eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
533 دنبال‌کننده
1هزار عکس
48 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
! آخرین امتحان پایان‌ترمِ سال دوم را داده بودم و آزادانه در راهروهای دانشگاه قدم برمی‌داشتم، انگار با فاصله‌ای یک سانتی از روی زمین داشتم حرکت می‌کردم. احساس آزادی و رهایی، حال خوبی به من داده بود. به امید یک خوش‌و‌بش بی‌دغدغه و غیر درسی با دوستان، به سمت اتاق بسیج رفتم. در را که باز کردم صحنه‌ای متفاوت از هر روز دیدم. همه در مورد یک چیز صحبت می‌کردند؛ ثبت‌نام. سلام کردم و از یکی از رفقا پرسیدم «اینجا چه خبره؟» - مگه اطلاعیه رو ندیدی؟ ثبت‌نام مسجد دانشگاه شروع شده برای اعتکاف. قبل‌تر یک‌چیزهایی از اعتکاف شنیده بودم اما همان موقع‌ها از نظر فلسفی، آن را در ذهنم رد کرده بودم. برای این‌که پیش دوستان بسیجم لو نروم، نگاهی به ساعتم کردم که انگار خیلی دیرم شده و خداحافظی کردم. خوشبختانه اعتکاف آن سال به مرداد ماه افتاده بود و کمتر کسی را در آن دو ماه می‌دیدم که بخواهم در مورد رفتن یا نرفتنم به اعتکاف توضیحی بدهم. برای تمام تابستانم برنامه ریخته بودم؛ خواندن یک رمان علمی_تخیلی که استادمان معرفی کرده بود، مطالعه کتابی در مورد آراء فلسفی فیزیکدانان معاصر، سر زدن به کتابخانه‌ی مرکزی، تماشای چند فیلم و سریال که در طول ترم فرصت دیدنشان را نداشتم و کلی کار دیگر که به آنها فکر کرده بودم و باید برایشان برنامه می‌ریختم. اوایل مرداد بود. خوش و خرم از داخل پردیس مرکزی به سمت درب ۱۶ آذر می‌رفتم که یکی از دوستانم را دیدم؛ دوستی که برای ادب‌، ایمان و اخلاقش خیلی احترام قائل بودم. من را که دید بی‌مقدمه گفت: «اول بگو ببینم تونستی کارت اعتکاف بگیری یا نه؟» ✍ادامه در بخش دوم؛