کلام طلایی 🌱
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰 #نویسنده_لیلافتحیپور #پارت238 –آخه تو نمیدونی اونجا چه خبره، اونقدر
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت239
–با دیدن دو پلیسی که در آن خانه دیده بودمشان، از جایم بلند شدم. یکی از آنها یک خودکار و چند برگه دستش بود.
جلو آمد و سوالهایی پرسید. هر جوابی که میدادم یادداشت میکرد. در مورد پریناز و نحوهی آشناییم با او هم سوالهایی پرسید. البته قبلا هم به این سوالات جواب داده بودم.
برای چندمین بار مشخصاتم را هم پرسید و یادداشت کرد.
با آمدن آقارضا دیگر صلاح ندیدم که آنجا بمانم. گرچه دلم برای دیدن راستین پر پر میزد. ولی نماندم.
آقارضا سویچ ماشین را تحویلم داد.
تشکر کردم و خیلی زود با همه خداحافظی کردم.
موقع آمدنم نورا پرسید:
–نمیمونی ببینیش؟ چند دقیقهی دیگه کاراش تموم میشه، دکتر گفته میبرنش بخش، میتونیم ببینیمش.
سرم را به علامت منفی تکان دادم.
–دیگه باید برم خونه، دیر وقته،
گرچه چیزی که زبانم میگفت با آن چیزی که در دلم میگذشت خیلی فرق داشت.
نورا لبخند مرموزی زد.
–باشه برو. سلامت رو بهش میرسونم.
به خانه که رسیدم مادر دوباره رفتارش تغییر کرده بود و اخم و تخم میکرد.
ولی پدر وقتی فهمید راستین برگشته خیلی خوشحال شد و رو به مادر گفت:
–خانم باید بریم ملاقاتش.
از حرفش قند در دلم آب شد. گرچه مادر سکوت کرد و حرفی نزد.
برای این که دل مادر را به دست بیاورم. بعد از شستن ظرفهای شام یک حال حسابی به سینک آشپزخانه و اجاق گاز دادم. مادر وقتی دید همه چیز برق میزند کمی اخمهایش باز شد. فکری کردم و با خودم گفتم اگر یخچال را هم تمیز کنم احتمالا کار تمام است. با تمام خستگیام تا خواستم شروع به کار کنم بالاخره مادر کوتاه آمد و گفت:
–برو بخواب. فردا رو که ازت نگرفتن.
نگاهش کردم. معلوم بود راضی شده، ولی بدش هم نمیآید یخچال تمیز شود.
گفتم:
–فردا حتما تمیزش میکنم.
فردا که به شرکت رفتم. بلعمی نبود. جایش حسابی خالی بود. ولدی از این که شوهر بلعمی مرده و حالا دیگر کنار مادر شوهرش است خوشحال بود.
کمی که از ظهر گذشت آقارضا به اتاقم آمد و گفت که برای ملاقات راستین به بیمارستان میرود. کاش میشد بگویم که من هم دلم میخواهد همراهش بروم.
تلفن را برداشتم و به خانه زنگ زدم. از مادر پرسیدم برای ملاقات میروند که من هم همراهشان بروم یا نه.
مادر گفت:
–آقات گفت بریم ولی من بهش گفتم نریم بهتره، بالاخره اون یه زمانی خواستگارت بوده، یه وقت فکرهایی پیش خودشون میکنن. مردم برامون حرف در میارن.
نمیدانم، شاید هم مادر درست میگفت. امان از این حرف درآوردن. خوب که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که ما هم گاهی در حرف درآوردن مردم بی تقصیر نیستیم.
کاش حداقل میتوانستم از کسی احوالش را بپرسم. آقارضا که دیگر فکر نکنم به شرکت برگردد، حتی برگردد هم دیگر روی این که در مورد راستین با او حرف بزنم را نداشتم.
مثل اسفند روی آتش بودم. در اتاق راه میرفتم و با خودم فکر میکردم.
بالاخره ساعت کاری تمام شد و به خانه رفتم.
چندین بار دستم به طرف تلفن رفت تا حال راستین را حداقل از نورا بپرسم ولی نتوانستم.
سه روز به همین شکل گذشت. شرکت که بودم به بهانههای مختلف به اتاق آقارضا میرفتم تا از حال راستین بپرسم ولی نمیتوانستم. احساس میکردم او هم از روی قصد حرفی در موردش نمیزد.
آخر دلم طاقت نیاورد و به سراغ ولدی رفتم و از او خواستم که به بهانهایی به اتاق آقا رضا برود و حرف راستین را پیش بکشد و یک جوری حالش را بپرسد.
ولدی به اتاق آقارضا رفت و بعد از چند دقیقه برگشت.
خودم را به او رساندم و با هیجان پرسیدم:
–چی گفت؟
ولدی اخم ریزی کرد و گفت::
–گفت چرا خودش نمیاد بپرسه و تو رو فرستاده؟
هر دو ستم را روی صورتم کشیدم.
–تو گفتی من فرستادمت؟
–نه بابا، مگه دیوونهام بگم. فقط گفتم هممون نگرانشیم. خودش فهمید.
طلبکار دست به کمرم گذاشتم.
–از کجا فهمید؟ مگه علم و غیب داره؟ لابد تو یه جوری ضایع پرسیدی که شک کرده. اصلا چرا گفتی هممون، خب به جز من و تو که کسی اینجا نیست؟
ولدی پشت چشمی برایم نازک کرد.
–اینم جای تشکرته؟ مگه من بچم که ندونم چطوری حرف بزنم، اون خیلی حالیشه. زود میفهمه.
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰 #نویسنده_لیلافتحیپور #پارت239 –با دیدن دو پلیسی که در آن خانه دیده ب
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت240
آن روز هم دندان روی جگر گذاشتم و چیزی نگفتم. حتی وقتی آقا رضا دوباره آمد و گفت که میخواهد به بیمارستان برود از خجالت حتی سرم را بلند نکردم و فقط سرم را تکان دادم و با خودم گفتم حتما حالش خوب است که کسی چیزی نمیگوید.
روز بعد بلعمی هم کارش را از نو شروع کرد و به شرکت آمد.
وقتی با آن پوشش دیرتر از همهی ما وارد شرکت شد به جای جواب سلامش من و ولدی با تعجب نگاهش کردیم.
لبخند ریزی زد و پشت میزش نشست.
ولدی جلو رفت و آهسته گفت:
–باید حتما یکی میمیرد تا تو درست لباس بپوشی؟
بلعمی در چشمان ولدی براق شد و گفت:
–اینم جای دلداری دادنته؟ بزار از راه برسم بعد...
نوچی کردم و گفتم:
–چه خبر بلعمی جان. پس دیگه سرکار امدنت حتمی شد؟ مادر شوهرت مخالفت نکرد.
موبایلش را از کیفش خارج کرد و گفت:
–وقتی فهمید مدیر اینجا پسر همسایشه، فعلا گفت میتونم کار کنم. بالاخره اونم یه زن مستمری بگیره، حقوقش به کجامون میرسه. چون شروین رو پیشش میزارم و دیگه شهریه مهد و اجازه خونه نمیدم خیلی دستم باز میشه.
ولدی گفت:
–خیالت راحتهها بچه رو میزاری پیشش.
بلعمی لبخند زد.
–آره، خیلی...
ولدی به طرف آشپزخانه رفت و زمزمه کرد.
–خدایا حکمتت رو شکر، واقعا مرگ بعضیها چقدر خوبه، همهی مشکلات رو حل میکنه.
بلعمی با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:
–ولی مادرش خیلی اذیته، همین یه بچه رو داشته بیچاره، منم از مرگش خیلی ناراحتم. با همهی سختیهایی که داشتم دلم نمیخواست بلایی سرش بیاد. همیشه زن بابام رو سرزش میکردم که چرا بعد از مرگ شوهرش دوباره ازدواج کرده. اون میگفت خونهی بدون سایهی مرد خیلی سخت میگذره، اون موقع حرفهاش برام مسخره بود ولی حالا تو همین چند روز متوجهی منظورش شدم. بخصوص دیشب به خاطر حرف و حدیثهایی که شنیدم...
بغض کرد و ادامه داد:
–هنوز کفن شوهرم خشک نشده مردم یه حرفهایی میزنن که... گریه کرد و دیگر حرفش را ادامه نداد.
با تعجب نگاهش کردم. دستمالی از روی میز به دستش داد و گفتم:
–میفهمم، منم پیه حرف مردم به تنم خورده، تنها راهش بیتوجهیه، هر چی شنیدی اهمیت نده و زندگیت رو بکن.
فین فین کرد و دستمال را در کف دستش جمع کرد.
–آره، مادر شوهرمم همین رو گفت. بهم گفت فقط نباید به این حرف و حدیثها دامن بزنم.
بعد به لباس و شالش اشاره کرد.
–برای همین اینجوری لباس پوشیدم. اون گفت یه مدت که ساده بری و بیای و سرت تو زندگی خودت باشه دیگه مردم باهات کاری ندارن و میرن یه موضوع دیگه برای خودشون پیدا میکنن.
–البته تو باید به دیگرانم حق بدی، یهو تو با یه بچه سر و کلت پیدا شده خب...
سرش را به علامت تایید تکان داد.
–میدونم. ولی بازم ناراحت میشم.
بعد از چند دقیقه سکوت لبخند زورکی زد و دنبالهی حرفش را گرفت.
–راستی وقتی شنیدم آقای چگینی رو رفتی آوردی و الان حالش خوبه خیلی خوشحال شدم. داشتم از عذاب وجدان میمیردم.
فوری پرسیدم:
–من نیاوردم. پریناز تحویلش داد. حالا از کجا فهمیدی حالش خوبه؟
نگاهش رنگ تعجب گرفت.
–مگه خبر نداری؟ فردا از بیمارستان مرخص میشه.
–کی بهت گفت؟
–مادرشوهرم گفت که مریمخانم گفته.
بغض دیگر نگذاشت چیزی بپرسم. فقط توانستم لب بزنم.
–خدا روشکر.
بعد هم به طرف اتاقم برگشتم.
یعنی نباید نورا یا یکی از آنها خبری به من میدادند تا خیالم راحت شود. اصلا خود راستین چرا سراغی از من نمیگیرد. حتما حالش آنقدر خوب است که میخواهد به خانه برود. دیگر یک تلفن که میتوانست بزند.
جلوی پنجره ایستادم و با خودم فکر کردم، شاید هم او توقع دارد که من به سراغش بروم. شاید چون به ملاقاتش نرفتم از دستم ناراحت است. ولی او باید درک کند.
نمیدانستم باید چیکار کنم، ولی چیزی در ته دلم میگفت که کار درستی کردهام که حرف مادر را گوش کردهام.
آخرین ساعات کار بود. از پشت سیستم بلند شدم و کش و قوسی به بدنم داد.
احساس گرسنگی میکردم. از وقتی بلعمی گفته بود که راستین میخواهد مرخص شود. بیقرار بودم و این بیقراری اجازه نداد ناهار بخورم. نمیدانم حالا چه فرقی داشت، در هر صورت که من او را نمیدیدم چرا از آمدنش به خانهشان احساس خوبی داشتم. شاید چون میدانستم فاصلهاش با من کم میشود. گرچه فرقی برای دلتنگیام نداشت.
دوباره جلوی پنجره ایستادم و به او فکر کردم. کسی که تمام ذهنم را تسخیر کرده بود و قصد عقب نشینی نداشت. وَ من نمیخواستم در بیرون راندنش ضعیف باشم، بخصوص حالا که سراغی از من نگرفته.
انگار اشک تنها راه بود برای آرام کردن شورش نورونهای مغزم. در این طغیان همه با هم یک درخواست داشتند آن هم این که او هم جزیی از این سرزمین شود. اشک میریختم ولی نمیخواستم کوتاه بیایم.
با صدای تقهایی که به در خورد برگشتم.
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
✨🌸
همیشه گفته اند
دعا در حق دیگری زودتر
مستجاب می شود...
گاهی بی هیچ دلیلی
خوشحال هستید
وحالِ خوبی دارید...
یقین بدانید كسی
برایتان دعا كرده است...
✨🌹برای هم دعا کنیم 🌹✨
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
دنیا نه خوشبخت است، نه بدبخت.
دنیا همان چیزی میشود كه ما میبینیم.
دنیا بینش ماست.
دنیا در نگاهِ ما آفریده میشود.
هر آدمی آفرینندهی دنیای خویش است.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
( هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید) :
روزی مرد روستایی با پسرش از ده راه افتادند بروند شهر. مقداری راه که رفتند یک نعل پیدا کردند. مرد روستایی به پسرش گفت: نعل را بردار که به کار میخورد. پسر جواب داد: این نعل آهنی به زحمت برداشتنش نمیارزد.
مرد خودش نعل را برداشت و توی جیبش گذاشت. وقتی به آبادی وسط راه رسیدند نعل را به یک نعل فروش فروختند و با پولش مقداری گیلاس خریدند و به راه خودشان ادامه دادند تا به صحرا رسیدند.
در صحرا آب نبود و پسر داشت از تشنگی هلاک میشد. مرد که جلوتر از پسرش میرفت یکی از گیلاسها را به زمین انداخت. پسر دولا شد و گیلاس را از زمین برداشت. چند قدم دیگر که رفتند مرد روستایی دوباره یک دانه گیلاس به زمین انداخت و باز پسرش دانه گیلاس را برداشت و خورد.
خلاصه تا به آب و آبادی رسیدند هر چند قدمی که میرفتند مرد یک دانه از گیلاسها را به زمین انداخت و پسر هم آن را بر میداشت و میخورد.
آخر کار مرد رو کرد به پسرش و گفت:
یادت هست که گفتم آن نعل را بردار، گفتی به زحمتش نمیارزد؟ پسر گفت: بله یادم هست.
پدر گفت: دیدی که من آن را برداشتم و با پولش گیلاس خریدم؛ اما یکجا ندادمت. برای اینکه مطلب خوب متوجه بشوی، گیلاسها سی و هفت دانه بود و تو سی و هفت بار به خودت زحمت دادی و آنها را از زمین برداشتی؛ اما یک بار به خودت زحمت ندادی که نعل را برداری بدان: هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
ضعفت را به خدا بده و او قدرتش را به تو عطا میکند.
لبخندبزن وقتی با خانواده ات دور هم جمع شده اید، خیلی ها هستند آرزوی داشتن خانواده را دارند
لبخندبزن چون تو صحیح و سالم هستی.
لبخندبزن چون تو زنده ای و روزی داده می شوی و هنوز فرصت برای مافات داری.
لبخندبزن چون تو خدا را داری
لبخند بزن و همیشه لبخند بر لبانت داشته باش و خدا را شاکر باش.❤️
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌱🌱
🔹امام علی (ع): عُذر برادرت را بپذیر و اگر عذری ندارد، برایش عذر بتراش.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
اﺯ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﺧﻠﻖ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﻣﺸﻮ...
ﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﻧﺴﺖ، ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﺸﻮ!
ﭼﻮﻥ ﮔﻨﺠﺸﮏﻫﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺗﺸﮑﺮ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ!ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺁﻭﺍﺯﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ...
ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺳﺖ...
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺪ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ،ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ!
ﻭ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺟﺬﺍﺏ،
ﻭ ﺷﺨﺼﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺣﺴﺎﺏ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ!
ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ،
ﭘﺲ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺍﺩ ﺧﻮﺩﺕ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻩ...!
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....