°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت99
#ترانه
مهدی بلند به حرفم خندید .
یعنی قراره تو این جنگل شب و سپری کنیم؟
یهو ماشین وایساد!
ترسیده برگشتم سمت مهدی ولی مهدی خیلی ریلکس بود تازه خندون هم بود!
متعجب بهش نگاه کردم که گفت:
- خوب بنزین تمام شد.
اقایون پیاده شدن تا فکری بکنن.
منم پیاده شدم و کم کم همه پیاده شدیم .
کنار همسر اقای مهدوی وایساده بودم .
اونم نگران بود با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
- خوبی عروس خانوم؟ سردت نیست؟
لبخندی زدم که دندون هام یخ بست:
- خوبم فقط یکم ترسیدم .
اونم سری تکون داد و گفت:
- منم همین طور هوا سرده مسیر معلوم نیست انتن هم نیست .
مرد ها می گفتن باید بمونیم ممکنه از پرتگاه یا جای بدی سر در بیاریم توی این تاریکی .
تا چشم کار می کرد مزارع بود.
چون زمین کشاوری و جنگل بود هوا سرد تر بود و کم کم داشتیم یخ می زدیم .
سمت مهدی رفتم و گفتم:
- یخ زدم اقا چی شد؟
مهدی برگشت و نگاهم کرد و گفت:
- چرا پیاده شدی سرده!
بعد رفت سمت ماشین و از صندوق عقب کاپشن دیگه خودش رو دراورد و داد بهم .
متعجب به کاپشن نگاه کردم و گفتم:
- مهدی من تو این گم می شم!
خنده ای کرد و گفت:
- خوب از این به بعد خواستم لباس بخرم برای خودم سایز خانومم می گیرم خوبه؟
دیونه ای گفتم و روی چادرم پوشیدمش .
خنده مهدی بلند شد مشتی توی بازوش زدم و گفتم:
- هر هر خیلی ام جذاب شدم.
رو زانو هاش خم شد و خندید:
- از جذاب هم جذاب و دلربا تر شدی بانو.
پشت چشمی براش نازک کردم و برگشتیم پیش بقیه.
بقیه هم خنده اشون گرفته بود.
استین هاش خوب بلند بود و دستام معلوم نبود تو تنم زار می زد ها! تا روی زانوم بود و چون چادر تنم بود انگار کاپشن پوشیدم رو دامن!
که مهدی گفت:
- تو ماشین که یخ می زنیم اینجا هم نمی شد چادر زد موند واقعا سرده! اینجا مزارع پس حتما کلبه دارن که بریم و اتیش روشن کنیم فقط باید بگردیم.
هر کدوم یه وری راه افتاد مهدی ام منو گذاشت پیش طاهر و زینب با هادی خودش رفت.
طاهر نگاهی بهمون انداخت و نگران به زینب نگاه کرد .
واقعا برای اون سخت تر بود شرایط چون باردار بود.
زینب به ماشین تکیه داد و گفت:
- گرسنمه .
و دستشو روی شکمش گذاشت.
لب زدم:
- الان برات یه چیزی میارم بخوری.