هدایت شده از موهیتو با عطر بلوبریᵕ̈
خیلی ناراحت میشم وقتی به دوست هام نگاه میکنم و حس میکنم دیگه نمیشناسمشون
نمی تونستم نگم هرچی سعی کردم نمی تونم اینجا نگم چون اینجا برام دسته کمی از دفترچه خاطرات نداره
امشب یکی از گرون ترین حرفای زندگیمو از یکی از مهمترین افراد زندگی شنیدم و خیلی برام سنگین بود
شاید بعدا این پیامو بخونم یادم نیاد چی بوده اون حرف ولی خیلی برام گرون تموم شد
و این حرف جوریه که نمی تونم به کسی بگم حداقل از دفاع کنه چون می ترسم همون فرد تایید کنه حرفشو
من خیلی حسودم واقعا دیدن بعضی مسائل باعث شده که الان تو آتیش حسادتم که بعضی افراد الان این حس منو تجربه نکنن و خیلی با آسوده خیالی جلو برن بهشون حسادت کنم شایدم من اینجوری میبینمو از داخلش خبر ندارم بازم حسادت داره می سوزونتم