💚ﺗـا #مـــــحرم
💚ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ
💚ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻤﺎﻧﻢ !
💚ﻧﮑﻨﺪ ﺑﻐﺾ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻏﻢ
💚ﻧﻪ ﺑﺒﺎﺭﺩ
💚ﻧﻪ ﺑﮑﺎﻫﺪ
💚ﺍﺑﺪ ﺍﻟﺪﻫﺮ ﺑﻤﺎﻧﺪ ؟
💚ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺷﮏ ﻧﺮﯾﺰﻡ ؟
💚ﻧﮑﻨﺪ ﮐﺮﺏ ﻭ ﺑﻼ ﺭﺍ ﻧﺪﻫﯽ
💚ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺭﺑﺎﺏ ؟
💚نکند باز بمانم ؟
💚ﻧﮑﻨﺪ ﺑﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺣﺮﻡ
💚ﺍﻫﻞ ﺣﺮﻡ
💚ﻣﯿﺮ ﻭ ﻋﻠﻤﺪﺍﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ ؟😭
💚ﻧﮑﻨﺪ
💚ﭘﺎﯼ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺣﺮﻣﺖ ﺑﺎﺯ ﺑﻤﺎند
💚ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﺣﺴﺮﺕ ﻭ ﺁﻫﺶ؟
💚ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ
💚ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﺩﯾﺮ ﺷﻮﺩ ﺟﺎﯼ ﺑﻤﺎﻧﻢ
4_5979002270291853419.mp3
2.78M
بسم رب الحسین
چله زیارت عاشورا
به نیت فرج ، هدیه به ارواح پاک شهدا ، امام شهدا ، اموات
التماس دعا
روز هفدهم 🍁🍂
#خاطرات_شهدا 🌷
💠الگو برداری از شهدا
🌷گوشه ای از خصوصیات اخلاقی
#شهیدمدافع_حرم_بابک_نوری 🌷
🔰 #بابک اعتقاد داشت که لازم نیست🚫 کارهایش را به کسی نشان دهد و لازم نیست دیگران👥 بدانند چه کاری انجام میدهد.
🔰اعتقاد و کارهای او برای خود و #خدایش است نه دیگران. او رضایت مردم را نمیخواست❌ رضایت #خدا را میخواست
🔰بعضی کارهایی که انجام میداد بعد از #شهادت همه متوجه شدن. شاید این بتواند تلنگری💥 باشه که جوانان را ازروی ظاهرشان #قضاوت نکنیم📛
🔰 و کارهایمان را با #اخلاص و برای نزدیک شدن به خدا💞 انجام دهیم👌 نه توجه مردم. خدا ما را #بنده های محبوبش قرار میدهد.
#ماسینه_زدیمو_بیصدا_باریدند
#از_هرچه_دم_زدیم_آنها_دیدند
#ما_مدعیان_صف_اول_بودیم
#ازاخرمجلس شهدا را چیدند
😔😔صلوات 🌷🍃
#بیاد_شهید_بی_سر
18مرداد، سالگرد شهادت محسن حججی 🌷
🍂یک جوان #دهه_هفتادی که زندگیش و نوع رفتنش برای همه پیام💌 داشت.
⇜میتوان #جوان بود و گناه نکرد🔞 ⇜میتوان در دورهی فتنه و انواع شبهه بود امّا یک لحظه از #اهلبیت عصمت و طهارت و ولیّ فقیه جدا نشد.
⇜میتوان در یک محیط #عادی بود و امّا عادی و بدون هدف🎯 نشد!
⇜میتوان در یک دورهی پرزرق و برق زندگی کرد امّا اسیر دنیا نشد.
⇜و میتوان در اوج جوانی #حجّت_خدا شد و با بوسهی نایب امام زمان(عج) بر تابوت خود⚰ از این دنیا هجرت کرد و مورد #حسرت بسیاری از اولیاء خدا شد.
🍂و #شهید_حججی فقط یک نمونه از تربیتیافتگان مکتب اسلام ناب بدست #امام_خامنهای عزیز است♥️
#شهید_محسن_حججی🌷
#سالروز_شهادت
🌹صلوات 😭
✨﷽✨
📜حكايت آموزنده
✍پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود که گفت:تو نگران چی هستی؟ دختر جوان هم حرفش را زد: همون طور که خودت میدونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره... باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد، اونو به خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان.
پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت... هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود که زن جوان در یک تصادف اتومبیل قطع نخاع و ویلچر نشین شد. پسر جوان رو به مادرش گفت: بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟
مادر پیرش با عصبانیت گفت: مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟ خودم تا موقعی که زمینگیر نشدم ازش مراقبت میکنم. پسر جوان اشک ریخت و به زنش نگاه کرد. زن جوان انگار با نگاهش به او میگفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن!خيلى شرمنده ام!
🍂💥🍂💥
🍂💥🍂💥🍂💥