eitaa logo
🌷♡جــــاویــدان شُــهدا♡🌷
147 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
433 ویدیو
4 فایل
﷽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ⊱ -بسـﻤ اللّٰه‍...🌻' ‌‌‌‌‌ ❈ رو؎ِ‌دیـوارِ‌دلَـم‌حَڪ‌شُـده‌‌بـٰا‌جُوهَـر‌اشڪ پـِسـر‌فـٰاطمِـه‌؏َـجِِل‌لِـوَلیِـڪَ‌الفَـرَج❥[] ‌‌‌‌ ❈ حضورشما = نگاه شـ❤ــهـید ‌ ‌‌{#ارتـــبــاط_با_خــادم_کانال} :🕊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ❥ [ @m__vesalii]
مشاهده در ایتا
دانلود
😅 الهي دستتان بشكنه🤭 يكبار در جبهه آقاي «فخر الدين حجازي» آمده بود براي سخنراني و روحيه دادن به رزمندگان. وسطهاي حرفاش به يكباره با صداي بلند گفت: «آي بسيجي‌ها !» همه گوشها تيز شد كه چه مي‌خواهد بگويد. ادامه داد: «الهي دستتان بشكند»😱 عصباني شديم.😠 مي‌دانستيم منظور ديگري دارد اما آخه چرا اين حرف رو زد؟🤔 يك ليوان آب خورد و گفت: «گردن صدام رو»😂😂😂 اينجا بود كه همه زدند زير خنده! 😄😄 🌷@javidan_shohada
😃 بزن دنده دو رزمنده ها برگشته بودن عقب بیشترشون هم راننده ڪامیون بودن ـ که چند روزی نخوابیده بودن. . ظھر بود ، همه گفتند نماز رو بخونیم و بعد بریم برای استراحت ، امام جماعت اونجا یڪ حاج اقای پیری بود. که خیلی نماز رو ڪند میخواند . رزمنده ها پشتش وایستادن و نماز رو شروع ڪردند. آنقدر ڪند نماز خواند ڪه رکعت اول فقط چند دقیقه‌ ای طول ڪشید! وسطای رکعت دوم بود ڪه یکے از راننده ها از وسط جمعیت بلند داد زد: حاجججججییییے جون مادرت بزن دنده دوووو😁 🌷@javidan_shohada
😎🤞🏻 🔖مـرخـصـی وقتی می رفتند پیش حاجی برای مرخصی، میگفت:«من پنج ساله پدر و مادرم رو ندیدم..شما هنوز نیومده کجا میخواین برین؟!» کلی سرخ و سفید می شدند و از سنگر می آمدند بیرون.ما هم می خندیدیم بهشان بنده های خدا نمی دانستند پدر و مادر حاجی پنج سال است فوت شده اند!!😂 🌷@javidan_shohada
✌️🏻 قبل عملیات بود داشتیم با هم تصمیم میگرفتیم، اگر گیر افتادیم چطور توی بےسیم به هم رزمامون خبر بدیم🧐 که تڬفیریآ نفهمن... یهو سید ابراهیم () بلند گفت: اقا اگه من پشت بے سیم📞 گفتم همه‌چۍ آرومه من چقدر خوشبختم/: بدونید نابود شدیم تموم شده رفته ‌シ 🌷@javidan_shohada
✌️🏻 قبل عملیات بود داشتیم با هم تصمیم میگرفتیم، اگر گیر افتادیم چطور توی بےسیم به هم رزمامون خبر بدیم🧐 که تڬفیریآ نفهمن... یهو سید ابراهیم () بلند گفت: اقا اگه من پشت بے سیم📞 گفتم همه‌چۍ آرومه من چقدر خوشبختم/: بدونید نابود شدیم تموم شده رفته ‌シ 🌷@javidan_shohada
😃 بزن دنده دو رزمنده ها برگشته بودن عقب بیشترشون هم راننده ڪامیون بودن ـ که چند روزی نخوابیده بودن. . ظھر بود ، همه گفتند نماز رو بخونیم و بعد بریم برای استراحت ، امام جماعت اونجا یڪ حاج اقای پیری بود. که خیلی نماز رو ڪند میخواند . رزمنده ها پشتش وایستادن و نماز رو شروع ڪردند. آنقدر ڪند نماز خواند ڪه رکعت اول فقط چند دقیقه‌ ای طول ڪشید! وسطای رکعت دوم بود ڪه یکے از راننده ها از وسط جمعیت بلند داد زد: حاجججججییییے جون مادرت بزن دنده دوووو😁 🌷@javidan_shohada
😅 الهي دستتان بشكنه🤭 يكبار در جبهه آقاي «فخر الدين حجازي» آمده بود براي سخنراني و روحيه دادن به رزمندگان. وسطهاي حرفاش به يكباره با صداي بلند گفت: «آي بسيجي‌ها !» همه گوشها تيز شد كه چه مي‌خواهد بگويد. ادامه داد: «الهي دستتان بشكند»😱 عصباني شديم.😠 مي‌دانستيم منظور ديگري دارد اما آخه چرا اين حرف رو زد؟🤔 يك ليوان آب خورد و گفت: «گردن صدام رو»😂😂😂 اينجا بود كه همه زدند زير خنده! 😄😄 🌷@javidan_shohada
سیف الله به جای صغری😂 پدر و مادرم می‌گفتند بچه‌ای و نمی‌گذاشتند بروم جبهه. یک روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد، لباس‌های «صغری» خواهرم🧥 را روی لباس‌هایم پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه‌ی آوردن آب از چشمه زدم بیرون، پدرم که گوسفندها🐑🐏 را از صحرا می‌آورد داد زد: «صغرا کجا ؟» برای اینکه نفهمد سیف‌الله هستم سطل آب را بلند کردم که یعنی می‌روم آب بیاورم😁خلاصه رفتم و از جبهه لباس‌ها را با یک نامه پست کردم.✉️ یک بار پدرم آمده بود و از شهر به پادگان تلفن کرد☎️ از پشت تلفن به من گفت: «بنی صدر! وای به حالت! مگه دستم بهت نرسه.»😂 ‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨ 👉@javidan_shohada👈
😃 بزن دنده دو رزمنده ها برگشته بودن عقب بیشترشون هم راننده ڪامیون بودن ـ که چند روزی نخوابیده بودن. . ظھر بود ، همه گفتند نماز رو بخونیم و بعد بریم برای استراحت ، امام جماعت اونجا یڪ حاج اقای پیری بود. که خیلی نماز رو ڪند میخواند . رزمنده ها پشتش وایستادن و نماز رو شروع ڪردند. آنقدر ڪند نماز خواند ڪه رکعت اول فقط چند دقیقه‌ ای طول ڪشید! وسطای رکعت دوم بود ڪه یکے از راننده ها از وسط جمعیت بلند داد زد: حاجججججییییے جون مادرت بزن دنده دوووو😁 🌷@javidan_shohada