در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام .!
اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم .می خواهم بروم گم شوم . .
من از سهراب بودن زخم خوردن قسمتم بوده
برو گرد آفریدم فصل پایان شد، چه پایانی . .
_حامد عسکری
و اما کاش ماه حرف میزد ،
تو حال مرا از آن جویا میشدی . .
و او شرح تمام روز هایی را که از دلتنگیت به آسمان خیره شده ام را دانه به دانه برایت میگفت . .
جوهَرپسدادهخانُمنویسَنده ؛
_
قلم نوشت ،
نوت ها به صدا در آمدند !
و لحظه ها ثبت شدند . .
_
[ باران ]
بیهدف، بیصدا؛ کشدار و سنگین روی زمین قدم برمیدارم.
کجای این شهرند قدمها؟ ساعتهاست از مرز مکان و زمان عبور کردهام و دیگر نمیدانم کدام خیابان زیر پا هایم متر میشود
آبِ تاروپودِ پالتو ام را بلعیده و چکهچکه روی آسفالت میچکد.
باران، همان مزاحم همیشگی.
کمی که هوا نم میگیرد، پرتت میکند میانِ سالهای رفته یا نیامده؛ زمانباختگی یعنی همین که باران ببارد و تو در هرجایی باشی ، الّا اینجا.
شاید بوی خاکِ نمخورده، طنین خندههای بلندِ آن روزها را میتکاند روی تنِ آسمان؛ روزهایی که سرما هنوز تا انتهای مویرگهای تن را منجمد نکرده بود.
یا ردپای چترِ کوچکی که دو نفر را در خود حل میکرد و دستی که یخِ قفسه سینه را با حرارتی ناگهانی آتش میزد.
حالا من همینجا، زیر هجوم قطرهها،
با پارچههای خیسِ چسبیده به تن،
با پاهایی سرگردان میان رفتن و ماندن
و چشمانی که تصویر چراغها را در گودالِ آبِ جلوی پا مات کردهاند.
راستی این ها قطرههای باران است که روی گونه میدود یا جوششِ تلخِ درون سینه؟ نمیدانم.
به هر حال در وسطِ چاله آبی ایستاده ام
و وزنِ تنهایی، لب باز کرده تا ذرهذره مرا در همین آبِ کدر غرق کند و شاید همینجا همین دقیقه ها آخرین باری باشد که باران تن خسته ام را میشوید
_