#داستانک
سلطان محمود از تلخک پرسید:
فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین مردم آغاز میشود؟
تلخک گفت: ای پدر سوخته،
سلطان گفت: توهین میکنی، سر از بدنت جدا خواهم کرد،
تلخک خندید و گفت:
جنگ اینگونه آغاز میشود،
کسی غلطی میکند و
کسی به غلط جواب میدهد.
عبید زاکانی
📖 #کتابهای_رایگان در کتابخانهی مجازی «جهانِ کتاب». هم اکنون بپیوندید👇
https://eitaa.com/joinchat/1381761456C452427ae59
#داستانک 📚
شما تاحالا جاییتون شکسته؟…
راننده ۴۵ ۴۶ ساله بود. موهای جوگندمی و سبيلی پرپشت و مشكی داشت و روی پيشانی و دور چشمهای گيرايش پر از چين و چروك بود. روی صندلی جلو نشسته بودم و تاكسی مسافر ديگری نداشت. راننده همانطور كه روبه رويش را نگاه میكرد، پرسيد: «شكسته؟» گفتم: «بله.» گفت: «سخته…» گفتم: «خيلی، تا كسی جايیاش نشكسته باشه نمیفهمه. زندگی آدم فلج ميشه.»
راننده گفت: «میدونم.» از راننده پرسيدم: «شما تا حالا جايیتون شكسته؟» راننده جواب داد: «بله. » پرسيدم: «پاتون؟» گفت: «نه… دلم.» و لبخند زد. من هم لبخند زدم. مدتی سكوت شد. راننده گفت: «خيلی سخته.» گفتم: «خيلی.» بعد يكدفعه اشك، صورت راننده را پر كرد. اشكهای درشت… خيلی درشت.
📚 از مجموعه تاکسی
🖌 #سروش_صحت
@jahaneketab