eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
#درتلاطم‌زندگی #پارت84 ولی خبری از روژینا نشد تا جریان بله برون فرهاد پیش اومد. وقتی اون شب روژی
تقه‌ای به در زدم. با شنیدن صدای بفرمایید، وارد اتاق شدم. _ سلام آقای دکتر... _ سلام... بفرمایید! _ من نامزد روژینا کاظمی هستم. _ آهان... همون بیماری که به کما رفته؟ _ بله آقای دکتر...وضعیتش که تغییری نکرده، درسته؟ _ بله، تا الان که تغییری نداشته. _ آقای دکتر می‌تونم برم داخل اتاقش و باهاش حرف بزنم؟ کمی با تعجب نگاهم کرد. ادامه دادم: _ آخه شنیدم که میگن، اگه با کسی که به کما میره صحبت کنید، ممکنه زودتر از کما بیرون بیاد. دکتر لبخندی زد و گفت: _ بله ولی صد در صد نیست. _ اگه اشکالی نداره می‌خوام شانس خودم رو امتحان کنم. _ باشه آقای... _ سعید حامی هستم. _ بله آقای حامی اشکالی نداره، منم خودم با پرستارها صحبت می‌کنم تا هر وقت خواستید، اجازه داشته باشید بالای سرش برید. با خوشحالی گفتم: _ ممنون آقای دکتر... واقعا خدا خیرتون بده. بعد از خداحافظی به سمت بخش برگشتم. با صحبتی که با عمه راحله و عمو علیرضا کردم، قرار شد همه برگردند خونه و من تا صبح پیش روژینا بمونم. عزیز راضی به رفتن نبود ولی با کلی خواهش و التماس قبول کرد که برگرده خونه. قرآنی رو که اون جوون به من داده بود، از جیبم بیرون آوردم. قرآن دست نویس بود که با خط خوش و به زیبایی تمام نوشته شده بود. با اجازه از پرستارهای بخش و پوشیدن لباس مخصوص، به بالای سر روژینا رفتم. چقدر معصوم خوابیده بود. دلم برای چشمای عسلیش و نگاه مهربونش تنگ شده بود. قرآن رو بدستم گرفتم و کنارش نشستم و سرم رو نزدیک گوشش بردم. _ سلام روژینای من... سلام خانمم... صدام رو می‌شنوی؟ تو رو خدا زودتر چشمای قشنگت رو باز کن. سرم رو به عقب کشیدم، بوسه‌ای بر روی دستش نشوندم و شروع به خواندن قرآن کردم. یک ساعتی آروم کنار گوشش قرآن خوندم، درد دل کردم و اشک ریختم. پرستاری برای چک دستگاه‌ها به بالای سرش اومد. با چهره‌ی غمگینی به من نگاه کرد و گفت: _ آقای حامی برای امشب کافیه، لطف کنید بیرون منتظر باشید. با تشکری بلند شدم و پیشونی روژینا رو بوسیدم و رفتم بیرون اتاق نشستم. _ خدایا عشقم رو به خودت می‌سپارم، خودت نگهدارش باش. بلند شدم و به پرستار بخش گفتم که میرم نماز خونه، کاری داشتید زنگ بزنید. بعد به سمت نمازخونه‌ی بیمارستان قدم برداشتم. دو رکعت نمازخوندم و تا سحر برای شفای عشقم دعا کردم. از خدا خواستم روژینا رو به من برگردونه، منم هرسال ببرمش مشهد، پابوس امام رضا... نمیدونم چی شد که سر سجاده خوابم برد. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطم‌زندگی #پارت85 تقه‌ای به در زدم. با شنیدن صدای بفرمایید، وارد اتاق شدم. _ سلام آقای دکتر
وقتی چشم باز کردم، ساعت هفت صبح بود. با عجله به سمت بخش مراقبت‌های ویژه رفتم. از پشت شیشه به روژینا نگاه کردم. پرستار بالای سرش بود و دستگاه‌ها رو چک می‌کرد. به محض اینکه بیرون اومد سریع به طرفش قدم برداشتم: _ ببخشید خانم یه لحظه... _ بله بفرمایید. _ وضعیتش تغییری نکرده؟ _ متاسفانه نه هیچ تغییری نداشته. دوباره به پشت شیشه برگشتم. تلفنم زنگ خورد. عزیزبود، فوری جواب دادم: _ سلام عزیز جون... _ سلام پسرم... روژینا چطورِ؟ تغییری نکرده؟ _ نه عزیز جون، تغییری نکرده. _ می‌خوای من بیام، تو بیای خونه استراحت کنی؟ _ فعلا هستم تا دکترش بیاد. _ منم سعی می‌کنم حتما بیام، دلم طاقت نداره مادر. _ می‌خواین بیام دنبالتون؟ _ نه مادر خودم میام. _ باشه فعلا خداحافظ. بعد از قطع تماس متوجه دکتر شدم که وارد اتاق روژینا شد. پشت در موندم تا بیرون بیاد. به محض بیرون اومدن نگاهی به من کرد و گفت: _ تو هنوز اینجایی!؟ با لبخند تلخی گفتم: _ بله آقای دکتر... چطوری برم وقتی قلبم اینجاست. دکتر دستی روی شونه‌ام گذاشت و گفت: _ امیدت به خدا باشه، براش دعا کن. امروز که وضعیتش تغییری نداشته، انشاالله هر چه زودتر به هوش بیاد. _ آقای دکتر من می‌تونم وقت بیشتری بالای سرش باشم؟ لبخندی زد و گفت: _ آره پسرم، خودم با پرستارها صحبت می‌کنم که هروقت خواستی بتونی بری پیشش. تشکر کردم و روی نیمکتِ رو به روی اتاق نشستم. یک ساعتی گذشت، عزیز به همراه شاهین و زهره اومدند. بلند شدم و با همه سلام و احوال پرسی کردم. عزیز برایم صبحانه آورده بود. _ بیا پسرم... اینا رو بگیر، بشین صبحانه‌ات رو بخور. باید جون داشته باشی بالای سر روژینا بمونی. بعد اشکی که از چشمش پایین می‌اومد رو با انگشتش پاک کرد و به سمت پشت شیشه‌ی اتاق روژینا قدم برداشت. نیم ساعتی که عزیز پشت شیشه بود فقط اشک ریخت و دعا کرد. شاهین و زهره هم درکنار عزیز ایستاده بودند و چشم به روژینای من دوخته بودند و زیر لب ذکر می‌گفتند. اون روز تا شب چند بار دیگه به بالای سرش رفتم و کلی براش از زندگی مشترک آینده‌مون حرف زدم، زندگی رویایی که می‌تونستیم با هم و در کنارهم داشته باشیم و از بچه‌هایی که می‌تونستند بچه‌های ما باشند. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
❤️براحمد و بر کوثر قرآن صلوات 💙برطلعت محبوبه یزدان صلوت 💚بر روح مطهر امام شهیدان صلوات 💛بر فاطمه ی مادر شهیدان صلوات ❣اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم❣ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
🌼 امام سجاد علیه السلام: راضی بودن به سخت ترین مقدرات الهی از عالی ترین مراتب ایمان و یقین است. 📗 مستدرک الوسائل ج۲ ص۳۱۴ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
(اگر برای من آب نداشته باشد برای تو نان دارد) : داستان: عقیده و نظر بعضی‌ها در اموری اظهار می‌شود که اگر دیگران را احتمال زیان و ضرر باشد آنها را از آن سود و فایده می‌برند. پاسخ این دسته از مردم همان است که در عنوان این قسمت آمده است. راجع به «حاج میرزا آقاسی» صدر اعظم محمد شاه قاجار در برنامه این مرد عارف و روحانی دو موضوع توپ ریزی و حفر قنوات در صدر مسائل قرار داشت. افزایش توپ را موجب تقویت ارتش و حفر قنات را عامل اصلی توسعه کشاورزی می‌دانست. هر وقت فراغتی پیدا می‌کرد به سراغ مقنیان می‌رفت و آنها را در حفر چاه و قنات تشویق و ترغیب می‌کرد. روزی حاجی میرزا آقاسی برای بازدید یکی از قنوات رفته بود تا از عمق مادر چاه و میزان آب آن آگاهی حاصل کند. مقنی اظهار داشت : «تا کنون به آب نرسیده‌ایم و فکر نمی‌کنم در این چاه رگه آب وجود داشته باشد.» حاجی گفت :«به کار خودتان ادامه دهید و مایوس نباشید.» چند روزی از این مقدمه گذشت و مجددا" حاج میرزا آقاسی به سراغ آن چاه رفت و از نتیجه حفاری استفسار کرد. مقنی موصوف که به حُسن تشخیص خود اطمینان داشت در جواب حاجی گفت : «قبلا" عرض کردم که کندن چاه در این محل بی حاصل است و به آب نخواهیم رسید.» دفعه سوم که حاجی میرزا آقاسی برای بازدید مادر چاه رفته بود، مقنی سر بلند کرد و گفت : «حضرت صدر اعظم، باز هم تکرار می‌کنم که این چاه آب ندارد و ما داریم برای کبوترهای خدا لانه می‌سازیم ! صلاح در این است که از ادامه حفاری در این منطقه خود داری شود.» حاجی میرزا آقاسی که در توپ ریزی و حفر قنوات عشق و علاقه عجیبی داشت و گوش او در این دو مورد به حرف نفی بدهکار نبود با شنیدن جمله اخیر که مقنی اظهار داشت بود از کوره در رفت و فریاد زد : «احمق، بیشعور به تو چه مربوط است که در این زمین آب ندارد، اگر برای من آب نداشته باشد برای تو نان دارد» .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
✅ثوابی فوق العاده برای تأمین کننده هزینه سفر اربعین زائر امام حسین(ع) ✍هشام: "از امام صادق(ع) پرسیدم: کسی که خودش به واسطۀ بیماری یا مشکلی نتواند به زیارت امام حسین(ع) برود و در عوض شخصی دیگر را روانه کند (هزینه‌هایش را بدهد)، چه اجری دارد؟ امام صادق(ع) فرمودند: به ازای هر درهمى که خرج کند، خداوند همانند کوه اُحد برایش حسنه می‌نویسد؛ چندین برابر آنچه هزینه کرده را در همین دنیا به او برمی‌گرداند!‌ بلاهایى را که فرود آمده تا به او برسد، از او می‌گردانَد و از وى دور می‌کند و مالش حفظ می‌شود." 📚کامل الزیارت، ص١٢٩ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
🍃🍂در محضـــ👌ـــر استـــاد🍃🍂 🌸✨حضرت آیت ‌الله مجتهدی: ⭕👈🏻 گناهان را می ریزد. 📚👈 روایت است که انسان به سجده برود و مدتی در سجده باشد ، "شکراً الله و الهی العفو" بگوید ، ⚡ مخصوصا در نماز شب ، ده دقیقه ، یک ربعی در سجده باشد ، حسّ می کند وقتی که به سجده می رود ، سبک می شود . 💧آن حالت سبکی بر اثر ریخته شدن گناهان است. 🍁 همانطور که باد در فصل پاییز برگ درختان را می ریزد ، سجده هم گناهان را می ریزد.🍁 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....