_
[ سوهانِروح ]
این روز ها بی رمقم و بی حوصله
نه حوصله دیدن خودم را دورن آینه دارم نه رمقی برای حرف زدن
انگار از وقتی تو رفته ای من هم به دکمه پیراهنت گیر کرده ام و کشان کشان دنبالت آمده ام
راستش خیلی وقت است نیستم گم شده ام
پشت درخت را گشتم
زیر بالشت
زیر تخت
پشت میز
روی کتابخانه
توی کشو
هیچ جا نبودم هیچ جا
دیگر کم کم دارد باورم میشود که مرا برده ای اما اینکه کجا رو نه !
شاید درون کمدی حبسم کرده ای
یا شاید توی زیر زمین خانه ای گذاشتیم تا بی آب غذا بمیرم
یا حتی به گِل دار آویختی ام
نمیدانم شاید هم گذاشته ای مرا کف خیابان تا ماشینی از رویم رد شود
آخر من در تمام این روز های نبودنت همه اش را حس کرده ام
تک تک شکنجه هایت را . .
_
در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام .!
اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم .می خواهم بروم گم شوم . .
من از سهراب بودن زخم خوردن قسمتم بوده
برو گرد آفریدم فصل پایان شد، چه پایانی . .
_حامد عسکری
و اما کاش ماه حرف میزد ،
تو حال مرا از آن جویا میشدی . .
و او شرح تمام روز هایی را که از دلتنگیت به آسمان خیره شده ام را دانه به دانه برایت میگفت . .
جوهَرپسدادهخانُمنویسَنده ؛
_
قلم نوشت ،
نوت ها به صدا در آمدند !
و لحظه ها ثبت شدند . .