eitaa logo
☫جبهه اسلامی☫
715 دنبال‌کننده
12.5هزار عکس
9.2هزار ویدیو
38 فایل
🌷 اَللّهُــمَّ عَجـِّـل لِوَلیِّــکَ الفَــــرَج 🌷 هرآنچه که یه دهه هشتادی غیرتمند برای روشنگری و جهاد تبیین نیاز داره واقعی و کاملا موثق اینجاست خوش اومدی رفیق💐 کپی:حلال ارتباط با مدیر @Saghy66
مشاهده در ایتا
دانلود
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? مهدی بلند به حرفم خندید . یعنی قراره تو این جنگل شب و سپری کنیم؟ یهو ماشین وایساد! ترسیده برگشتم سمت مهدی ولی مهدی خیلی ریلکس بود تازه خندون هم بود! متعجب بهش نگاه کردم که گفت: - خوب بنزین تمام شد. اقایون پیاده شدن تا فکری بکنن. منم پیاده شدم و کم کم همه پیاده شدیم . کنار همسر اقای مهدوی وایساده بودم . اونم نگران بود با نگرانی نگاهم کرد و گفت: - خوبی عروس خانوم؟ سردت نیست؟ لبخندی زدم که دندون هام یخ بست: - خوبم فقط یکم ترسیدم . اونم سری تکون داد و گفت: - منم همین طور هوا سرده مسیر معلوم نیست انتن هم نیست . مرد ها می گفتن باید بمونیم ممکنه از پرتگاه یا جای بدی سر در بیاریم توی این تاریکی . تا چشم کار می کرد مزارع بود. چون زمین کشاوری و جنگل بود هوا سرد تر بود و کم کم داشتیم یخ می زدیم . سمت مهدی رفتم و گفتم: - یخ زدم اقا چی شد؟ مهدی برگشت و نگاهم کرد و گفت: - چرا پیاده شدی سرده! بعد رفت سمت ماشین و از صندوق عقب کاپشن دیگه خودش رو دراورد و داد بهم . متعجب به کاپشن نگاه کردم و گفتم: - مهدی من تو این گم می شم! خنده ای کرد و گفت: - خوب از این به بعد خواستم لباس بخرم برای خودم سایز خانومم می گیرم خوبه؟ دیونه ای گفتم و روی چادرم پوشیدمش . خنده مهدی بلند شد مشتی توی بازوش زدم و گفتم: - هر هر خیلی ام جذاب شدم. رو زانو هاش خم شد و خندید: - از جذاب هم جذاب و دلربا تر شدی بانو. پشت چشمی براش نازک کردم و برگشتیم پیش بقیه. بقیه هم خنده اشون گرفته بود. استین هاش خوب بلند بود و دستام معلوم نبود تو تنم زار می زد ها! تا روی زانوم بود و چون چادر تنم بود انگار کاپشن پوشیدم رو دامن! که مهدی گفت: - تو ماشین که یخ می زنیم اینجا هم نمی شد چادر زد موند واقعا سرده! اینجا مزارع پس حتما کلبه دارن که بریم و اتیش روشن کنیم فقط باید بگردیم. هر کدوم یه وری راه افتاد مهدی ام منو گذاشت پیش طاهر و زینب با هادی خودش رفت. طاهر نگاهی بهمون انداخت و نگران به زینب نگاه کرد . واقعا برای اون سخت تر بود شرایط چون باردار بود. زینب به ماشین تکیه داد و گفت: - گرسنمه . و دستشو روی شکمش گذاشت. لب زدم: - الان برات یه چیزی میارم بخوری.