امروز شبیه اینا بودیم که انگار رفته بودیم توی یه ساختمون میخواستیم تمام کارهای اداریمون رو انجام بدیم:/
با صدف وسط راهرو دقیقا جلوی دفتر معاون شروع کردیم تانگو رقصیدن بعد صدف رفت همتا اومد و دوباره انجامش دادیم و معاون بنده خدا هم همینجوری داشت نگاه میکرد 😂😞.
امیدوارم هیچ وقت خداحافظی با اونایی قراره برن از مدرسمون نرسه
چون نمیتونم در آغوششون بگیرم و بلند بلند گریه کنم .
یعنی زور داره سال دیگه برم مدرسه بعد ببینم اکیپ اونا تکون نخورده همشون هستن بعد برا ما هیچکی نیست همه رفتننننن خب نمیخوام اینووووو:_
جِنابِ او +:
امروز کوکبو بغل میکردن، من اشک در چشمانم حلقه میزدد
فک کنم سه شنبه که روز ژوژمانه باید خداحافظی کنیم عرررغغغغغغقققق.