وقتی که از نزدیک لمس کرده بود میگفت، یکی از حضور در یه جشن مذهبی خاص در روستا میگفت بقیه میخندیدن، چند نفری انتقاد میکردن از ناهماهنگیها، باسابقهترهای اردو که می دونستن سختی برگزاری اردو چقدر هست، خدا قوت می گفتن به مسئولین و سعی میکردن بچهها رو همدل کنن.
📝 ساعت ۱۲ شب می رسید جیرفت، یک ساعت راه بود از خستگی دو بار راننده عوض کردیم.
📝 مقصد اولمون دلگان بود، پردیس جهادی دوست داشتنی، جایی که ایجاد شده برای تربیت نیروی جهادی و حرفهای و حالا دیگه یواش یواش باید منتظر تکثیرش باشیم.
📝 قیافهاش معلوم بود که خفت گیر اردو هست، پرسید از کجا اومدید، برای اینکه تخفیف بده قبل بقیه بچه ها گفتم از کرمان. گفت یعنی اینهمه راه اومدین نمیخواهید یه عیدی به ما بدید. عزیزم رانی و کیک میل داشت، از فرصت حمام کردن دسته جمعی استفاده کردیم و با تقدیم شیرینی از حلقه محاصره فرار کنیم.
📝 محمد امین همان جهادگری که دچار حادثه شده بود دیروز عمل شده بود و امروز عمل دوم و نهاییش شده بود، دیدن خودش به خانوادهاش و حداقل روحیه دادن بهشون انقدر مهم بود که حرکت کردیم به سمت چابهار
📝 ساعت یازده رسیدیم پشت در آیسییو، از دو لایه مامور حراست با خوش زبونی و توصیه رد شدیم. و منتظر بودیم در باز بشه پدر محمد امین رو ببینیم.
یه مرد میانسال با موهای جوگندمی و چشمان مهربان و لهجه شیرین زابلی. ما اومده بودیم برای قوت قلب دادن بهشون ولی اون بود که انگار داشت به ما قوت قلب میداد. میگفت پیش می آید، خدا رو شاکر بود که یه درخت جلوی ماشین رو گرفته و نگذاشت ماشین چپ کنه.
📝 تازه به هوش آمده بود، موهاش رو زده بودن، رفتیم بالاسرش چشمهاش رو باز کرد ما رو شناخت، گفت درد داره ولی خندید و گفت تا حالا که بدون مورفین تحمل کردم. محکم و دوست داشتنی از حال و اوضاعش تعریف میکرد و من خوشحال بودم برای جامعهای که همچین جوان هایی داره.
🤝 #عهد_خدمت
🌸 #نوروز_۱۴۰۱
@jahadgaran | جهادگران
📒 #یادداشت_جهادی | مسیر مشترک
🔰 قرارگاه جهادی عهد خدمت
📝دفعات قبل هم که چابهار اومده بودیم محله های حاشیه شهرش رو رفته بودیم، خیلی از محلات حاشیهنشین کشور رو دیدیم ولی حقیقتاً حاشیه چابهار از رقتبارترین و پیچیده ترین پدیدههای محرومیت در کشور هست. شهری که بیش از ۸۰ درصد جمعیتش حاشیه نشین هستن و همه به دنبال علاج آن میگردن ولی به قطعیت میشه گفت که به هیچ وجه چاره حل مشکل چابهار در خود چابهار نیست.
📝 یه سر به مجتمع مسکونی هزار واحدی که کنار یکی از محلهها از دو سال قبل با هدف جابجایی حاشیه نشینها شروع شده بود زدیم، کار خونهها تقریباً تمام شده بود، مسئولین محلی می گفتن که اهالی از جابجایی به این خونه های جدید امتناع میکنن و تمایلی براش ندارن. موضوعی که همان ابتدا که پروژه شروع شده بود تذکر دادیم ولی متاسفانه گوش شنوایی در بعضی امور وجود نداره.
📝 بیشتر از ۱۶۰۰ کیلومتر رو طی کرده بودن برای خدمت به مردم حاشیه چابهار، با خانواده و بچه های کوچیک، انگار همگی وقت جهادی و خدمت شده بودن.
📝 صبح از چابهار حرکت کردیم به سمت نیکشهر، دو نفر از بچههای آسیب دیده توی حادثه تصادف ساکن نیکشهر بودن. قرار بود بچه های دانشجویی استان هم بیان که با هم بریم. وقتی رسیدیم دیدیم یه هیئت آدم جمع شده از امام جمعه شهرستان گرفته تا فرمانده سپاه.
📝 رضا و احسان دو دانشجوی جهادی ساکن نیکشهر، هردو اهل سنت و مشغول تحصیل در رشته های علوم پزشکی، خونه یکی شون بالای شهر بود خونه یکی شون توی یه مرکز درمانی، پدر یکی شون صاحب یه فروشگاه بزرگ بود، پدر یکی شون سرایدار، اتاق پذیرایی یکی شون ۸۰ متر بود و یکی کمتر از ۱۵ متر، محتوای پذیرایی یکی شون آب انبه طبیعی بود و پذیرایی یکی شون شربت آماده. ولی هر دو نفرشون در مسیری مشترک متحمل صدمه شده بودن، هر دو در مسیر خدمت به محرومین قدم برداشته بودن، اصلاً انگار این مسیر جهادی فقیر و غنی نمیشناسه، همه رو جذب می کنه. همه با هر فرهنگ و هر دیدگاهی توی حرکتهای جهادی جاشون هست.
📝 نماز مغرب و عشا رو توی یه مسجد اهل سنت کنار جاده به سمت زاهدان خوندیم، تقید کاسب های اطراف مسجد به نماز اول وقت و میزان رسیدگی به تمیزی و زیبایی مسجد برای بچه ها جالب بود.
🤝 #عهد_خدمت
🌸 #نوروز_۱۴۰۱
@jahadgaran | جهادگران