eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 192 💜 با اینکه بغض گلویم را می فشرد لبخندي زدم تا بفهمد از او ناراحت
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 193 💜 آزادي رفاه ، افکاري بلند و زندگی سرشار از عشق سه روز در هفته با شوق و رغبت در کلاس حاضر می شدم و هنگامی که از آنجا خارج میدشم. کیان را منتظر خود می دیدم. البته گاهی هم به خواست او از کلاس غیبت میکردم و به همراه او به گردش می رفتم. کیان چندبار از من خواست تا دراین فرصت به منزلشان برویم. ولی هر بار با بهانه اي از این کار سر باز زدم. دو دلیل داشتم، یکی به خاطر اینکه آن قدر از کمند متنفر بودم که دوست نداشتم با او رو به رو شوم و دوم به خاطر این .بود که الهام به شدت مرا از تنها رفتن با کیان به خانه شان منع کرده بود یک روز صبح که می خواستم به مؤسسه بروم پس از خداحافظی با مادر از منزل خارج شدم. چون دیرم شده بود با شتاب قدم برمیداشتم تا به موقع خودم را به آموزشگاه برسانم. هنوز کوچه را تمام نکرده بودم که درحیاط منزل محمدي باز شد. عرفان در حالی که موتور تریل سبز رنگی را از منزل خارج می کرد جلوي رویم ظاهر شد. با وحشت، مثل کسی که در حال کار خلافی باشد سر جایم خشک شدم. تمام بدنم بی حس شده بود. گویی خون در بدنم خشکیده بود.او را دیدم که موتور را روي جک گذاشت و می خواست در را ببندد. درست در لحظه اي که به فکرم رسید چرخی بزنم و به طرف خانه فرار کنم سرش را چرخاند و مرا دید. به وضوح احساس کردم او هم مانند مجسمه اي بی حرکت دستش به در خشک شد و ناباورانه به من خیره شد.او بود که زودتر به خود آمد در حالی که سرش را زیر می انداخت در منزل رابست و بعد سوار موتور شد و از آنجا دور شد. پس از رفتن او احساس بدي سر تا پایم را گرفت و تازه آن وقت بود که لرزشی وجودم را گرفت. مانند آدمهاي سست چند قدم تلوتلو خوردم. دیدم حالم مساعد رفتن تا سرکوچه هم نیست چه رسد به اینکه بخواهم به آموزشگاه بروم. به همین خاطر با حالی خراب به منزل برگشتم. مادر از بازگشتم متعجب شد و با دیدن رنگ پریده ام با نگرانی و به سرعت برایم آب قند درست کرد. خوردن آب قند کمی حالم را جا آورد. به مادر گفتم فشارم پایین آمده و گفتم اگر استراحت کنم حالم خوب می شود. بدون اینکه مانتو را از تنم در بیاورم وسط هال دراز کشیدم و چشمانم را روي هم گذاشتم. مرتب نگاه عرفان جلوي چشمم ظاهر می شد و دور شدنش .چون کابوسی عذابم می داد تا شب حالم خوب نبود و با احساس بدي دست به گریبان بودم. چند روز از این ماجرا گذشت تا توانستم موضوع را از خاطر ببرم، ولی هر وقت از منزل خارج می شدم می ترسیدم بار دیگر آن صحنه تکرار شود. البته این ترس همواره با نوعی انتظار براي دیدن او بود. انتظاري که می دانستم در پس آن هیچ چیز نخواهد بود و .فقط عذاب وجدن را برایم به ارمغان خواهد آورد زمستان رو به آخر بود و از همان موقع می شد بهار را حس کرد . دو ماه و نیم از نامزدي من و کیان می گذشت و هنوز تغییري در روابط کیان با خانواده ام به وجود نیامده بود. کیان همیشه ترجیح میداد مرا بیرون ملاقات کند و به منزلمان پا نمیگذاشت. کم و بیش حق را به مادر میدادم، زیرا خودم هم دوست نداشتم هر بار که می خواهیم بیرون برویم کیان مانند راننده آژانس براي بردنم بیاید و در خودرو منتظر بماند تا من از منزل خارج شوم و آخر شب هم مرا برگرداند، به خصوص که او حتی به خود زحمت پیاده شدن و زنگ زدن هم نمی داد و با دو بوق پی در پی مرا از آمدنش با خبر می کرد. مادر از این کار کیان خیلی شاکی بود و عقیده داشت این طرز رفت و آمد جلوي همسایه ها خوبیت ندارد. یک بار که کتی براي دیدنم به منزلمان آمد مادر شکایت کیان را به کتی کرد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 193 💜 آزادي رفاه ، افکاري بلند و زندگی سرشار از عشق سه روز در هفته با
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 194 💜 بعد از این جریان فقط یک بار که آن هم مشخص بود با اصرار کتی صورت گرفته وقتی کیان دنبالم آمد چند دقیقه داخل شد تا من حاضر شوم، ولی همان بهتر بود که نمی آمد، زیرا چنان معذب و ناراحت بود که گویی روي میخ نشسته است. با دیدن این وضعیت به سرعت حاضر شدم تا او را از این فشار برهانم. آن روز هم مثل دفعه هاي پیش که براي خواستگاري به منزلمان آمده بود لب به چیزي نزد و حتی چایش هم دست نخورده سرد شد . با این حال همین هم مادر را راضی کرد. البته این فقط همان یک بار بود. من دیگر اصرار نکردم و گذاشتم تا خودش هر طور که دوست دارد عمل کند، زیرا فایده اي نداشت. هر چه می گفتم .یک گوش او در بود و گوش دیگرش دروازه ، اصرار در این مورد فقط باعث می شد خودم بی ارزش شوم یک روز که از مؤسسه بر می گشتم از مادر شنیدم کتی براي شب بعد همه خانواده راشام دعوت کرده است. خیلی تعجب کردم، زیرا کیان چیزي در این مورد به من نگفته بود. مادر نسبت به این دعوت زیاد راغب نبود، ولی اصرار حمید و شبنم باعث شد مادر عذر و بهانه را کنار بگذارد و دعوت کتی را قبول کند روز بعد کیان به من تلفن کرد و گفت دنبالم می آید تا مرا چند ساعت زودتر از مادر و بقیه به منزلشان ببرد. خوشبختانه این بار کسی مخالفت نکرد. مادر هنوز از آمدن دل چرکین بود، زیرا الهام همان شب مهمان داشت و نمی توانست همراه ما بیاید. خوشبختانه نوبت کشیک حسام هم بود و این براي من بهترین فرصت بود تا یکی از لباسهاي شیکی که کیان برایم خریده بود تنم کنم و حسابی به خودم برسم. وقتی کیان دنبالم آمد خیلی وقت بود که آماده متظرش بودم. با اولین زنگ بارانی شیک و جدیدي را که دو روز پیش به سلیقه او خریده بودم تن کردم و با خداحافظی از مادر به طرف در حیاط دویدم با وجود دوري را با سرعتی که کیان خیابانها را پشت سر می گذاشت خیلی زود رسیدیم کیان خودرویش را داخل پارکینگ نبرد و همان جا جلوي در آن را پارك کرد سپس با کلیدش در را باز کرد و به من تعارف کرد داخل شوم. پیش از آن هم به منزلشان پا گذاشته بودم، ولی این بار با دفعات قبل که با ترس و دلهره به آنجا رفته بودم فرق میکرد. با احساسی خوب و دلچسب از اینکه همسرم داراي چنین خانه ایست کنار او وارد شدم. کتی با لباس قشنگی به رنگ آبی آسمانی جلوي در انتظار ما را کشید، مثل همیشه آرایش ملیحی روي صورتش داشت و با لبخند ورود ما را خوش آمد گفت. خودش جلو آمد و من را بوسید و من نیز براي اینکه حسن نیت او را تلافی کرده باشم گونه اش را بوسیدم در این وقت زن مسن دیگري از آشپزخانه بیرون آمد و کتی او را با نام گلی خانم به من معرفی کرد. نام او را از زبان کیان شنیده بودم و می دانستم امور آشپزي و نظافت منزل را به عهده دارد. جلو رفتم و با او دست دادم. با مهربانی به من تبریک گفت و برایم آرزوي خوشبختی کرد و منتظر شد تا روسري و بارانی ام را بگیرد و آنها را آویزان کند. خواستم خودم این کار را بکنم که کتی نگذاشت. از طرفی با داشتن لباس تنگی که به تن داشتم خجالت می کشیدم جلوي کیان بگردم. خودم فهمیدم که این احساس به دلیل فرهنگی است که تا کنون با آن زندگی کرده بودم، اما دلیلی نداشت جلوي او که همسرم به حساب می آمد چنین احساسی داشته باشم. باید خودم را آماده می کردم تا از این پس تغییراتی در تفکراتم بدهم تا بتوانم در امور زندگی و همسر داري موفق شوم در یک نظر احساس کردم دکور خانه تغییراتی کرده است. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
قرائتی_فرازی_از_صحیفه_و_شخصیت_01.mp3
4.09M
🌹 فرازی از صحیفه و شخصیت امام سجاد(ع) 👌 بسیار شنیدنی 🎙 حجت الاسلام 🌹 فرازی از صحیفه و شخصیت امام سجاد(ع) 👌 بسیار شنیدنی 🎙 حجت الاسلام .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💕 💕 🌼خودت گفتے وعده در بهاراسٺ 🌼بهار آمد دلم در انتـــظار اسٺ 🌼بهار هرڪسے عید اسٺ ونوروز 🌼بهار عاشقان دیدار یــــاراسٺ سلام آقا🌼 با آمدنت ک بهار ما دلخواه اسٺ🌼 💙 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 194 💜 بعد از این جریان فقط یک بار که آن هم مشخص بود با اصرار کتی صورت
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 195 💜 خوب که دقت کردم دیدم مبلهای داخل هال را عوض کرده اند. خواستم همان جا بنشینم که کتی اجازه نداد و مرا به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. براي اولین بار اتاق پذیرایی منزل را که در قسمتی مجزا بود از نزدیک دیدم. همه چیز در حد ممتاز و برجسته بود. پرده ها و رویه مبلها از یک جنس بود و دکوراسیون مجلل آنجا چشم را خیره میکرد. ویترین بزرگ و شیکی داخل اتاق پذیرایی بود که یک قسمت آن پر از شیشه هاي مختلف بودکه بعضی از آنها پر و بعضی خالی بودند. با خودم فکر کردم خدا کند چشم حمید به چنین دکور منفوري نیفتد و از ته دل خدا را شکر کردم که حسام آن شب کشیک بود، هر چند که بعید می دانم اگر کشیک هم نداشت می آمد بعد از صرف چاي کتی ما را تنها گذاشت.کیان داخل مبل راحتی فرورفته بود و با چشمانی نیمه بسته و متفکر به من چشم دوخته بود . بلوز یقه هفت چسبانی به رنگ قرمز همراه شلواري مشکی به تن داشتم . موهایم را دور شانه هایم رها کرده بودم، زیرا کیان این طور دوست داشت نگاه عمیقش خون را در رگهایم به گردش انداخته بود. حس می کردم از گرما تب کرده ام. براي اینکه حرفی زده باشم گفتم: خونه قشنگی دارید بی مقدمه از جا بلند شد و دستش را به طرفم گرفت و گفت: بلند شو بریم بالا رو بهت نشون بدم دستم را داخل دستانش گذاشتم و از جایم بلند شدم. کتی با ظرف میوه به طرف اتاق پذیرایی آمد. وقتی دید سرپا هستیم گفت: بچه ها کجا؟ میوه آوردم کیان از داخل ظرف سیبی برداشت و بعد به کتی گفت: این براي هردومون بسه . و در حالی که دست مرا می فشرد گفت: من و الهه می ریم به اتاق من، وقتی مهمونا اومدند ما رو صدا کن کتی با لبخند گفت: باشه عزیزم، برو به اتفاق به طبقه بالا رفتیم. آنجا هم مانند طبقه پایین خیلی قشنگ درست شده بود. پس از گذشتن از پله هاي مارپیچی که به طبقه بالا می رسید هال کوچک و زیبایی قرار داشت که مبلمان قشنگی با سلیقه چیده شده بود در گوشه اي از آن شومینه اي بود که به خاطر متعادل بودن هواي منزل خاموش بود. از ان قسمت بیش از هر جاي دیگر خوشم آمد. کیان هم چنان که دستم را داخل پنجه هایش می فشرد مرا به سمت اتاق خودش که در قسمت غربی هال و آخرین اتاق بود هدایت کرد. چند قدم به در اتاقش مانده بود که ایستاد وگفت: الهه در رو باز کن از اینکه خودش این کار را نمی کرد تعجب کردم و به دنبال دلیلی براي آن بودم وقتی دید مردد هستم بازوانم را گرفت و مرا به طرف در چرخاند و به آرامی به جلو هولم داد. به ناچار دستم را روي دستگیره گذاشتم آن را چرخاندم . با باز شدن در اتاق صحنه شگفت انگیزي روبه رو شدم. اولین چیزي که نظرم را جلب کرد شاخه هاي رزي بود که دو طرف در ورودي جاده اي درست کرده بود که انتهاي آن به تخت کیان ختم می شد. روي تخت جعبه اي کادو پیچ شده به چشم می خورد. براي داخل شدن به اتاق مدتی مکث کردم تا این صحنه را به خوبی به خاطر بسپارم. آن لحظه در نهایت خوشبختی بودم و دنیا را زیر پاي خودم داشتم. خواستم به طرف کیان برگردم که نگذاشت و در حالی که مرا به طرف جلو هدایت میکرد اهسته و آمرانه گفت:برو جلو .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 195 💜 خوب که دقت کردم دیدم مبلهای داخل هال را عوض کرده اند. خواستم هم
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 196 💜 در همین وقت نگاهم به دیوار بالای سر او خیره ماند.روي دیوار پوستر بود،.نگاهم را زیر انداختم احساس کردم تمام ذوق و شوقی که از دیدن غنچه هاي گل داشتم چون حبابی ترکید و از بین رفت نمیخواستم متوجه شود چقدر حالم گرفته شده است .بهمین خاطر بدون اینکه نگاهی به او بیندازم گفتم:گلهارو جمعشون کنم؟ -براي چی؟ -جاي گل تو گلدونه حیفه بره زیر پا -منم براي این اینها رو گرفتم که به قدمهات بوسه بزنند به کیان نگاه کردم و ناخودآگاه چشمم به عکس بالای سر او افتاد.با نفرت چشم از عکس گرفتم و قدمی بطرف در رفتم تا شاخه هاي گل را جمع کنم.کیان کناري ایستاد و درحالیکه دستانش را به سینه زده بود با دقت مرا زیر نظرداشت گلها را جمع کردم و روي میز آینه داري که کنار تختش بود گذاشتم. همچنان بلاتکلیف کنار میز ایستاده بودم و چشمم به دسته گلها خیره مانده بود.در همان حال فکر میکردم نباید نسبت به این موضوع حساسیت به خرج بدهم .ولی دست خودم نبود .احساس میکردم با وجود آن عکس در اتاق خوابش بمن خیانت کرده است. در این وقت حضور او را کنار خودم احساس کردم.کیان دستش را دور کمرم قالب کرد و مرا از پشت در آغوش گرفت.نفس عمیقی کشیدم و خودم را قانع کردم نباید بگذارم بخاطر موضوعی بی اهمیت زندگی ام را از همین ابتدا دچار خدشه شود کیان را از آینه میدیدم که صورتش را داخل موهایم فرو برده بود و با صداي آرامی میگفت الهه دوستت دارم براي اینکه خودم را از دستش رها کنم دستم را روي قالب دستانش گذاشتم و همانطور که آنرا باز میکردم گفتم:کیان؟میشه یه سوال بکنم؟ سرش را بالا کرد و از آینه بمن نگاه کرد خودم را از دستش رها کردم و درحالیکه بطرف تختش میرفتم گفتم : این کادو مال منه .سرش را تکان داد و بار دیگر پرسیدم:میتونم بازش کنم؟ باز هم سرش را تکان داد روي تخت نشستم و کادو را برداشتم .کیان کنارم روي تخت نشست و گفت:این کادو یک چیزه مخصوصه و باز کردن آن یک شرط داره به چشمانش نگاه کردم تا حرفش تمام شود کیان گفت:شرطش اینه که امشب اینجا بمونی با تعجب نگاهش کردم و ناخودآگاه تکرار کردم:بمونم؟ سرش را تکان داد .سرم را خم کردم و گفتم:کیان!تو که میدونی من چه شرایطی دارم؟ احساس کردم حالت نگاهش عوض شد ولی با همان لحن گفت:عزیزم مثل اینکه تو هم نمیخواهی بفهمی که من و تو دیگه زن و شوهریم متوجه منظورش شدم و با استیصال گفتم:چرا من خوب میفهمم.ولی بزار همه چیز طبق روال خودش پیش بره ازت خواهش میکنم نزار همه چیز خراب بشه نیشخندي زد و در حالیکه از جا بلند میشد گفت:چی از اولش درست بوده که حالا بخواد خراب بشه . .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا