کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت86 وقتی چشم باز کردم، ساعت هفت صبح بود. با عجله به سمت بخش مراقبتهای ویژه رفت
#درتلاطمزندگی
#پارت87
با کتاب قرآن اهدایی اون جوان، قرآن خوندم و از خدا برای نجات عشقم کمک خواستم.
هر بار که پرستار به داخل اتاق میاومد تا دستگاهها رو چک کنه با چشمان غمگین به من و عشقم نگاه میکرد.
دیگه زمان از دستم در اومده بود، فقط گاهی متوجه عموها و عمههای روژینا میشدم که پشت شیشه ایستادهاند و با چشمان اشکی به من و روژینای من نگاه میکنند.
گاهی هم با اصرار عزیز، کمی از غذایی رو که برام میآوردند میخوردم. اونم بخاطر اینکه از پا نیافتم وگرنه هیچ میلی به غذا نداشتم.
امروز روز پنجمِ که روژینای من توی کماست و من شیدا و بیقرار عشقم، لحظهها و ساعتها رو پشت سر میگذارم. ساعتها به چشمای بستهی روژینا چشم میدوختم و برایش حرف میزدم. از لحظههای قشنگی که با هم داشتیم، از خاطراتمون و از آیندهمون.
توی این چند روز به اصرار عمو علیرضا و شاهین یک ساعتی خونه رفتم و دوش گرفتم. عزیز خیلی بیقراری میکرد و عمه محبوبه به خاطر اینکه عزیز تنها نمونه، عزیز رو پیش خودش برده بود.
روز ششم, دکتر برای معاینه اومد و رفت و بازم گفت که هیچ تغییری نداشته. ولی من نا امید نشدم و مدام بالای سرش قرآن میخوندم و صحبت میکردم. بعضی وقتها هم حرفهای خنده دار میزدم و همراه با خنده، اشک میریختم.
سرم پایین بود و داشتم طبق روال این چند روز کنار تختش قرآن میخوندم که احساس کردم انگشتش توی دستم تکون خورد. کمی به انگشتش نگاه کردم ولی چیزی متوجه نشدم. احتمال دادم خیالاتی شدم. دوباره به خوندن ادامه دادم که با صدای روژینا به صورت بیرنگش چشم دوختم.
_ سعید... سعید...
با چشمای متعجب و از حدقه در اومده به چشمای بازش نگاه کردم. اشکام شروع به باریدن کرد.
_ جون سعید... عُمر سعید... خانمم بیدار شدی؟
لبخند بیجونی زد. بلند شدم و زنگ بالای سرش رو فشار دادم. بلافاصله چند پرستار با هم وارد اتاق شدند و وقتی چشمای باز روژینا رو دیدند، همه خدا رو شکر کردند و لبهاشون به خنده باز شد و به من تبریک گفتند.
به دکتر تماس گرفتند و من رو از اتاق بیرون کردند. چند لحظه بعد دکتر خودش رو به بالای سر روژینا رسوند. به عزیز و بقیه تماس گرفتم و خبر بهوش اومدن روژینا رو به همه دادم. به ساعت نکشید که همه جلوی اتاق روژینا جمع شدند و از خوشحالی گریه میکردند و به هم تبریک میگفتند.
از زبان روژینا
با صدای قرآن که با لحنی زیبا و دلنشین قرائت میشد چشمم رو باز کردم و به دنبال صاحب صدا چشم چرخوندم که به سعید رسیدم. سرش پایین بود و با صدای زیبایی قرآن میخواند.
کمی گوش دادم و چشم به اطراف چرخوندم. همه جا سفید بود. نمیدونستم کجا هستم، چیزی یادم نمیاومد. خواستم بلند بشم که نتونستم و تنها تونستم انگشتم رو تکان بدم.
سعید کمی دست از خواندن کشید و به دستم نگاه کرد و بعد دوباره مشغول خواندن شد. به زور تونستم زبانم رو که خیلی سنگین شده بود در دهانم بچرخونم و سعید رو متوجه خودم کنم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت87 با کتاب قرآن اهدایی اون جوان، قرآن خوندم و از خدا برای نجات عشقم کمک خواس
#درتلاطمزندگی
#پارت88
سعید سرش رو بالا گرفت و متعجب، با چشمهای گرد به من نگاه کرد. از یه طرف از اینکه اینجور به من نگاه میکرد، تعجب کرده بودم و از طرفی از حالتش خندهام گرفته بود ولی نای خندیدن نداشتم.
چقدر لاغر و ژولیده شده. خستگی از چهرهاش میبارید. با شنیدن صداش انگار جونی دوباره گرفتم، با لبخند بی جونی جوابش رو دادم. با فشار دادن دکمهی بالای سرم، چند پرستار و بعد چند دکتر به بالای سرم اومدند و معاینهام کردند.
از لبخند روی لبهاشون کاملأ معلوم بود که راضی هستند. یکی از دکترها صورتش رو نزدیک صورتم آورد و گفت:
_ دخترم... صدام رو میشنوی؟
با هر سختی بود لب زدم: بله...
_ اسمت رو میتونی بگی؟
_ رو... روژینا...
دکتر لبخند پهنی زد و رو به دکتر دیگه گفت:
_ خدارو شکر، فکر نکنم مشکلی داشته باشه.
بعد به طرف پرستارایی که اطرافش ایستاده بودند برگشت و دستورات لازم رو داد و همراه دکترای دیگه از اتاق خارج شدند.
از زبان سعید
بعد از بیرون اومدن دکتر از اتاق، همه به طرفش رفتیم. دکتر لبخند پهنی به همه که هاج و واج نگاهش میکردند، زد و گفت:
_ خدا رو شکر وضعیت دخترتون خوبه و هوشیاریِ خوبی داره، اگه تا فردا وضعیتش همین جور رو به بهبودی بره، با معرفی نامهای که بهتون داده میشه، منتقلش میکنیم به بیمارستان عرفان برای عمل.
عمه محبوبه جلو اومد و گفت:
_ اگه لازم میدونید میتونیم روژینا رو به هر کشوری که بگید، بفرستیم. روژینا خودش اقامت ایتالیا داره و ...
دکتر حرف عمه محبوبه رو قطع کرد و گفت:
_ خانم محترم، عجله نکنید. توی بیمارستان عرفان، متخصصان خوبی هست. بزارید اونا معاینهاش کنند و نظر بدند، بعد اگر لازم شد این کار رو انجام بدید.
باید خدا رو شکر کنید که تومور خوش خیمه و توی کشور خودمون، عملهای خوبی تا حالا در این زمینه انجام شده...
فردای اون روز، روژینا با معرفی نامهای که به ما دادند با آمبولانس به بیمارستان عرفان انتقال داده شد.
بعد از انتقال بلافاصله پزشکان متخصص شروع به معاینه و بررسی پروندهی پزشکی روژینا کردند.
اولین کاری که انجام شد، گرفتن یه سیتیاسکن جدید که همراه تزریق تو رگهای خونی بود. در این نوع سیتیاسکن بافتهای مغز و تومور دقیقتر دیده میشد.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت88 سعید سرش رو بالا گرفت و متعجب، با چشمهای گرد به من نگاه کرد. از یه طرف از
#درتلاطمزندگی
#پارت89
شرایط روژینا اورژانسی بود و باید هر چه سریعتر کارها انجام میشد. چند ساعت بعد متخصصین بیمارستان سیتیاسکن جدید رو بررسی کردند.
در آخر تصمیم به جراحی گرفتند و ما رو قانع کردند که متخصصین همین بیمارستان میتونند به خوبی عمل رو انجام بدند و نیازی به خارج از کشور نیست.
خیلی ترسیدِ بودم. نکنه روژینا از اتاق عمل بیرون نیاد. سعی میکردم بیشتر در کنارش باشم.
نوبت عمل جراحی برای دو روز بعد گذاشته شد. حال عمومی روژینا خیلی بهتر شده و میتونست روی تخت بشینه و راحت صحبت کنه. با گفتن حرفها و خاطرات خنده دار سعی میکردم خنده رو روی لبهای روژینا بیارم.
قرار شد عزیز شب قبل از عمل توی خونه برای روژینا ختم انعام بگیره.
صبح بعد از معاینه، دکتر از من خواست تا یک ساعت بعد به اتاقش برم. ستاره از صبح کنار روژینا بود. امروز هم قرارٍ همه برای ملاقات بیان و دور روژینا باشند.
یک ساعت بعد از ستاره خواستم تا پیش روژینا بمونه تا من برگردم. به طرف اتاق دکتر رفتم و چند ضربه به درب اتاق زدم. با صدای بفرمائید دکتر، وارد اتاق شدم و روی صندلی کنار میز دکتر نشستم.
دکتر بعد از احوال پرسی با لبخند آرامش بخشی گفت:
_ آقای حامی انشاالله فردا صبح، خانمتون عمل میشه و من قبل از عمل موظفم که مواردی رو بگم، که مطمئنم برای شما شنیدنش سخته.
قلبم خودش رو به قفسهی سینهام میکوبید و دهانم خشک شده بود. لبم رو با زبانم خیس کردم و گفتم:
_ بله... آقای دکتر بفرمائید.
_ این عمل روی مغز انجام میشه و خیلی حساسه... ما تا اونجا که بتونیم سعی میکنیم که مغز در هنگام عمل آسیبی نبینه ولی...بعد از عمل ممکنه اتفاقات زیادی بیافته.
_ چه اتفاقاتی آقای دکتر؟
_ اتفاقاتی مثلِ... از دست دادن حافظه یا از دست دادن و یا کم شدن بینایی، فلج قسمتی از بدن، عفونت، خونریزی، تشنج و یا سکته...
گاهی هم عوارض ممکنه سالها بعد از درمان آشکار بشن. بعد از عمل نیاز به مراقبت دقیق و آزمایشات منظم داره... معمولأ تومور خوش خیم قابل برداشته و به ندرت دوباره رشد میکنه.
با برداشتن تومور بجاش توی مغز، حفرهای درست میشه که در بعضی مواقع باعث جمع شدن مایعی خطرناک در اون میشه که امیدوارم این اتفاق نیاُفته.
ما بعد از برداشتن تومور، سوراخ جمجمه رو با تکهای استخوان و یا تکهای فلز میپوشانیم و بعد از برش، پوست رو بخیه میزنیم.
ما برای اینکه مایعی در حفره جمع نشه، مجبوریم لولهای داخل مغز کار بزاریم که اون لوله مستقیم وارد قلب و یا شکم میشه و مایع داخل مغز رو تخلیه میکنه.
هر جا رو که بخوایم لوله در آن وارد کنیم باید بریده بشه و بعد بخیه بشه. ممکنه تا مدتها خانمتون باردار نشه.
برای اینکه مغز متورم نشه و بیمار دچار سردرد شدید نشه، مجبوریم کورتون بدیم که تا مدتی استفاده کنه.
به دهان دکتر خیره شده بودم و عرق سردی رو روی پیشونیم احساس میکردم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت89 شرایط روژینا اورژانسی بود و باید هر چه سریعتر کارها انجام میشد. چند ساعت
#درتلاطمزندگی
#پارت90
دکتر نگاهی به صورتم کرد و با لبخند گفت:
_ البته اینا همه احتمالأ، ممکنه هیچ یک از این علائم دیده نشه و بعد از عمل خانم شما مشکلی براش پیش نیاد.
به زور زبونم رو توی دهانم چرخوندم و گفتم:
_ آقای... دکتر... زنده میمونه؟
_ ما همه سعیمون رو میکنیم. این عمل همیشه با موفقیت انجام میشه اما باید دید خدا چی میخواد.
سرم رو تکان دادم و گفتم:
_ انشاالله... توکل به خدا...
_ و در آخر آقای حامی، موهای خانم شما باید قبل از عمل تراشیده بشه.
با فکر موهای زیبای روژینا، آروم لب زدم:
_ میشه خودم سرش رو...
دکتر لبخندی زد و گفت:
_ البته... میگم وسایلش رو بهت بدند.
تشکر کردم و از اتاق دکتر بیرون اومدم. حرفهای دکتر خیلی سنگین بود، ترس و دلهره تمام وجودم رو گرفته بود. صدای اذان ظهر بلند شد.
بعد از دست نماز گرفتن، به نماز خونهی بیمارستان رفتم و نمازم رو خوندم. دو رکعت نماز هم برای شفای روژینا خوندم و توکل کردم به خدا، کمی آروم شدم.
داخل اتاق که شدم، روژینا نشسته بود و ستاره غذاش رو بهش میداد. کمی نگاهش کردم، نباید طوری رفتار کنم که باعث ترسش بشم، برای همین با سر و صدا و خنده وارد شدم.
_ به به، من نبودم انگار تپلتر شدی!
روژینا خندید و گفت:
تو این یکی دو ساعت!؟
ستاره هم بلند خندید و گفت:
_ به خاطر وجود منِ که در کنارش بودم پروار شده.
خندیدم و از ستاره تشکر کردم که کنار روژینا مونده. چند لحظه بعد ستاره خداحافظی کرد و رفت.
کنارش نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم و آروم روی دستش رو نوازش کردم.
_ روژینا جان یه خواهشی دارم.
_ شما جون بخواه عزیزم.
_ جون نمیخوام عزیزم، فقط میخوام از اتاق عمل سالم بیای بیرون.
بلند خندید، چشمکی زد و گفت:
_ سالم میام، من حالا حالاها با تو کار دارم.
بوسهای بر روی دستش زدم و گفتم:
_ زود به هوش بیا، دیگه طاقت ندارم تو رو بیشتر از این روی تخت بیمارستان ببینم.
_ اگه بازم برام قرآن میخونی و حرفای قشنگ میزنی، زود میام.
_ تو جونم رو بخواه...
با چشمکی ادامه دادم:
_ کیه که بده...
مشتی به بازوم زد، بلند خندید و گفت:
_ خیلی بد جنسی...
بلند خندیدم. ساعت ملاقات که رسید، عزیزجون به همراه همهی بچهها و عمهها و عموهای روژینا اومدند. بعد از چند دقیقه خانوادهی خودم هم وارد اتاق شدند. حسابی دورش شلوغ شد.
با مسخره بازی نوید و امید، خنده از روی لبهای روژینا پاک نمیشد. روژینا هم سعی میکرد شاد باشه و شادیش رو انتقال بده.
عزیز از بالای سرِ روژینا تکون نمیخورد و مرتب قربون صدقهاش میرفت و میبوسیدش. دو ساعتی همه دورش بودند.
بعد از رفتن عزیز و بچهها، پرستار داروهای روژینا رو بهش داد. نیم ساعت بعد، چشماش سنگین شد و به خواب رفت.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت90 دکتر نگاهی به صورتم کرد و با لبخند گفت: _ البته اینا همه احتمالأ، ممکنه ه
#درتلاطمزندگی
#پارت91
ساعت نُه شب، دستش رو گرفتم و توی چشماش نگاه کردم، خیلی برام سخت بود گفتن چیزی که میخواستم بگم. ولی چارهای نداشتم. اگر من این کار رو نمیکردم خود پرستارها فردا قبل از عمل دست به کار میشدند. با لبخندی، آروم گفتم:
_ روژینا عزیزم... راستش... راستش باید موهات رو برای عمل... از ته بزنم.
کمی جا خورد، بغض کردنش رو به وضوح میدیدم. چند لحظه به چشمام خیره موند. نمیدونم چی توی چشمام دید که لبخند زد و گفت:
_ اتفاقأ بَدَم نیست، سرم یه هوایی میخوره.
بغض کردم ولی باید خودم رو کنترل میکردم. چند لحظه بعد پرستار با سینیِ وسایل مخصوص اصلاح سر به داخل اتاق اومد و سینی رو به دستم داد و رفت.
روژینا رو از روی تخت بغل کردم و روی صندلی نشوندم. پارچهای رو روی تخت پهن کردم. روژینا رو آروم بلند کردم و روی پارچه گذاشتم. پیش بند پلاستیکی رو دور شونهاش انداختم و خودم هم پشتش نشستم.
دستم رو دورش حلقه کردم و سرش رو بوسیدم. قطره اشکی از چشمش به روی دستم چکید. دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و آروم اشکام سرازیر شد.
قیچی رو به موی زیبای عشقم نزدیک کردم و چشمم رو بستم. دستهای از مویش رو که در دستم گرفته بودم، قیچی کردم. با هر تکه از مویش که بر روی پارچه میافتاد، انگار تکهای از قلب منم جدا میشد.
لرزش شونههای روژینا، بیشتر حالم رو دگرگون میکرد. بعد از کوتاه کردن موهاش، کفی رو که پرستار آماده کرده بود بر روی سرش مالیدم و تیغ سرد رو روی سرش کشیدم.
بعد از تمام شدن کارم، دور گردنش رو تمیز کردم و پارچهی پر از مو رو از زیرش برداشتم.
_ سعید میشه شالم رو بدی سرم بکنم.
_ آره قربونت برم... الان میدم.
شال رو بدستش دادم. شال رو گرفت و روی سرش مرتب کرد. با چشمای اشکی به من نگاهی انداخت. دستش رو گرفتم و بوسهای به روی دستش زدم.
پرستاری وارد اتاق شد و داروهایی رو که باید روژینا استفاده میکرد بهش داد و رفت.
کنار روژینا روی تخت دراز کشیدم. یه دستم رو از زیر گردنش رد کردم و دست دیگهام رو دور کمرش حلقه کردم. گردنش رو بوسیدم و کنار گوشش زمزمه کردم:
_ روژینا قول دادی دیگه.
_ چه قولی؟
_ به این زودی یادت رفت! میدونی که اگه نباشی من میمیرم... من بدون عشق تو یه روزم نمیتونم زنده بمونم.
_ اشک روژینا، روی گونهاش چکید.
_ چرا گریه میکنی؟ مگه قول ندادی؟
کشیدمش توی بغلم و سرش رو بوسیدم... دقایقی بعد در کنار هم آروم خوابیدیم.
ساعت شش و نیم صبح بود که پرستار بیدارمون کرد. بعد از شستن دست و صورتم، روی تخت کنار روژینا نشستم و صورتش رو با دستمالی که خیس کرده بودم تمیز کردم. توان نگاه کردن به چشماش رو نداشتم. یک ساعتی مونده بود تا وقت عمل...
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت91 ساعت نُه شب، دستش رو گرفتم و توی چشماش نگاه کردم، خیلی برام سخت بود گفتن چ
#درتلاطمزندگی
#پارت92
در حال حرف زدن بودیم که دو پرستار برای چک کردن وضعیت روژینا، وارد اتاق شدند.
وقت رفتن بود. هر دو هم دیگر رو بغل کردیم و توی بغل هم اشک ریختیم.
لحظهی سختی بود، وداع با عشقم...
همراه با گریهی ما، دو پرستار هم که شاهد ما بودند، گریه میکردند. چند لحظه که گذشت با تذکر یکی از پرستارها جدا شدیم و من رو از اتاق بیرون کردند.
وقتی بیرون رفتم، عزیز و بقیه خانوادهی روژینا و همینطور خانوادهی خودم، توی سالن جمع بودند. نیم ساعت بعد روژینا بر روی برانکارد به طرف اتاق عمل برده شد.
همه با چشمای اشکی روژینا رو تا پشت درب اتاق عمل همراهی کردند. قبل از ورود به اتاق عمل، دست روژینا رو در دست گرفتم و با بغض لبخندی زدم و گفتم:
_ منتظرت میمونم...
روژینا با لبخندی جوابم رو داد و وارد اتاق عمل شد. هر کی یه گوشه ایستاده بود و دعا میکرد. عزیز جون اشکش خشک نمیشد و مدام ذکر میگفت.
یک ساعت گذشت، داشتم دیوونه میشدم. فکر نبود روژینا وحشت به دلم انداخته بود. احساس میکردم دیگه نمیتونم نفس بکشم.
پاهای سنگینم رو به سمت نماز خونهی بیمارستان کشیدم و وارد نماز خونه شدم. سجده زدم و خدا رو صدا کردم. اشک ریختم و التماس خدا کردم.
روژینای من باید برمیگشت، بدون اون نفس کشیدن برام سخت بود. توسل کردم به چهارده معصوم، التماسشون کردم.
یک ساعتی از اومدنم به نمازخونه گذشته بود. بلند شدم و به طرف اتاق عمل قدم برداشتم. هنوز خبری نبود. چشم چرخوندم، عزیز اونجا نبود. به طرف شاهین رفتم.
_ آقا شاهین، عزیز جون کجاست؟
_ عزیز حالش بد شد، عمه راحله و ستاره بردنش تا براش سرم وصل کنند.
به دیوار تکیه دادم و چشم به درب اتاق عمل دوختم. نیم ساعت بعد دوتا پرستار دوان دوان از اتاق عمل بیرون اومدند. همه با وحشت بهم نگاه کردند و کسی یارای حرف زدن نداشت.
پاهام شل شده بود و زبانم خشک. چند لحظه بعد همان دو پرستار به همراه یه دکتر و دستگاهی در دستشون، سراسیمه وارد اتاق عمل شدند. پشت سرشون دویدم ولی قبل از اینکه بتونم برسم وارد اتاق عمل شدند و درب رو بستند.
یا خدا... باورم نمیشد اتفاقی برای روژینای من افتاده باشه. دو زانو روی زمین افتادم. سیل اشکام طغیان کرد، چشمم رو بستم و چهارده معصوم رو صدا زدم.
به یاد قرآنِ اهدایی اون جوون افتادم، از جیبم بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم. نمیدونم چقدر گذشت که یکی از دکترها بیرون اومد. همه سراسیمه به طرفش هجوم بردیم...
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت92 در حال حرف زدن بودیم که دو پرستار برای چک کردن وضعیت روژینا، وارد اتاق شدند
#درتلاطمزندگی
#پارت93
عمو علیرضا با چشمای اشکی رو به دکتر گفت:
_ آقای دکتر چی شده؟
دکتر با دستمال توی دستش، عرق پیشونیش رو پاک کرد و دستش رو روی شونهی عمو علیرضا گذاشت و گفت:
_ خدا رو شکر به خیر گذشت... یه معجزه بود... یک لحظه دچار ایست کامل قلبی شد، خیلی تلاش کردیم ولی تلاشمون نتیجه نداد.
نمی دونم چه اتفاقی افتاد، وقتی از بیمار کاملأ نا امید شدیم و میخواستیم دستگاهها رو جدا کنیم، یه دفعه برگشت.
راستش باورش برای ما هم سخت بود... یه معجزه بود... خداروشکر...
بعد اشکی رو که از گوشهی چشمش سرازیر شد رو با انگشتش گرفت و با گفتن با اجازهای از ما دور شد.
خدای من روژینا برگشته بود، انگار دنیا رو به من داده بودند. گریه و خندهی همه یکی شده بود. عمل دو ساعت دیگه طول کشید و بالاخره تمام شد.
دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و رضایت کاملش رو از عمل اعلام کرد.
_ عملِ سختی بود، ولی خدا رو شکر وضعیت بیمار خوبه و عمل با موفقیت انجام شد. حالا دیگه باید منتظر باشیم تا بهوش بیاد.
بعد راهش رو گرفت و رفت. به دنبالش رفتم و صداش کردم:
_ ببخشید آقای دکتر، اون... اون مشکلاتی که گفتید، پیش نیاومد؟
لبخند زد و گفت:
_ نه خدا رو شکر، واقعأ این عمل سنگین یه معجزه بود و خانم شما تا این لحظه کاملأ خوبه... انشاالله بهوش بیاد ببینیم وضعیتش چه جوری میشه.
کمی خیالم راحت شد ولی هنوزم تا بهوش اومدن روژینا، باید صبر میکردم. یک ساعت بعد روژینا به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شد.
از پشت شیشه چشم بهش دوختم. سرش رو بسته بودند و زیر دستگاههایی که به بدنش وصل بود، آرام خوابیده بود.
با هزار زحمت عزیز رو که تازه سُرمَش تموم شده بود راضی کردم که همراه بقیه به خونه برود.
تلفنم زنگ زد... دوستم علی بود. این مدت نتونسته بودم که سر کار برم. خدا خیرش بده، علی خیلی کمکم بود و تمام کارام رو اون انجام میداد.
_ جانم علی...
سلام ممنون...
آره خدا رو شکر، عمل خوب بود.
حالا بعدأ همه رو برات تعریف میکنم.
ببخشید دیگه، تمام زحمتای منم افتاده رو دوش تو...
انشاالله بتونم جبران کنم.
ممنون آقا، زحمت کشیدی...
خداحافظ...
روژینا تحت مراقبت شدید بود و به منم اجازه نمیدادند به بالای سرش برم، برای همین فقط میتونستم بیرون اتاقش بشینم و دعا کنم.
دو روز گذشت. بعضی ساعتها، عزیز و یا بچههای دیگه میآمدند و نیم ساعتی میموندن و میرفتند.
شب دوم، رو به روی اتاق روژینا نشسته بودم. پرستاری از اتاقش بیرون اومد و به طرف بخش پرستاری دوید. تپش قلبم بالا رفت. سراسیمه بلند شدم و پشت شیشهی اتاق ایستادم و به داخل اتاق نگاه کردم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت93 عمو علیرضا با چشمای اشکی رو به دکتر گفت: _ آقای دکتر چی شده؟ دکتر با دس
#درتلاطمزندگی
#پارت94
روژینای من چشمش باز بود. وای خدا رو شکر، چی میدیدم! عشقم برگشته بود. همون جا روی زمین خم شدم و سجده شکر بجا آوردم.
دکتر به همراه دو پرستار، با سرعت داخل شدند و بالای سر روژینا ایستادند. دکتر شروع به معاینه روژینا کرد. نیم ساعتی داخل اتاق بودند که دکتر بیرون اومد.
به طرفش قدم برداشتم:
_ آقای دکتر خوبه؟
لبخندی زد و گفت: خوبِ؟ عالیه خانمت... سالمِ سالم.
با گریه و خنده خدا رو شکر گفتم و از دکتر تشکر کردم. سریع تلفن رو برداشتم و خبر بهوش اومدن روژینا رو به همه دادم. بعد از نیم ساعت اجازه دادند که وارد اتاق بشم.
از زبان روژینا
با دردی که توی سرم احساس کردم، چشمم رو باز کردم. چشمام کمی تار میدید. کمکم دیدِ چشمام بهتر شد. به پرستاری که بالای سرم مشغول چک دستگاهها بود نگاه کردم.
سعی کردم حرف بزنم ولی زبونم خیلی سنگین بود. برای همین فقط تونستم کمترین صدایی که میشد از گلوم در بیاد رو، با هر سختی که بود در بیارم.
_ آ... آ...
صورت پرستار به طرفم چرخید و با چشمای گرد، به من نگاه کرد. سرش رو پایین آورد و به صورتم نزدیک کرد و گفت:
_ خوبی عزیزم... صدام رو میشنوی...
چشمم رو باز و بسته کردم. بلافاصله به طرف بیرون اتاق دوید. هیجان رو میشد کاملأ در صدا و رفتارش دید. چشم چرخوندم و به شیشهی پنجره نگاه انداختم.
سعید پشت پنجره ایستاده بود و با شوق زیاد و چشمای اشکی به من نگاه میکرد.
فکرش رو نمیکردم که دیگه برگردم. لبخندی به صورت مهربانش زدم، که در باز شد و دکتر به همراه پرستار به بالای سرم اومدند.
دکتر از سر تا پام رو معاینه کرد و بعد سؤالهایی برای تست هوشیاریم پرسید که بسختی تونستم حرف بزنم و جوابش رو بدم. نیم ساعتی سؤال کردن و معاینهاش طول کشید و بعد با لبخند به صورتم نگاه کرد و گفت:
_ خدا رو شکر فکر کنم از دست بی قراریهای شوهرت نجات پیدا کردیم.
بعد با خنده به طرف بیرون اتاق رفت. نیم ساعت بعد از بیرون رفتن دکتر و پرستارها، سعید آروم وارد اتاق شد.
لبخند پهنی روی لباش بود و چشم از چشمام بر نمیداشت. کنار تخت نشست و دستم رو توی دستاش گرفت.
_ سلام خانمی... به دنیا خوش آمدی.
لبخندی به چشمای عاشقش زدم و آروم گفتم:
_ سلام...
_ سلام عشقم... سلام عُمرم... نمیدونی برای شنیدن دوبارهی صدات چقدر دعا کردم.
دستم رو به طرف لبش بُرد و بوسهای عمیق بر روی دستم زد.
_ وای روژینا دیگه حق نداری این بلا رو سرم بیاری... دیگه یه لحظه هم نمیخوام از من دور باشی...
با ضربهای که به شیشهی پنجره خورد، سر چرخوندم. صورتِ خندون عزیز و بقیهی خانواده رو از پشت شیشه دیدم. لبخند زدم و آروم دستم رو بالا آوردم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت96 هشت ماه بعد _ خب دخترا...کار ما تموم شد. از روی صندلی بلند شدم و به زهره
#درتلاطمزندگی
#پارت97
حالا نوبت من بود که باید منتظر عشقم میموندم. صدای تپشهای قلبم رو از توی سینهام میشنیدم. دستم را روی قلبم گذاشتم، قلبم خودش رو به در و دیوار سینهام میکوبید. در تمام صورتم احساس گُر گرفتگی داشتم. چشم به در دوختم.
چند لحظه بعد که برای من طولانیترین لحظهی عُمرم بود، سعید با کت و شلوار مشکی رنگ و دسته گلِ رزِ سفیدِ لب ماتیکی که به زیبایی تزئین شده بود پا به داخل آرایشگاه گذاشت.
سرم رو پایین انداختم. تپش قلبم بیشتر شده بود. چند نفس عمیق کشیدم، سر بلند کردم و به سعید که حالا دیگه کاملأ رو به روم ایستاده بود نگاه کردم.
چهارشونه بودن هیکلش داخل اون کت و شلوار، بیشتر از همیشه خودش را در معرض نمایش گذاشته بود. به چشمهای هم زل زدیم. برق چشماش به وضوح دیده میشد و خوشحالی بر لبخند زیبایش خودنمایی میکرد.
بیاندازه دوستش داشتم. قبل از اینکه حرفی بزنه، گفتم:
_ سعید... تا ابد دوست دارم.
لبخند پهنی روی صورت سعید نشست. دستش رو روی قلبش گذاشت و با شیطنت چشمکی زد و گفت:
_ تو رو خدا به این رحم کن، لااقل بزار تا آخر شب سالم بمونه.
سرم رو پایین گرفتم و خندیدم. در یه لحظه، شونههام اسیر دستهای گرم سعید شد و من رو به طرف خودش کشید و بوسهای عمیق به پیشونیم زد.
خانم فیلمبردار هم ساکت از همهی لحظههای قشنگمون فیلم میگرفت. سعید از من جدا شد و توی چشمام خیره شد و گفت:
_ منم تا ابد دوست دارم عشقِ چشم عسلی من...
بعد از تمام شدن کارِ فیلمبردار، بیرون رفتیم... ستاره و سامان، شاهین و زهره کنار ماشینشون، منتظر ما ایستاده بودند. سه تا اتومبیل سفیدِ تزئین شده جلوی درب آرایشگاه پارک شده بود.
با توضیحات فیلمبردار مردی که بیرون بود، به طرف ماشینمون قدم برداشتیم. هر سه داماد با هم درب ماشینها رو برای ما باز کردند و بعد از نشستنمون بر روی صندلی جلو و بستن درب خودروها ، خودشون هم ماشین رو دور زدند و پشت فرمون نشستند. صحنهی زیبایی بود، سه عروس و سه داماد...
به خواست خودمون و صحبت با بزرگترها، قرار گذاشتیم که عروسیمون یکی باشه. هم بیاد ماندنی بود و هم توی مخارج صرفه جویی میشد.
هر سه ماشین عروس با علامت فیلمبردار به سمت آتلیه و باغی که برای گرفتن عکس و فیلم در نظر گرفته شده بود، حرکت کردند.
سعید دستم رو توی دستش گرفته بود و آروم با انگشتش نوازشم میکرد و هر چند لحظه یکبار به طرفم برمیگشت و با لبخند مهربانی نگاهم میکرد.
اینقدر توی این مدتِ کمتر از یکسال، من رو عاشق و شیفتهی خودش کرده بود که گاهی احساس میکردم قلبم دیگه گنجایش این همه هیجان و عشق رو نداره.
دستم رو به سمت ضبط ماشین بردم و روشنش کردم...
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت97 حالا نوبت من بود که باید منتظر عشقم میموندم. صدای تپشهای قلبم رو از توی
#درتلاطمزندگی
#پارت98
توی راه با حرفهای عاشقانه و گاهی خندهدار، حسابی مشغولم کرده بود. اصلأ نفهمیدم که چه جوری به آتلیه رسیدیم.
کارهای عکس و فیلم برداری در باغ و آتلیه، دو ساعت طول کشید. بعد از تمام شدن کارمون، همگی به طرف باغ تالار حرکت کردیم.
با ورودمون همهی مهمانها با کِل و شادی به استقبالمون اومدند و عزیز هم با چشمهای اشکی که میدونستم از خوشحالیه، روی سر همهمون نقل پاشید.
بعد از خوش آمدگویی با تمام مهمانها، در جایگاه نشستیم. از دور چشمم به فرزانه که با ذوق دست و سوت میزد و مرضیه و آرام که دور یه میز نشسته بودند افتاد. کاملا معلوم بود که منتظر رفتن دامادها از سالن هستند که به سمتم هجوم بیارند.
فرزانه دو ماهی میشد که با آرش ازدواج کرده و بر سر خونه زندگیشون رفته بودند. مرضیه هم به تازگی با دوستِ سعید، علی نامزد کرده بود و آرام که به قول خودش، هنوز اون شترِ بدبخت پیداش نشده که جلوی خونشون بشینه...
شب خوب و بیاد ماندنی بود. از فردا باید در طلوعِ متفاوت دیگهای چشم باز میکردم و در دنیای جدید دیگهای قدم میگذاشتم.
قرار بود فردای عروسی، برای ماه عسل، شاهین و زهره که بلیط ترکیه داشتند به ترکیه برند. سامان و ستاره هم با ماشین خودشون راهی اصفهان بشن. من و سعید هم به خاطرِ قولی که سعید از قبل داده بود به روستای پدریم، روستای دژن در نزدیکیِ کامیاران بریم.
عزیز میگفت بعد از مرگ دایی ناژوان، حاج بابا خواسته بود که خونه و زمین کشاورزی رو که ناژوان به نام پدرم کرده، همانطور دست نخورده باقی بمونه.
به یکی از اهالی روستا هم سپرده بود که با گرفتن مبلغی در ماه، از اونا بخوبی نگهداری کنه و هر سال بعد از فروش محصول زمین، تمام مبلغ حاصل از فروش به حساب بابا نارمین ریخته بشه که وقتی بابا نارمین برمیگرده در اختیارش بزاره. حسابی که بعد از پیدا شدن من، حاج بابا به من منتقلش کرد.
با احساس دستی که موهام رو نوازش میکرد، چشم باز کردم که با سعید که در کنارم دراز کشیده بود و یه دستش رو اَهرم زیر سرش کرده بود و با دست دیگهاش با موهای من بازی میکرد، چشم تو چشم شدم.
لبخند پهنی زد و گفت:
_ سلام خانمم... سلام خانمِ زندگیم... به زندگی من خوش آمدی.
با لبخند، کش و قوصی به بدنم دادم، گفتم:
_ سلام آقامون... صبح بخیر عشقم...
بوسهای روی گونهام کاشت و گفت:
_ بلند شو قربونت برم... بلند شو برو یه دوش بگیر که صبحانه بخوریم و حرکت کنیم.
لبخند زدم و چشمام رو باز و بسته کردم. آروم از تخت پایین اومدم و بعد از برداشتن حوله و وسایلم به حمام رفتم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت98 توی راه با حرفهای عاشقانه و گاهی خندهدار، حسابی مشغولم کرده بود. اصلأ نفه
#درتلاطمزندگی
#پارت99
عزیز به خاطر اینکه ما راحت باشیم، دیشب با عمه راحله رفت و قرار شد چند روزی که ما در سفریم همون جا بمونه.
بعد از خوردنِ صبحانهی مفصلی که عزیز جون از قبل برای ما تدارک دیده بود و جمع کردن وسایلمون، به طرف دژن حرکت کردیم.
مسیر طولانی بود ولی با وجود سعید هر مسیری کوتاه به نظر میاد. بالاخره بعد از ساعتها که برای من زیباترین لحظهها و ساعتها در کنار سعید بود، به دژن رسیدیم.
بعد از پرسوجو، آدرسی رو که عزیز گفته بود، پیدا کردیم. از قبل عزیز با همون آقای روستایی هماهنگ کرده بود. تا به درب خونه رسیدیم، آقای میانسالی با لبخند جلو اومد و با خوش آمدگویی، کلید خونه رو به سعید داد. بعد هم خداحافظی کرد و رفت...
طبق گفتهی حاج بابا، درب خونه هنوز هم، آهنی و به رنگ سبز بود. با باز کردن درب خونه، پا به خاطرات حاج بابا گذاشتم. واقعأ همون جور که حاج بابا توصیف کرده بود، بکر و دست نخورده مونده بود.
فکر میکنم تفاوتش بعد از این همه سال، درختهای توی حیاط باشه که کاملأ بلند شده بودند و سایهی پهنی بر روی حیاط گسترده بودند. خیلی حیاط با صفایی بود.
تمام خاطرات حاج بابا جلوی چشمم ظاهر شد. روی تختِ توی حیاط، حاج بابا و مادر بزرگم نارژین با لباس محلی و دایی ناژوان رو تصور کردم که دور هم نشسته بودند و میخندیدند.
چشمم رو بستم و دوباره باز کردم. اینبار بابا نارمین رو میدیدم که توی این حیاط بازی میکرد و قد میکشید.
با صدای سعید به خودم اومدم:
خانمی نمیخوای بیای داخل...
لبخندی زدم و گفتم: اومدم...
تا خواستم وارد خونه بشم، چشمم به تک اتاق گوشهی حیاط افتاد. طبق گفتهی حاج بابا، این باید اتاق دایی ناژوان باشه. به طرف اتاق رفتم و درب چوبیِ اتاق رو باز کردم. اتاق سادهای بود. تنها چیزی که در اتاق به چشم میخورد، گلیم دست بافتی، که در کف اتاق پهن شده بود و یک دست رختخواب تا شده در کنار اتاق.
از اتاق بیرون رفتم و به داخل قسمت اصلی خونه پا گذاشتم. دو اتاق تو در تو بود که با قالیهای دست بافت قدیمی تزئین شده بودند. چند دست رختخواب در گوشهی یکی از اتاقها، مرتب چیده شده بود.
در گوشهی اتاق بعدی، مطبخ بود که هنوز ظرفها و اجاق گاز قدیمی در آن به چشم میخورد. بر روی دیوار اتاقها، قاب عکسهای زیادی دیده میشد.
یکی از عکسها توجهام رو جلب کرد. دُرست مثل عکسی بود که حاج بابا در خاطراتش تعریف کرده بود. عکس پیرزن و پیرمردی که در کنار آنها دختر جوان و پسر جوانی به چشم میخورد که به احتمال زیاد نارژین و ناژوان بودند.
به عکس دایی ناژوان خیره شدم، حالت چشماش دقیقأ مثل چشمای من بود. لبخندی زدم و دستی روی عکس کشیدم.
چند عکس هم از پسر بچهای بود که راحت میتونستم حدس بزنم بابا نارمین باشه که در سنین مختلف گرفته شده بود.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت99 عزیز به خاطر اینکه ما راحت باشیم، دیشب با عمه راحله رفت و قرار شد چند روزی
#درتلاطمزندگی
#پارت100
با صدای درب حیاط، سعید به طرف حیاط رفت و درب رو باز کرد. همون آقای روستایی که بعد فهمیدم اسمش دانیارِ (به معنی: بخشنده) به همراه خانمی که دو سینی بزرگ بر روی سرشون بود به ما سلام کردند و وارد حیاط شدند.
سینیها رو که پر از خوردنیهای محلی از نان و شیر و خامه و عسل گرفته تا چیزهای دیگه، بر روی تختِ توی حیاط گذاشتند. از هر دو خیلی تشکر کردم. سعید دربارهی منطقه سؤالاتی از دانیار کرد. بعد از دقایقی هر دو خداحافظی کردند و رفتند.
با آنکه سالها کسی اینجا زندگی نمیکرد ولی کاملأ حس زندگی رو توی این خونه، احساس میکردم. یک هفتهای موندیم. مردم اینجا خیلی مهماننواز بودند و پذیرایی گرمی از ما کردند.
چند باری بر سر زمین کشاورزی دایی ناژوان که الان به نام من بود رفتم. پا گذاشتن به زمینی که روزگاری دایی ناژوان و حاج بابا و بابا نارمین بر روی این زمین زحمت کشیدند و عرق ریختند، برایم لذت بخش بود.
همون جا تصمیم گرفتم که هیچ وقت این زمین رو نفروشم و سود محصولش رو در راه کارهای خیر خرج کنم تا ثوابش برسه به روح دایی ناژوان و حاج بابا و بابا نارمین...
یک روز یه خانم و آقای میان سالی به درب خونه اومدند، خودشون رو بچههای سایمان، پسر عموی دایی ناژوان معرفی کردند. برام جالب بود که سایمان به خاطر عشق نافرجامش، اسم دخترش رو نارژین گذاشته بود.
وقتی از احوال خودش پرسیدم، گفتند؛ سه سالی میشه که فوت کرده. خیلی اصرار کردند که ما رو به خونهی خودشون ببرند که ما دعوتشون رو برای سفر بعدمون قبول کردیم.
توی این چند روز، تمامِ خاطرات حاج بابا که تعریف کرده بود برایم زنده شد. سفری عالی و بیاد موندنی بود. سعید هم از این منطقهی بکر خیلی خوشش اومد و با هم قرار گذاشتیم لااقل سالی یک بار رو به اینجا بیایم.
بعد از یک هفته به سمت تهران حرکت کردیم. با ورودمون به خونه، عزیز گوسفندی جلوی پایِ من و سعید قربانی کرد.
دو هفته بعد با قولی که سعید داده بود، من و سعید و عزیز، راهی مشهد شدیم. البته عزیز راضی نمیشد و میگفت؛ اولین سفرتون به مشهد بعد از ازدواجتون باید تنهایی برید. ولی بالاخره با اِصرار من و سعید، راضی شد.
توی سالن ایستگاه راه آهن نشسته بودیم و منتظر ورود قطار تهران مشهد، که صدای گویندهی زن از میکروفون و بلندگوی سالن شنیده شد...
_ قطارِ مسافربری تهران به مقصد مشهد، ساعت بیست و سی دقیقه، به سکوی ایستگاه نزدیک میشود...
از مسافرین عزیز و گرامی خواهشمندیم که هر چه زودتر برای سوار شدن به قطار اقدام کنند...
سعید با لبخندی به صورتم نگاه کرد و دستم رو توی دستِ گرمش گرفت و گفت:
_ بریم خانمم...
با لبخند پهنی گفتم:
_ بریم آقامون...
و لحظاتی بعد به همراه عزیز به سمت قطار قدم برداشتیم.
🌹 پایان 🌹
#بهقلم_لیلارهسپار
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....