اسعد منو توی کتاب خوندن بد عادت کرده و همش منتظرهه هیجان و بدبختی و گلولههه و خونن و ایناممم.
- امروز آخرین روز ۱۲ سالِ تحصیلیی آخرین روزی که لباس مدرسه پوشیدمم و رفتم مدرسه و کنار آدمای مورد علاقمم بودم ما دیگه هیچ وقت قرار نیست جلوی در نمازخونه منتظر بلقیس باشیم ، دیگه ساندویچای نصفه خالیه خانوم عرب رو نمیخوریم ، دیگه اونو بازی نمیکنیمم ، دیگه ۷ صبح توی راهروی تاریک پشت در سایت نمیشینیم تا زی زی با نسکافش بیاد، دیگه صبحا با اقدس و بلقیس نمیریم مدرسه ،دیگه با یلدا و بلقیس هم گروهی نمیشیمم ، دیگه دسته جمعی نمیریم از معلم بخوایم که بزاره بریم تو حیاط و دیگه هیچ وقت قرار نیست این کارهای عادیِ دوست داشتنی رو انجام بدیم و تمامم خاطرات و خندهای ما توی این حیاط و کلاس ها میمونهه میزهای سر کلاس و نمیکت های توی حیاط یادشون میمونه که یه روزایی اینجا آدم هایی بودن که از ته دلشون خندیدن .]
جِنابِ او +:
-[یعنی مهرِ امسال که میاد من و بلقیس دغدغه ی گرفتنن میز آخر رو نداریمم همتایی نیستت که برامونن از شکوفهایی که زده بگه ، از سودا و دراماش با پارتنرش خبری نیست ، زی زی با اون کوله اش که از جون مرغ تا آدمیزاد توش داره و یه هدفون روی گوشش نمیاد با ستایش انقد دستاشون رو بزنن به هم دیگه تا صدای محکمی بده و دستاشون پرت شه پایین، حتی قرار نیست بهاره که سالی یه بار میومد مدرسه بیاد و بغلمم کنهه برامونن خاطرهه تعریففف کنهه ، یلداا قرار نیست دیگه بیاد بهمونن افتخارر کنه و انقد اذیتمم کنهه که بخوام سر بزارم به دشت و بیابوناا و دیگه بهم نمیگه به من هنوز ثابت نشده تو مووآن کرده باشی و همه ی اینا دیگه تبدیلل شدننن به خاطرهه ، خاطراتیی که تا ابد دلتنگشون میمونم:])