eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯 #عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت90 آقای دانیال که اصلا تیپش
🍀☘🌿🍀☘🌿🍀☘🌿🍀☘🌿🍀☘🌿 🕰 یعنی مادر به خاطر من گریه می‌کرد؟ دلم می‌خواست به او بگویم من الان در بهترین حالت هستم و راحتم گریه برای چه. اتاقی که من در آنجا قرار داشتم، اتاق عمل بود. ولی هنوز عملی روی من انجام نشده بود. دکتر دیگری که به اتاق من آمد، دستگاه شوک را برداشت و با دستورهایی که به پرستارها می‌داد شروع به شوک زدن کرد. دلم نمی‌خواست به جسمم برگردم. دوباره به سالن توجه کردم. امینه با دو لیوان آب از انتهای سالن می‌آمد. یکی از لیوانها را به مادر داد. امیر محسن عصای سفیدش را برداشت و آرام آرام از آنجا دور شد. امینه لیوان بعدی را به طرف دیگر برد. آنجا نورا و همسرش در طرف دیگر سالن نشسته‌‌بودند. لیوان آب را مقابل نورا گرفت، ولی نورا قبول نکرد. امینه اصرار کرد. همسر‌ نورا لیوان آب را گرفت و تشکر کرد. از دیدن نورا خوشحال شدم. چهره‌ی پر از غمش باعث شد جلوتر بروم. مدتی روبرویش ماندم و نگاهش کردم. ولی او توجهی به من نکرد. به همسرش نگاه کردم. با اصرار جرعه‌ایی آب به نورا خوراند و گفت: –توکلت به خدا باشه، راضی باش و بهش اعتماد کن. نورا سرش را تکان داد و دست همسرش را گرفت و سرش را روی شانه‌ی شوهرش گذاشت. حنیف آهی کشید و به روبرو خیره شد. ناگهان چشمش به من افتاد. جوری نگاهم کرد که احساس کردم مرا می‌بیند. نظری به خودم انداختم سفید و درخشان بودم. چشم‌های آقا حنیف گرد شد. من زود از آنجا دور شدم. اما نه ‌به اختیار خودم. یک حس درونی مرا وادار به این کار کرد. نوری از قسمت بیرونی سالن به بالا می‌رفت، نوری بسیار زیبا. احساس کردم اگر می‌خواستم با چشم مادی این نور را نگاه کنم توانایی‌اش را نداشتم. شاید چشمم آسیب می‌دید. ولی حالا از دیدن این نور دل نشین لذت می‌بردم. اراده کردم که به طرف نور بروم. البته می‌توانستم توجه هم کنم و منشا آن نور را ببینم. ولی خواستم که تغییر مکان بدهم. انگار یک کسی در درون من بود که این اجازه را به من می‌داد و مرا راهنمایی می‌کرد. نمی‌دانم در درونم بود یا همراهم، من کسی را نمی‌دیدم ولی صدایش را می‌شنیدم. دقیقا نمی‌دانم چه کسی بود یا چطور ولی او بود. از بودنش احساس فوق‌العاده خوبی داشتم. او بسیار مهربان بود و همراهی‌ام می‌کرد. صدای درونم انگار پیشنهاد داد که به طرف نور بروم. من هم فورا قبول کردم. امیرمحسن روی یک نیمکت در پشت حیاط بیمارستان که جای کم رفت و آمدی بود نشسته بود و همراه صدای قرآنی که از گوشی‌اش می‌آمد قرآن می‌خواند و هم زمان اشک از چشم‌هایش جاری بود. یادم آمد که او تقریبا نیمی از قرآن را از حفظ است. نور از دهان امیر محسن و از قلبش به طرف بالا می‌رفت. باد درختهایی که در باغچه‌ی پشت سر امیر محسن در یک ردیف قرار داشتند را تکان می‌داد ولی من باد را حس نمی‌کردم. رنگ برگ درختها مثل قبل نبود. سبز رنگ بودند ولی نه آن رنگ سبزی که قبلا دیده بودم. بسیار درخشانتر و زیباتر. انگار قدرت چشم‌هایم بیشتر شده بود به نظرم قبلا رنگها را خیلی کدر و تار می‌دیدم. نه فقط رنگ درختها، همه‌ی رنگها زیباتر شده بودند. می‌خواستم دست امیر محسن را بگیرم و او را متوجه‌ی خودم کنم اما نتوانستم. من کالبد مادی نداشتم و دیگر ناتوان بودم از کارهایی که جسمم می‌توانست انجام دهد. ولی در آن حال حس خوبی داشتم. قبلا از امیر‌محسن شنیده بودم که مرحله‌ی ابتدایی مرگ سرشار از لذت و خوشی است. انگار تا به حال در یک خواب عمیقی بودم و همین چند دقیقه پیش بیدار شده بودم. نتوانستم امیر‌محسن را متوجه‌ی خودم کنم. دو زن از کنار ما رد شدند و با دیدن حال امیر محسن یکی از آنها که جوانتر بود و با تعجب و دلسوزی به امیر‌محسن نگاه می‌کرد. در کنار گوش دیگری گفت:« این بیچاره‌ام با این وضعش دردش کمه لابد خدا هم یه مصیبت دیگه گذاشته تو کاسش» آن یکی سرش را تکان داد و گفت:«اینجور که این اشک میریزه احتمالا خبر مرگ کس و کارش رو بهش دادن. هر چی سنگه مال پای لنگه.» از حرفهایشان بسیار ناراحت شدم. نه به خاطر این که در مورد امیر‌محسن اینجور فکر کرده‌اند، به خاطر نسبتی که به خدا دادند. شناختم از خدا جور دیگری شده بود. به خاطر تمام حرفهایی که قبلا به خدا نسبت داده بودم، به خاطر تمام غرولندها‌ی از روی عصبانیتم و به خاطر روزهایی که ناشکری کردم احساس شرمندگی داشتم. چقدر کارهایم بچگانه بود. مثل شخصی بودم که فیلم بچگی‌هایش را می‌بیند و بعضی کارهای از روی نادانی‌اش او را مبهوت می‌کند. ولی من مبهوت نبودم، از این همه غفلت غمگین بودم. حالا احساس می‌کردم خیلی بزرگ شده ام. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطم‌زندگی #پارت90 دکتر نگاهی به صورتم کرد و با لبخند گفت: _ البته اینا همه احتمالأ، ممکنه ه
ساعت نُه شب، دستش رو گرفتم و توی چشماش نگاه کردم، خیلی برام سخت بود گفتن چیزی که می‌خواستم بگم. ولی چاره‌ای نداشتم. اگر من این کار رو نمی‌کردم خود پرستارها فردا قبل از عمل دست به کار می‌شدند. با لبخندی، آروم گفتم: _ روژینا عزیزم... راستش... راستش باید موهات رو برای عمل... از ته بزنم. کمی جا خورد، بغض کردنش رو به وضوح می‌دیدم. چند لحظه به چشمام خیره موند. نمی‌دونم چی توی چشمام دید که لبخند زد و گفت: _ اتفاقأ بَدَم نیست، سرم یه هوایی می‌خوره. بغض کردم ولی باید خودم رو کنترل می‌کردم. چند لحظه بعد پرستار با سینیِ وسایل مخصوص اصلاح سر به داخل اتاق اومد و سینی رو به دستم داد و رفت. روژینا رو از روی تخت بغل کردم و روی صندلی نشوندم. پارچه‌ای رو روی تخت پهن کردم. روژینا رو آروم بلند کردم و روی پارچه گذاشتم. پیش بند پلاستیکی رو دور شونه‌اش انداختم و خودم هم پشتش نشستم. دستم رو دورش حلقه کردم و سرش رو بوسیدم. قطره اشکی از چشمش به روی دستم چکید. دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و آروم اشکام سرازیر شد. قیچی رو به موی زیبای عشقم نزدیک کردم و چشمم رو بستم. دسته‌ای از مویش رو که در دستم گرفته بودم، قیچی کردم. با هر تکه از مویش که بر روی پارچه می‌افتاد، انگار تکه‌ای از قلب منم جدا می‌شد. لرزش شونه‌های روژینا، بیشتر حالم رو دگرگون می‌کرد. بعد از کوتاه کردن موهاش، کفی رو که پرستار آماده کرده بود بر روی سرش مالیدم و تیغ سرد رو روی سرش کشیدم. بعد از تمام شدن کارم، دور گردنش رو تمیز کردم و پارچه‌ی پر از مو رو از زیرش برداشتم. _ سعید می‌شه شالم رو بدی سرم بکنم. _ آره قربونت برم... الان میدم. شال رو بدستش دادم. شال رو گرفت و روی سرش مرتب کرد. با چشمای اشکی به من نگاهی انداخت. دستش رو گرفتم و بوسه‌ای به روی دستش زدم. پرستاری وارد اتاق شد و داروهایی رو که باید روژینا استفاده می‌کرد بهش داد و رفت. کنار روژینا روی تخت دراز کشیدم. یه دستم رو از زیر گردنش رد کردم و دست دیگه‌ام رو دور کمرش حلقه کردم. گردنش رو بوسیدم و کنار گوشش زمزمه کردم: _ روژینا قول دادی دیگه. _ چه قولی؟ _ به این زودی یادت رفت! می‌دونی که اگه نباشی من می‌میرم... من بدون عشق تو یه روزم نمی‌تونم زنده بمونم. _ اشک روژینا، روی گونه‌اش چکید. _ چرا گریه می‌کنی؟ مگه قول ندادی؟ کشیدمش توی بغلم و سرش رو بوسیدم... دقایقی بعد در کنار هم آروم خوابیدیم. ساعت شش و نیم صبح بود که پرستار بیدارمون کرد. بعد از شستن دست و صورتم، روی تخت کنار روژینا نشستم و صورتش رو با دستمالی که خیس کرده بودم تمیز کردم. توان نگاه کردن به چشماش رو نداشتم. یک ساعتی مونده بود تا وقت عمل... ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت90 هنوز کامل وارد کلاس نشده بودم که دیدمش، نشسته بود و دست زیر چانه‌اش زده بود و نگاهش به پنجر
–رنگتون پریده لطفا بخورید. آب میوه را گرفت و خیره نگاهش کرد. –دوباره روی نیمکت نشستم. –ما قسمت همیم راحیل، اگه شماها یه کم کوتاه بیایید. حداقل به خاطر خدا. قسمت رو ما خودمون می سازیم. نگاه گنگی به من انداخت. –به خاطر خدا؟ نی پاکت آب میوه را داخلش فرو بردم و به دستش دادم آن پاکتی که دستش بود را طرفم گرفت و تشکرکرد. احساس ضعف داشتم، فوری آب میوه ام را خوردم. راحیل هنوز در همان حالت بود. زمزمه کرد. –مادرم میگه گاهی یه ازدواج‌هایی یه نسل رو خراب میکنه و باعث میشه اجدادمون در آینده و گذشته از ما ناراضی باشن. هنوز حرفش را هضم نکرده بودم که بلند شد. – باید زودتر بریم کلاس...چادرش را گرفتم و کشیدم به طرف نیمکت و گفتم: – لطفا بشین. برای این که چادر از سرش نیوفتد نشست و گفت: – استاد راهمون نمیده‌ها. نگران گفتم: – با این حال، بری سر کلاس که بدتره، حداقل اونو بخور تا کمی فشارت بیاد بالا.(اشاره کردم به پاکت آب میوه) دوتا مک به نی زد و دوباره بلند شد و گفت: – باید زودتر بریم. بلند شدم و با هم، هم قدم شدیم. در سکوت شانه به شانه‌ی هم راه می رفتیم و چقدر برایم این همراهی لذت بخش بود. نزدیک دانشگاه که رسیدیم دلم نمی خواست بگویم، ولی برای این که نشانش دهم که حواسم به همه چیز هست گفتم: –فکر کنم شما جلوتر برید من بعدا بیام بهتر باشه. برگشت به صورتم نگاه تحسین آمیزی انداخت و با لبخند گفت: –ممنونم. با خودم فکر کردم کلا راحیل حرف بدی نمیزند همه‌ی حرف هایش را قبول دارم فقط کارهایی که می گوید انجام دادنش سخت است. بخصوص برای من. چند روزی گذشت، روزی نبود که مادرم سراغ راحیل را نگیرد و من نگویم که هنوز خبر نداده. از بس از راحیل تعریف کرده بودم. احساس کردم کم‌کم مادرم هم علاقمند شده زودتر با او آشنا شود. بعد از این که شام خوردیم، مادر با یک ظرف میوه آمد و کنارم نشست. –میگم مادر اگه باهاش راحت نیستی و روت نمیشه، می خوای من برم خونشون اول بامادرش صحبت کنم؟ لبخند زدم: –مامان جان مثل این که شما از من مشتاق ترید... ــ من به خاطر خودت می گم، از وقتی حرف این دختره تو خونس مثل مرغ پر کنده میمونی، خودت خبر نداری. آه حسرت باری کشیدم. – از وقتی گفته مادرش راضی نیست، حالم بده، می‌ترسم... مادرم با تعجب حرفم را برید. –چی؟ برای چی آخه؟ اونوقت دلیلش چیه؟ ــ دلیلش همونایی که شما هم میگید دیگه... بعد آرام ادامه دادم: – انگار شما مادرا بهتر از هر کسی می دونید ما با هم فرق داریم. –کاش یکی مثل خودمون رو می خواستی. شایدم حکمتیه که مادرش نخواسته، خب توام کوتا... نگذاشتم ادامه بدهد. –نگو مامان، حتی فکرش دیوونم می کنه. بلند شدم که به اتاقم بروم، مادر گفت: –میوه بخور بعد. دلخور گفتم: –دیگه از گلوم پایین نمیره. روی تختم دراز کشیدم و گوشی را دستم گرفتم. دلم گرفته بود می‌خواست این رابرایش بنویسم. اول اسمش را صدا زدم، طول کشید تا جواب بدهد. نوشت: –بله. نوشتم: –یه دنیا دلم گرفته. چند دقیقه‌ای طول کشید و پیام داد: – می خواهید حالتون خوب بشه؟ نمی دانم چه اصرای داشت ضمیر جمع به کار ببرد. نوشتم: ــ آره خب. ــ با خدا حرف بزنید. نوشتم: – باشه، ولی دلم می خواست تو آرومم می کردی... ــ حرف از محالات نزنید. برایش شب بخیر فرستادم، ولی جواب نداد. همانطور که دراز کشیده بودم آنقدر با خدا حرف زدم که خوابم برد.