eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
❇️🎖❇️ #عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت99 کمی این پا و آن پا کرد که بقیه ب
❇️🎖❇️🎖❇️🎖❇️🎖❇️🎖 🕰 باچشم‌های گرد شده نگاهش کردم. –خب چرا بهش پول رو دادید؟ اول باید... حرفم را برید. –آره می‌دونم قبل از شما رضا دوستم همه‌ی این حرفها رو گفته، اصلا فکر نمی‌کردم همچین کاری انجام بده. شرمنده گفتم: –ببخشید، اصلا قصد سرزنش کردنتون رو نداشتم. ولی اون که قبلا امتحانش رو پس داده بود. مگه ندیدید اون حسابرس چی در موردش گفت؟ –اخه بعد از این که فهمید من حسابرس آوردم امد باهام صحبت کرد گفت که اون مقصر نبوده، واسه سرپا نگه داشتن شرکت لازمه بوده این کاسه اون کاسه کنه، کلی توضیح داد و خودش رو تبرئه کرد. یه سری رو هم انداخت گردن پری‌ناز که کاربلد نبوده و حسابها رو یکی در میون وارد می‌کرده. –خب شما با یه تحقیق کوچیک می‌تونستید دروغ یا راست بودن حرفش رو دربیارید. کلافه گفت: –می‌دونم، ولی دیگه از زیر و رو کشیدن خسته شده بودم. از این همه دروغ شنیدن، دیگه کار به کسی ندارم. یعنی اصلا کسی برام نمونده که بخوام کاری بهش داشته باشم. این شریک جدید هم آشیه که کامران برام پخته، سهمش رو به جای این که به من واگذار کنه یه پولی از اون گرفته و به اون واگذار کرده. خودشم معلوم نیست کدوم...مکث کرد و ادامه داد: –نمی‌دونم کجاست. اینم که بهش پول داده امده بس نشسته تو شرکت، حتی وقتی ماجرا رو براش تعریف کردم کوتاه نیومد، البته حقم داره. همان موقع مریم خانم کنار تختم آمد و رو به راستین گفت: –بریم پسرم؟ راستین سعی کرد به مادرش لبخند بزند و بعد رو به من گفت: –انشاالله زودتر حالت خوب بشه و تو شرکت پشت میز کارت ببینمت. دیگر منتظر جواب من نشد و همراه مادرش رفت. فردای آن روز مرخص شدم. وقتی پا درون خانه گذاشتم تازه فهمیدم چقدر دلتنگ خانه بودم. دلتنگ اتاقم حتی دلتنگ تختم. مادر روز اول اجازه نداد از تختم پایین بیایم. غذایم را به اتاقم می‌آورد. وقتی آنها سر سفره در کنار همدیگر شام می‌خوردند، از شنیدن صدای به هم خوردن قاشق و چنگالشان حسرتی در دلم احساس کردم. دور هم شام خوردن چقدر احساس قشنگی بوده، پس چرا من این همه سال حسش نکردم؟ چقدر عجیب است. فردای آن روز به اصرار به سالن رفتم و مادر را قانع کردم که حالم خوب است و مشکلی ندارم. مادر روی کاناپه بالشتی گذاشت و گفت: –اگر نمی‌خوای رو تختت بخوابی پس بیا حداقل اینجا دراز بکش، روی کاناپه نشستم و به مادر نگاه کردم. بالشت را زیرو بالا می‌کرد. یعنی مادر از اول اینقدر مهربان بوده؟ چرا همه چیز و همه کس تغییر کرده. مادر به زور روی کاناپه درازم کرد و گفت: –تو دراز بکش من برم داروت رو بیارم. بعد از خوردن دارویم، مادر مشغول شستن ظرفها شد. گوش سپردم به صدای شستنش، چه آهنگ زیبایی بود. گفتم: –مامان می‌دونی الان چی دوست دارم؟ مادر شیر آب را بست. –چیزی می‌خوای؟ خندیدم. –آره، میخوام بیام ظرف بشورم. مادر شیر آب را باز کرد. –ان‌شاالله خوب که شدی مثل قبل دوباره ظرفها با توئه، اونقدر میشوری که خسته بشی و دوباره بشی همون دختر غرغرو. دلم می‌خواست بغلش کنم و به خاطر تمام روزهایی که سرش غر زدم عذر خواهی کنم. ولی خجالت این اجازه را به من نمیداد. من فقط عیدها و مراسم‌های خاص مادر را می‌بوسیدم انگار رابطمان یک جور خاصی بود، با مادر راحت و صمیمی نبودم. از اول اینطور عادت کرده بودم. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطم‌زندگی #پارت99 عزیز به خاطر اینکه ما راحت باشیم، دیشب با عمه راحله رفت و قرار شد چند روزی
با صدای درب حیاط، سعید به طرف حیاط رفت و درب رو باز کرد. همون آقای روستایی که بعد فهمیدم اسمش دانیارِ (به معنی: بخشنده) به همراه خانمی که دو سینی بزرگ بر روی سرشون بود به ما سلام کردند و وارد حیاط شدند. سینی‌ها رو که پر از خوردنی‌های محلی از نان و شیر و خامه و عسل گرفته تا چیزهای دیگه، بر روی تختِ توی حیاط گذاشتند. از هر دو خیلی تشکر کردم. سعید درباره‌ی منطقه سؤالاتی از دانیار کرد. بعد از دقایقی هر دو خداحافظی کردند و رفتند. با آنکه سالها کسی اینجا زندگی نمی‌کرد ولی کاملأ حس زندگی رو توی این خونه، احساس می‌کردم. یک هفته‌ای موندیم. مردم اینجا خیلی مهمان‌نواز بودند و پذیرایی گرمی از ما کردند. چند باری بر سر زمین کشاورزی دایی ناژوان که الان به نام من بود رفتم. پا گذاشتن به زمینی که روزگاری دایی ناژوان و حاج بابا و بابا نارمین بر روی این زمین زحمت کشیدند و عرق ریختند، برایم لذت بخش بود. همون جا تصمیم گرفتم که هیچ وقت این زمین رو نفروشم و سود محصولش رو در راه کارهای خیر خرج کنم تا ثوابش برسه به روح دایی ناژوان و حاج بابا و بابا نارمین... یک روز یه خانم و آقای میان سالی به درب خونه اومدند، خودشون رو بچه‌های سایمان، پسر عموی دایی ناژوان معرفی کردند. برام جالب بود که سایمان به خاطر عشق نافرجامش، اسم دخترش رو نارژین گذاشته بود. وقتی از احوال خودش پرسیدم، گفتند؛ سه سالی میشه که فوت کرده. خیلی اصرار کردند که ما رو به خونه‌ی خودشون ببرند که ما دعوتشون رو برای سفر بعدمون قبول کردیم. توی این چند روز، تمامِ خاطرات حاج بابا که تعریف کرده بود برایم زنده شد. سفری عالی و بیاد موندنی بود. سعید هم از این منطقه‌ی بکر خیلی خوشش اومد و با هم قرار گذاشتیم لااقل سالی یک بار رو به اینجا بیایم. بعد از یک هفته به سمت تهران حرکت کردیم. با ورودمون به خونه، عزیز گوسفندی جلوی پایِ من و سعید قربانی کرد. دو هفته بعد با قولی که سعید داده بود، من و سعید و عزیز، راهی مشهد شدیم. البته عزیز راضی نمی‌شد و می‌گفت؛ اولین سفرتون به مشهد بعد از ازدواجتون باید تنهایی برید. ولی بالاخره با اِصرار من و سعید، راضی شد. توی سالن ایستگاه راه آهن نشسته بودیم و منتظر ورود قطار تهران مشهد، که صدای گوینده‌ی زن از میکروفون و بلندگوی سالن شنیده شد... _ قطارِ مسافربری تهران به مقصد مشهد، ساعت بیست و سی دقیقه، به سکوی ایستگاه نزدیک می‌شود... از مسافرین عزیز و گرامی خواهشمندیم که هر چه زودتر برای سوار شدن به قطار اقدام کنند... سعید با لبخندی به صورتم نگاه کرد و دستم رو توی دستِ گرمش گرفت و گفت: _ بریم خانمم... با لبخند پهنی گفتم: _ بریم آقامون... و لحظاتی بعد به همراه عزیز به سمت قطار قدم برداشتیم. 🌹 پایان 🌹 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت99 *راحیل* بلافاصله بعد از رفتنشان، صدای زنگ آیفن بلند شد. سعیده انگار پشت در منتظر ایستاده ب
سه روز از امدن آرش و مادرش گذشته بود. روزی که با هم کلاس داشتیم، دیر امد سر کلاس و زود رفت. چند بارهم در محوطه‌ و سالن دیدمش، ولی او یا سرش پایین بود، یا مسیرش را عوض می کرد که با من رو در رو نشود. ناراحت به نظر می‌رسید. فکر می کردم خیلی زود زنگ می زنند و قرار خواستگاری را می گذارند. شاید وقتی شرط و شروطی که برایش گذاشتم را به مادر و برادرش گفته قبول نکردند و آرش را هم وادار کردند کوتاه بیاید. با خودم گفتم تا آخر هفته صبر می کنم اگر باز هم حرفی نزد خودم به سراغش می‌روم. تصمیم گرفتم خودم را بیشتر مشغول کنم تا کمتر به این موضوع فکر کنم و همه چیز را به دست خدا بسپارم. به سوگند گفتم بعد از دانشگاه به خانه‌ی آنها می روم. تا ادامه‌ی کار خیاطی را انجام بدهیم. وقتی قضیه‌ی شرط و شروط را برای سوگند توضیح دادم، خیلی خوشش آمد. در مسیری که می رفتیم کوچه و خیابانها رنگ و بوی انتخابات گرفته بودند. در ودیوار پر بود از تصاویر کاندیداهای ریاست جمهوری. هر گروه تصاویر نامزد مورد تایید خودش را آویزان سر و گردن شهر کرده بود. درمیان آنها پوستر رئیس جمهور فعلی و رنگ بنفش پر رنگتر بود. شاید چهار سال کافی نبود برای ایجاد رونقی که گفته بود و حالا می خواست با شعار امنیت و آرامش و پیشرفت دوباره وعده وعیدهایش را تمدید کند. سوگند همانطور که به پوسترها نگاه می کرد اشاره ایی به پوستر رئیس جمهور فعلی کرد. –به نظرت دوباره انتخاب میشه؟ –بستگی داره مردم کدوم دغدغه شون مهم تر باشه. –خب تو هر قشری از جامعه دغدغه ها فرق داره، یکی فقط دغدغه ی نون داره، یکی دغدغه ی به خیال خودش آزادی. –گاهی اونی هم که دغدغه ی به اصطلاح آزادی داره با انتخاب بد، دغدغه اش به "نان" تبدیل میشه. تا غروب سرمان با سوگند گرم خیاطی بود. با شنیدن صدای گوشی‌ام، تماس را وصل کردم. سعیده بود. می‌خواست بپرسد خبری از آرش شده یانه. وقتی گفتم پیش سوگند هستم، گفت: –صبر کن میام دنبالت. کنارش که روی صندلی ماشین نشستم با دیدن عکس نامزد‌ مورد نظرش روی شیشه‌ی ماشینش و روبان بنفش پرسیدم: تبلیغ می کنی؟ –آره. از بیکاری خسته شدم، گفته شغل ایجاد می‌کنه، شاید با انتخاب دوباره اش یه فرجی شد. الانم واسه تبلیغات یه چندره غاز بهم دادن. –کاش بیشتر فکر کنی. سعیده پوفی کرد. –آدم تو این دوره زمونه نمی دونه رو حرف کی حساب کنه. اصلا معلوم نیست کی درست میگه کی غلط. چرا جای دور بریم اصلا همین آرش خان، همچین خودش رو واسه تو به آب و آتیش میزد من گفتم دیگه اگه خودش رو واست نکشه، حتما بهت نرسه دیگه تیمارستان رفتن رو شاخشه. دیدی؟ همین که دوتا شرط براش گذاشتی رفت پشت سرشم نگاه نکرد. باتعجب نگاهش کردم. –اینا چه ربطی به هم دارن؟ بعدشم در مورد آرش قضاوت نکن. ــ خب تو بگو ببینم واسه چی از وقتی شرط گذاشتی دیگه خبری ازشون نیست. حتی تو دانشگاهم که تحویلت نمی گیره. پس شک نکن یه کلکی تو کارشون بوده دیگه، بعد دیدن، نه، خانواده دختره زرنگ تر از این حرفها هستن. پوزخندی زدم. –خوبه حالا خودت اول از همه اصرار داشتی من جواب بله رو بدم. –همون دیگه، وقتی میگن چندتا عقل بهتر از یه عقل کار می کنه واسه اینه. مشورت واسه اینجور وقت ها خوبه دیگه. وقتی همگی نشستیم فکر کردیم نه حرف من شد نه حرف خاله نه حرف تو. خنده‌ام گرفت. – حرف هیچ کس نشد اونام کلا بی خیال شدن. سعیده هم خندید. اشاره ایی به پوستری که به شیشه‌ی ماشین چسبانده بود کردم. –تو با چند نفر در موردش مشورت کردی؟ –مشورت که نه، اون هنر پیشه هه بود خیلی قبولش داشتم. –خب؟ –ازش حمایت کرده، وقتی هنرپیشه ی به اون معروفی میگه بهش رای بدید کارش درسته دیگه، خب منم چون خیلی قبولش دارم کاری رو که گفته انجام میدم. –یه جوری میگی، انگار به هنرپیشه وحی میشه، اونم یه آدمه مثل من و تو. فقط شغلش طوریه که جلوی چشم دیگرانه. خودت میگی نمیدونم کی درست میگه. اونوقت از پشت لنز دوربین اونقدر شناخت از این هنرپیشه پیدا کردی که چشم بسته حرفش رو قبول می‌کنی؟ به آرومی گفت: –آخه یکی از دوستام هم می‌گفت، اکثر استاداشون این کاندیدا رو تایید کردن. می گفت، قول داده واسه خانما شغل ایجاد کنه. در دلم به سادگی سعیده افسوس خوردم. واقعا آزموده را آزمودن خطاست.