eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 #عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت96 دلم نمی‌خواست مسیر نگاهم ر
🌿🍃 🕰 –وقتی حنیف بهش زنگ زد و گفت که دکتر گفته دیگه عمل نیاز نداری و به زودی مرخص میشی اونقدر خوشحال شد که از ذوقش اگه بال داشت حتما پرواز می‌کرد. با حرفش یاد خوابم افتادم. –نورا، تو می‌دونی اگر خواب پرواز ببینیم تعبیرش چیه؟ –من معبر نیستم ولی حنیف یه چیزایی بلده. یادمه اون موقع که تازه ازدواج کرده بودیم منم یه همچین خوابی دیدم. حنیف گفت تعبیرش اینه که به رشد معنوی می‌رسم. البته نوع پرواز و مسیر هم تو خواب مهمه. یعنی چی نوع پرواز؟ –یعنی با یه وسیله‌ایی پرواز می‌کردی یا خودت؟ به طرف بالا و عمودی می‌رفتی بالا یا... حرفش را بریدم. –من به صورت عمودی پرواز می‌کردم ولی گاهی به راست و چپ کشیده میشدم. لبخند زد. –مهم اینه که آخرش پرواز کردی و بالا رفتی دیگه. درسته‌؟ –اهوم. –این خیلی خوبه، انشاالله که خیره. خیالم از حرفش راحت شد و احساس خوبی پیدا کردم. نورا ادامه داد: –من خودم قبل از این که اون خواب رو ببینم برای کارهام احتیاج به تمرکز زیادی داشتم، ولی حواسم جمع نمیشد، به همه چی فکر می‌کردم الا به چیزی که باید فکر کنم. مطالعاتی بود که باید با تمرکز بالا انجام می‌دادم، ولی نمیشد. یه روز از حنیف پرسیدم، چی کار کنم تمرکزم بیشتر بشه. اونم بی‌تعارف همونطور که سرش تو کتابش بود گفت: –اولا کم حرف بزن، بعدشم قبل از هر حرفی بهش فکر کن بعد. وقتی به حرفهات فکر کنی خودت متوجه میشی که نصف بیشتر حرفها مطرح کردنش لزومی نداره. –از حرفش ناراحت نشدی؟ –اولش یه کم ناراحت شدم. ولی وقتی فکر کردم دیدم راست میگه واقعا چقدر حرفهای غیرضروری می‌زنم. ولی ربطش رو به تمرکز نمی‌دونستم. ازش پرسیدم: –خب چرا حرف زدن تمرکز رو از بین می‌بره، اصلا چه ربطی داره؟ گفت: –چون قوه‌ی خیالت درگیر حرفهایی میشه که میگی. آدمهایی که پرگو هستن تشویش فکر دارن، بعد این تشویش توی خواب خودش رو نشون میده و خوابشون مشوش می‌شه، خواب دیدنمون وابسته به حرفهامونه مثلا آدمهایی که به هیچ قیمتی دروغ نمیگن خوابشاشونم صادق‌تر میشه. پرسیدم: –حالا خواب دیدن به چه درد ما می‌خوره؟ گفت: –عالم برزخ ما همین خوابامونه، وقتی خوابت مدام مشوشه برزختم همینه، اصلا اکثرا اعمال ما با زبونمون درست میشه. زبون که کنترل بشه هم تمرکز خواهیم داشت هم خواب خوب و راحت. البته خیلی توضیح‌های دیگه هم داد، که حالا شاید تو یه فرصت مناسب همه رو برات بگم. خلاصه این که بعد از اون به توصیش عمل کردم و بعد از یه مدت اون خواب پرواز رو دیدم. البته خیلی سخت بود. من یه عمر پرگویی کردم و هر ماجرایی رو با جزییات واسه دوستام تعریف می‌کردم کنترل کردنش یه ماراتن بود. ولی بعد یه مدت دیدم تمرکزمم خیلی بهتر شده. آن روز پدر و امینه و عمه هم تک به تک به دیدنم امدند و من از همه‌شان سراغ مادر را گرفتم. گفتند که حتما فردا به دیدنم می‌آید. تا به حال اینقدر کمبود مادر را احساس نکرده بودم. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطم‌زندگی #پارت96 هشت ماه بعد _ خب دخترا...کار ما تموم شد. از روی صندلی بلند شدم و به زهره
حالا نوبت من بود که باید منتظر عشقم می‌موندم. صدای تپش‌های قلبم رو از توی سینه‌ام می‌شنیدم. دستم را روی قلبم گذاشتم، قلبم خودش رو به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبید. در تمام صورتم احساس گُر گرفتگی داشتم. چشم به در دوختم. چند لحظه بعد که برای من طولانی‌ترین لحظه‌ی عُمرم بود، سعید با کت و شلوار مشکی رنگ و دسته گلِ رزِ سفیدِ لب ماتیکی که به زیبایی تزئین شده بود پا به داخل آرایشگاه گذاشت. سرم رو پایین انداختم. تپش قلبم بیشتر شده بود. چند نفس عمیق کشیدم، سر بلند کردم و به سعید که حالا دیگه کاملأ رو به روم ایستاده بود نگاه کردم. چهارشونه بودن هیکلش داخل اون کت و شلوار، بیشتر از همیشه خودش را در معرض نمایش گذاشته بود. به چشم‌های هم زل زدیم. برق چشماش به وضوح دیده می‌شد و خوشحالی بر لبخند زیبایش خودنمایی می‌کرد. بی‌اندازه دوستش داشتم. قبل از اینکه حرفی بزنه، گفتم: _ سعید... تا ابد دوست دارم. لبخند پهنی روی صورت سعید نشست. دستش رو روی قلبش گذاشت و با شیطنت چشمکی زد و گفت: _ تو رو خدا به این رحم کن، لااقل بزار تا آخر شب سالم بمونه. سرم رو پایین گرفتم و خندیدم. در یه لحظه، شونه‌هام اسیر دست‌های گرم سعید شد و من رو به طرف خودش کشید و بوسه‌ای عمیق به پیشونیم زد. خانم فیلمبردار هم ساکت از همه‌ی لحظه‌های قشنگ‌مون فیلم می‌گرفت. سعید از من جدا شد و توی چشمام خیره شد و گفت: _ منم تا ابد دوست دارم عشقِ چشم عسلی من... بعد از تمام شدن کارِ فیلمبردار، بیرون رفتیم... ستاره و سامان، شاهین و زهره کنار ماشینشون، منتظر ما ایستاده بودند. سه تا اتومبیل سفیدِ تزئین شده جلوی درب آرایشگاه پارک شده بود. با توضیحات فیلمبردار مردی که بیرون بود، به طرف ماشین‌مون قدم برداشتیم. هر سه داماد با هم درب ماشین‌ها رو برای ما باز کردند و بعد از نشستن‌مون بر روی صندلی جلو و بستن درب خودروها ، خودشون هم ماشین رو دور زدند و پشت فرمون نشستند. صحنه‌ی زیبایی بود، سه عروس و سه داماد... به خواست خودمون و صحبت با بزرگ‌ترها، قرار گذاشتیم که عروسی‌مون یکی باشه. هم بیاد ماندنی بود و هم توی مخارج صرفه جویی می‌شد. هر سه ماشین عروس با علامت فیلمبردار به سمت آتلیه و باغی که برای گرفتن عکس‌ و فیلم‌ در نظر گرفته شده بود، حرکت کردند. سعید دستم رو توی دستش گرفته بود و آروم با انگشتش نوازشم می‌کرد و هر چند لحظه یکبار به طرفم برمی‌گشت و با لبخند مهربانی نگاهم می‌کرد. اینقدر توی این مدتِ کمتر از یکسال، من رو عاشق و شیفته‌ی خودش کرده بود که گاهی احساس می‌کردم قلبم دیگه گنجایش این همه هیجان و عشق رو نداره. دستم رو به سمت ضبط ماشین بردم و روشنش کردم... ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت96 نگاهی به من انداخت. من هم با نگاهم التماسش کردم. لبخند زورکی زد و گفت: –والا یه وقتهایی از
–پس برای چی موافقت کردید؟ من که نه مثل شما بچه مذهبیم نه به اندازه شما به خدا نزدیکم... بعد نگاهم را پایین انداختم. گاهی فکر می کنم نکنه به خاطر همین مسائل نتونم خوشبختتون کنم و... نگذاشت ادامه بدهم – خب یکی از دلایلش همینه دیگه. همین که منیت ندارید. ــ اونوقت یعنی چی؟ ــ یعنی خیلی فرو‌تن هستید. در برابر خدا خیلی خودتون رو کوچیک می کنید، غروری ندارید، یا به قولی براش کلاس نمیزارید. بین آدمها غرورتون زیاده ولی پیش خدا نه، به نظرم این مهم ترین اصل هست برای پاک بودن، که شما دارید. همین باعث میشه شاید از کسی مثل من فکر می کنه بنده مخلص خداست جلو بزنید. حدیثی هم از حضرت علی (ع)داریم که می فرمایند: خود پسندی دشمن عقل است. ببخشید که رک می گم، وقتی با این همه غروری که دارید، اینقدر خودتون رو پیش خدا کوچیک می کنید، یعنی شما خیلی خوبید، یعنی من به گرد پای شما هم نمی رسم. یعنی این منم، که باید از شما خیلی چیزها رو یاد بگیرم. از حرف هایی که میزد متعجب شدم و فقط توانستم بگویم: –ممنون از تعریفتون. خب اگه اینجوریه چرا بار اول جوابتون منفی بود. ــ خب چند تا دلیل داره، یکیشم اینه که تو این مدت بهتر شناختمتون. لبخند کجی زدم. –خب چند تا از اون یکی دلیلاتونم بگید دیگه... سرش را پایین انداخت. –نمی تونم بگم، شخصیه. در سکوت به حرف هایش فکر می کردم که پرسید: – از حرفم ناراحت شدید؟ با محبت نگاهش کردم. –نه، ولی مطمئنم بعدا دلیل شخصیا تونم بهم می گید. لبخندی زد. – تا تقدیر چی باشه. –اگه اشکال نداره می‌خواستم نظرتون رو در مورد مهریه بپرسم. نگاهش را از دستهایش گرفت و به یقه ی لباسم دوخت. –حالا زوده در مورد مهریه حرف زدن. ــ با اصرار گفتم: – می خوام نظرتون رو بدونم... آخه مادرتون گفتن ما خودمون باید تایینش کنیم. حتما چیزی تو ذهنتون هست، یا مادرتون تو جریانن که گفتن دیگه، درسته؟ ــ بله، ولی آخه هنوز که چیزی معلوم نیست. ــ نفوس بد نزنید. انشاالله که حله. من دلم روشنه. لبخند محوی زد. – نظرخودتون چیه؟ شانه ایی بالا انداختم. –هر چی شما بگید و من در توانم باشه قبول می‌کنم. راستش من فقط همین ماشین زیر پام رو دارم که مال خودمه با پس اندازی که تو بانکه. پس اندازم رو که گذاشتم برای خرج عروسیم واجاره یه خونه. ماشین رو می تونم برای مهریه به اسمتون کنم. البته یه سرمایه خیلی کوچیک هم تو شرکتی که کارمی کنم دارم که... با تعجب نگاهم کرد و نگذاشت ادامه بدهم. –واقعا همه ی دارییتون همینیه که گفتید؟ یک لحظه رنگم پرید، یعنی فکر کرده بچه پولدارم؟ –بله. ولی سرمایه ایی که تو شرکت دارم سودش خوبه، شما نگران نباشید، من می تونم در حدهمین زندگی که تو خونه مادرتون دارید رو براتون مهیا کنم. مظلومانه نگاهم کرد. – اینم یه دلیل دیگه برای خوب بودن شما. با تعجب گفتم: – چی؟ ــ صداقت. به آرامی گفتم: – خب الانم نگم بعدا که می فهمید. اینجوری حداقل متوجه میشید که در چه حدی باید ازم توقع داشته باشید. با سر حرفم را تایید کرد. – حرفتون درسته. ولی هستن آدم هایی که موقع خواستگاری یا آشنایی جوری حرف می زنند که فقط اون موقع کارشون راه بیفته دیگه به فکر بعدش نیستن. ــ درسته، به نظر من کسایی این کارو می کنن که اختلاف طبقاتی خیلی فاحشی با خانواده دختر دارن و میخوان با دروغ و ظاهر سازی نشون بدن که سطح مالی بالایی دارن، تا نظر دختر رو جلب کنن. بعد لبخندی زدم. – با این حرفها و رد گم کردن نمی تونید از زیر سوالم فرار کنید. نگاهش را به دیوار پشت سرم داد و گفت: – نمی خواستم الان بگم ولی حالا که دارم فکر می کنم می بینم الان بگم بهتره، که شما هم در موردش فکر کنید و ببینید می تونید قبول کنید. البته منظورم مهریه نیست. شروط ضمن عقد رو می‌خوام بگم.