جوهَرپسدادهخانُمنویسَنده ؛
_
قلم نوشت ،
نوت ها به صدا در آمدند !
و لحظه ها ثبت شدند . .
_
[ باران ]
بیهدف، بیصدا؛ کشدار و سنگین روی زمین قدم برمیدارم.
کجای این شهرند قدمها؟ ساعتهاست از مرز مکان و زمان عبور کردهام و دیگر نمیدانم کدام خیابان زیر پا هایم متر میشود
آبِ تاروپودِ پالتو ام را بلعیده و چکهچکه روی آسفالت میچکد.
باران، همان مزاحم همیشگی.
کمی که هوا نم میگیرد، پرتت میکند میانِ سالهای رفته یا نیامده؛ زمانباختگی یعنی همین که باران ببارد و تو در هرجایی باشی ، الّا اینجا.
شاید بوی خاکِ نمخورده، طنین خندههای بلندِ آن روزها را میتکاند روی تنِ آسمان؛ روزهایی که سرما هنوز تا انتهای مویرگهای تن را منجمد نکرده بود.
یا ردپای چترِ کوچکی که دو نفر را در خود حل میکرد و دستی که یخِ قفسه سینه را با حرارتی ناگهانی آتش میزد.
حالا من همینجا، زیر هجوم قطرهها،
با پارچههای خیسِ چسبیده به تن،
با پاهایی سرگردان میان رفتن و ماندن
و چشمانی که تصویر چراغها را در گودالِ آبِ جلوی پا مات کردهاند.
راستی این ها قطرههای باران است که روی گونه میدود یا جوششِ تلخِ درون سینه؟ نمیدانم.
به هر حال در وسطِ چاله آبی ایستاده ام
و وزنِ تنهایی، لب باز کرده تا ذرهذره مرا در همین آبِ کدر غرق کند و شاید همینجا همین دقیقه ها آخرین باری باشد که باران تن خسته ام را میشوید
_
چون دایگو باز نمیشه
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j9takpn&btn=خانمِنویسنده
بیاین حرف بزنین اینجا یکم 🤏🏻
ایده از کجا میگیری واسه نوشتن ؟
.
تو مسیر برگشت از کلاس و از مدرسه از باشگاه تو ذهنم کلمات رو کنار هم میچینم و یه نوشته خلق میشه
چنل قبلی ات خوش وایب تر بود ولی اینجا هم 🛐🛐🛐
کلا خودت و شخصیتت خیلی نازه و خوش وایبه
.
وای خدا نازیی😭🤏🏻
https://eitaa.com/juharak/204
چرا چنلتو دیل زدی ؟
.
نمیدونم خیلی رندوم