نشسته بود گوشهٔ بین الحرمین؛ چشم دوخته بود به گنبد ابوفاضل؛ خسته و بیقرار حاجتش را لابلای گریه به لب میآورد و آخر هر جمله داد میزد: «أنتَ عباس»… یعنی چه فرقی میکند آنچه من میخواهم چقدر دور است و به چشم محال میآید؟ تو عباسی… پسر ابوالعجائب… حضرت کاشفَ الکَرْبِ عن وجه الحسین… آقای وَفیٰ بِبیعتِه… برای یک نگاه سکینه لشگر دریده و دریا شکافته… تحیر دیده و ناامیدی چشیده… تاب میآوری مگر دیدن این تحیرها و ناامیدیها را؟ میگذری مگر این نگاهها؟
«أنتَ عباس»…
@edraakaat
هدایت شده از سه+تاپ
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ذکر مصیبتا رو فقط میشه توی روز عاشورا خوند و شنید...
@setup_ir