eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️ ❤️ 💚 💚 💝 💝 آسمان در گوشہ قلبش نوشٺ هر ڪہ می خواهد دلش بوی بهشٺ دامن مهدے بگیرد روز و شب باغ جنٺ گردد او را سرنوشٺ تعجیل در ظهور و سلامتی مولاعج پنج مرتبه 🌤أللَّھم عجل لولیڪ ألفرج🌤 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
🎖🎖🎲🎖🎖🎲🎖🎖🎲🎖🎖🎲🎖🎖 #عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت94 خاله‌ی پری‌ناز در را بس
🕰 با صدای پرستاری بیدار شدم. –بلند شو تنبل خانم، پاشو باید بریم سی‌تی. من روی تخت چرخ دار از اتاق بیرون آمدم. در راهرو که تخت در حال حرکت بود و من به سقف و تمام زوایا دقت می‌کردم، یاد خوابم افتادم. نه خواب نبود. دستم را بلند کردم و نگاهش کردم. ملافه را نیمه، کنار زدم و تنم را بررسی کردم. لباس بیمارستان تنم بود و خبری از آن سپیدی ابر مانند نبود. غمگین شدم، دلم گرفت. –چی رو بررسی می‌کنی؟ نگاهم را به پرستاری که این سوال را پرسید دوختم. با تعجب نگاهم می‌کرد جوابی برای سوالش نداشتم. آه مملو از دردی از سینه‌ام بیرون آمد. پرستار شروع به دلداری دادنم کرد. ولی من نیاز به دلداری نداشتم. نیاز داشتم در مورد موضوعی که می‌دانستم باورش برای همه سخت است حرف بزنم. چشم‌هایم را بستم و سعی کردم آن حس و حال را دوباره تجربه کنم. دوباره تک‌تک آن لحظات را با خودم یادآوری کردم. حتی از فکرش هم غرق لذت ‌شدم. ناگهان تکانی خوردم و چشم‌هایم را باز کردم. پرستار گفت: –ببخش عزیزم، باید روی اون تخت بزارمت تا داخل دستگاه بری. داخل دستگاه، سرد و خوفناک بود. یک ترس خاصی مرا گرفت. شبیه ترس و ناراحتی آن زمانی که آن صدا به من گفت که قدر مادرم را ندانستم. احساس دلتنگی شدیدی نسبت به مادرم پیدا کردم. همینطور نسبت به آن صدا به آن شخص که نمی‌دانم چه کسی بود فقط می‌دانم پر بود از چیزهایی که من در تمام عمرم دنبالش می‌گشتم، من فقط صدایش را شنیدم. فقط یک صدا اینقدر قدرت داشت. شاید تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم تا آن صدا دوباره برگردد این بود که همانطور باشم که او می‌خواهد. هنوز هم ناراحتی که در صدایش بود وقتی که گفت قدر مادرم را بدانم به یاد دارم. صدایش روی قلبم زخم زد. خدایا چقدر دلتنگش بودم. دوباره نفسم را محکم بیرون دادم. دلم می‌خواست زودتر مادر را ببینم. می‌دانستم که در این چند روز چقدر اذیت شده. خودم اشکهایش را دیدم که چطور برای من بی‌قرار بودند. چقدر دیر فهمیدم. دل تنگی و تنهایی باعث شد اشکهایم بر روی گونه‌هایم جاری شود. وقتی از دستگاه سی‌تی بیرون آمدم پرستار به طرفم آمد و بادیدنم گفت: –عه؟ چرا گریه کردی؟ چیزی شده؟ سرم را به علامت منفی تکان دادم و پرسیدم: –مادرم کجاست؟ لبخند زد. –آهان از این دختر مامانی‌ها هستی؟ بیچاره مامانت که همش اینجا بود. فکر کنم وقتی گفتیم به هوش امدی خیالش راحت شد و از خستگی از هوش رفت. بردنش خونه تا استراحت کنه. او چه می‌گفت؟ دختر مامانی؟ آن هم من؟ بیچاره مادرم، من کی قدرش را فهمیدم؟ کی درکش کردم که حالا مامانی هم باشم. زیر لب با خودم گفتم:«خدایا من رو ببخش.» از حرف پرستار نگران شدم. پرسیدم: –بیهوش شد؟ –منظورم از خستگی بود. وقتی به اتاق برگشتیم پرسیدم: –می‌تونم از تخت بیام پایین؟ –باید صبر کنی، جواب سی‌تی رو که دکتر ببینه معلوم میشه، فعلا باید احتیاط کنیم. لبهایم را روی هم فشار دادم. دلم مادر را می‌خواست باید زودتر جبران کردن را شروع می‌کردم. شده بودم مثل سرباز آماده به جنگ ولی نه این بار جنگ با مادرم، جنگ با غرور و تکبر و خودخواهی‌ام. من این همه سال اصلا مادرم را ندیده بودم. اینبار می‌خواستم ببینمش، می‌خواستم نگاهش کنم. باید از ته دل مرا ببخشد. با رفتن پرستار تنها شدم و دوباره دلتنگ آن صدای آرام بخش. زمزمه کردم: –تو کجایی؟ پس وقتی دل تنگت میشم باید چیکار کنم؟ همان موقع صدای اذان را از بیرون شنیدم. کسی نبود کمکم کند وضو بگیرم و نماز بخوانم. دستهایم را روی پتو گذاشتم تیمم کردم و نمازم را با حرکت چشم‌هایم خواندم. دلم خانواده‌ام را می‌خواست ولی فعلا چه‌کار می‌توانستم انجام دهم جز این که صبر کنم. کم‌کم دوباره خوابم برد. در یک دشت سرسبز می‌دویدم. سبک شده بودم. آنقدر سبک که با نسیم خنکی که وزیدن گرفت از زمین کنده شدم و به طرف بالا پرواز کردم. به اطرافم نگاه کردم، انگار دنبال عاملی می‌گشتم که باعث پروازم شده بود. بال نداشتم ولی می‌توانستم خیلی آرام حرکت کنم. گاهی به چپ و راست منحرف میشدم ولی دوباره به مسیر اصلی برمی‌گشتم. این پرواز آنقدر برایم لذت بخش بود آنقدر حس خوبی داشتم که سرشار از شادی‌ام کرد. شادی که شاید هیچ وقت تجربه‌اش نکرده بودم. همان موقع صدایی در قلبم به صدا درآمد. –تو می‌توانی... همان صدای آشنا بود. همان صدا که دلتنگش بودم. همان که خیلی دوستش داشتم. دوست داشتنی که غیر قابل وصف بود. به زمین نگاه کردم مسافت زیادی بالا نرفته بودم ولی سعی می‌کردم که فاصله‌ام را از زمین بیشتر کنم. احساس می‌کردم با این کارم صدا خوشحالتر می‌شود. ولی هر چه فاصله‌ام از زمین بیشتر میشد به همان اندازه هم پروازم سخت‌تر میشد. جالب بود که این سختی و تلاش مرا خوشحال‌تر می‌کرد. غرق بودم در خوشی که‌ناگهان متوجه شدم دستم گرم شد. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.
کلام طلایی 🌱
#عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت95 با صدای پرستاری بیدار شدم. –بلند شو تنبل
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🕰 دلم نمی‌خواست مسیر نگاهم را تغییر بدهم و به روی دستم نگاه کنم. ولی وقتی این گرما تبدیل به نوازش شد علی‌رغم میلم چشم‌هایم را باز کردم. سقف اتاق بیمارستان اولین چیزی بود که دیدم. همین کافی بود تا بفهمم که همه‌اش خواب بوده. دیدم نورا با چشم‌های شفاف کنارم ایستاده است. تعجب کردم انتظار داشتم یکی از اعضای خانواده‌ام کنارم باشد. نورا لبخند زد و با صدای بغض آلودی گفت: –خدا رو شکر که حالت خوب شد. فقط خدا می‌دونه چقدر نگرانت بودم. من‌هم لبخند زدم. –آره دیدم. چشم‌هایش گرد شد. –دیدی؟ دوباره لبخند زدم و سعی کردم موضوع را عوض کنم. –نورا جان مامانم کجاست. راستش اون خیلی خسته بود بردنش خونه، فردا میاد ملاقاتت. امینه خانمم بیرونه، بعد از من میاد پیشت. بیچاره وقتی دید من دوست دارم زودتر بیام پیشت گفت اول تو برو ببینش من بعدا میرم. راستی یه خبر خیلی خوبم برات دارم. البته برای هممون خبر خوبی بود. برای من که بهترین خبر عمرم بود. کنجکاو شدم. –چه خبری؟ چی شده؟ –دکتر بعد از این که سی‌تی‌اسکنت رو دید گفت مشکلی نداری، گفت اون لخته دیگه طوری نیست که نیاز به عمل باشه، با دارو برطرف میشه. گفت احتمالا یکی دو روز دیگه می‌تونن مرخصت کنن. –یعنی دکتر گفته بود توی سرم لخته‌ی خون هست؟ –آره، اگه بدونی چی به ما گذشت. البته دکتر به پدرت گفته تشخیصش درست بوده، سی‌تی قبل و حالا رو هم نشون داده و توضیح داده که لخته‌خون اول وجود داشته ولی بعد خود به خود برطرف شده که جزوه موارد نادره. خلاصه این که هممون یه نفس راحت کشیدیم و از این استرس چند روزه راحت شدیم. –ببخشید خیلی اذیت شدی. –تو باید ما رو ببخشی. هممون عذاب وجدان گرفتیم. یه جورایی تقصیر ماست که این بلا سر تو امد. –ولی من خوشحالم که این اتفاق افتاد. نورا مبهوت نگاهم کرد. من سرم را برگرداندم و به پنجره‌ی اتاق که با پرده‌ی کرکره‌ایی آبی رنگی پوشانده شده بود نگاه کردم. دل تنگ بودم، خیلی دل تنگ. از وقتی برگشته بودم مدام به این موضوع فکر می‌کردم که چرا عمرم را اینطور گذراندم؟ اگر قدر لحظاتم را می‌دانستم شاید آن صدا ناراحت نمیشد و حتی مرا با خودش می‌برد. دلم نمی‌خواست دوباره به اینجا برگردم. با صدای نورا به خودم آمدم. –اُسوه، نگاهش کردم. –یعنی اینقدر از دست پری‌ناز ناراحتی؟ ابروهایم را بالا دادم. –پری‌ناز؟ چرا اون؟ –فکر کردم به خاطر اون میگی خوشحالی که این اتفاق افتاد. –چه ربطی داره؟ –خب اینجوری از چشم راستین میوفته دیگه. لبخند زدم. –نه بابا، منظورم اصلا اون نبود. بامِن و مِن پرسید: –میگم... پری...‌ناز رو می‌بخشی؟ پرسیدم: –معلومه. اتفاق دیگه، اون که نمی‌خواست اینجوری بشه. ممکن بود من هولش می‌دادم و این بلا سر اون میومد. حالا ازش خبری داری؟ –نه، من اصلا ندیدمش و خبری ازش ندارم. ولی می‌‌بینم که بیچاره راستین چقدر ناراحته و درگیره. اون خودش رو مقصر می‌دونه. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
🌱🌱 🔹امام علی(ع): دنیا، درحال انتقال از یکی به دیگری است و از کف رفتنی است. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
♦️۲۲ اسفند ماه روز بزرگداشت شهدا گرامی باد نه نان خواستند و نه نام... درود می‌فرستیم به روان پاک شهدای دفاع مقدس که بدون ریا و خودنمایی برای این سرزمین جنگیدند. روحشان شاد و یادشان گرامی🌹 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋 گفته ‏"یَداللَهِ فَوقَ أَیْدِیهِم" ‏یعنی بنده‌ی من ‏نگران فردایت نباش ‏از اَفعال آدم‌ها دلگیر نشو ‏کاری از آنها ‏برنمی‌آید دستت را به من بده ‏تا من نخواهم برگی از درخت نمی‌افتد... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
💮🍀💮🍀💮🍀💮🍀💮🍀💮🍀💮 از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟ گفت: آری. مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛ یکی را شب برایم ذبح کرد، از طعم جگرش تعریف کردم، صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد. گفتند: تو چه کردی؟ گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم. گفتند: پس تو بخشنده تری! گفت: نه، چون او هر چه داشت به من داد، اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم! .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا