هدایت شده از موهیتو با عطر بلوبریᵕ̈
در کوچهای باریک، سایهها مثل حیوانات گرسنه به دیوارها چسبیده بودند.
مردی با عینک ترکخورده بر چشم، قدمهایش را آهسته اما پر از خشم بر زمین میکوبید.
صدای کشیده شدن تیغی از غلاف، سکوت را در هم شکست.
چشمهای پشت شیشههای کدر برق انتقام داشتند، برقِ کسی که همه چیزش را ربودهاند.
باران مثل رگبار گلولهها بر زمین میخورد و میدان نبرد را شستوشو میداد.
یک ضربه، یک فریاد، و خون با باران در جویها یکی شد.
تنها چیزی که روی زمین ماند، عینکی بود که شیشههایش زیر نور چراغ خیابان شکستگی را فریاد میزدند.
برای:کافهی متحرک یوریول
میدونید عشقِ ۱۸سالگی رو کیا میکنن؟
اونایی که بعد کنکور ۱۸سالشون میشه
وگرنه مایی که قبل کنکورمون بود، این سن بهمون زهر شد...
درحدی که اتوبوسی که انقدر شلوغ بود که همه تو دهن هم بودیم امروز فقط من بودم و یه پسره و آقای راننده🙂