#آمریکا اکنون مظهر اکبر #شیطان و دست قدرت اوست، اگر ما با این مظهر اکبر شیطان نبرد نکنیم، یاد خورشید حق در غروب غرب فراموش میگردد و شیطان، جاودانه کره زمین را تسخیر میکند
#شهیدآوینی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
پارت 306 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ جانم در خدمتم میتونی یه امار از مجید بگیری ببینی کجاست؟ پوریا فکری ک
پارت 307
عشق بیرنگ ❤️❤️❤️
از سیر تا پیاز جریان را برای شهره تعریف کردم. از زندگی با مجید و روزگار کوتاه شادبودنم ، از دعواهایمان از خنده هایمان بارداری م قصد سقط باربد زایمان مخفیانه م همه را تا جریان معصومه پانزده ساله برایش گفتم.
شهره متعجب گفت
چقدر عزیز خانم ادم عوضی اییه
خیلی پست فطرته.
الان کجایی؟ میشه دیدت؟
مجید غدغن کرده من از اینجا بیرون برم.
شهره متعجب گفت
وا... چرا؟
میگه چون من بالا سرت نیستم راه بیفتی اینور و اونور مردم راجع بهت بد فکر میکنند
این چه حرفیه؟
چه میدونم میگه دیگه
من بیام اونجا ناراحت میشه؟ دلم برات تنگ شده
والا منم حوصله م سر میره شهره
فکری به ذهنم خطور کردو گفتم
ساعت شش میاد باربدو میبره ، اونموقع میتونی بیای اینوری؟
اره میام حتما
ارتباط را قطع کردم و به فکر فرو رفتم. صدای زنگ تلفن خانه توجهم را جلب کرد با دیدن شماره مجید تنم لرزید . ارتباط را وصل کردم و گفتم
بله
صدایش از عصبانیت لبریز بود گفت
عاطفه نیم ساعته با کی داری صحبت میکنی؟
از سوال او متوجه شدم که مجید پشت خط مانده بوده خودم را به ندانستن زدم و گفتم
چی؟
نیم ساعته تلفن خونه اشغاله
نمیدونم لابد گوشی بد سرجاش بوده ، من داشتم خونه رو نظافت میکردم.
مجید مکثی کردو من گفتم
تو کجایی؟
کجا باید باشم ؟ سرکارم دیگه
با مامانت چیکار کردی؟
هیچی دیگه دختره رو بهزیستی اومد بر مامانم هم یکم غرو لند کرد و بیخیالم شد. منم اومدم سرکار
از مجید انتظار دروغگویی نداشتم. و با شنیدن دروغ هایش لرز بر اندامم می افتاد و بیش از پیش از غلطی که کرده بودم پشیمان تر میشدم.
از من خداحافظی نمود و ارتباط را قطع کرد. وقتی خانه بود و به دروغ میگفت که سر کار است بعید نبود که معصومه علیاری هنوز در خانه شان باشد و مجید هم از ترس زندان و معوقه شدن اقساطش تن به ازدواج با او بدهد.
در اینه نگاهی به خودم انداختم ، حالا من زنی بودم که نزدیک به سی سال سن داشت و فرزندی هم داشتم. من کجا توان رقابت با دختری پانزده ساله را داشتم.
اشک در چشمانم جمع شد با خودم گفتم
عاطفه کجای زندگیت وایسادی ؟ تو اصلا اینجا چیکار میکنی به خاطر بچه چقدر میخوای از خود گذشتگی کنی؟ اگر واقعا مجید تن به ازدواج با ان دختر بچه بدهد. او را ترک میکنم و ان وقت است که با حمایت پوریا باربد رو هم قانونی ازش پس میگیرم.
اشکهایم را پاک کردم ساعت نزدیک شش بود که به خانه امد. حتی برای صرف یک لیوان شربت هم ننشست باربد را برداشت و خانه م را ترک کرد. بلافاصله پس از رفتن او گوشی مخفی م را روشن کردم و با شهره تماس گرفتم در نزدیکی خانه من بود. ادرس را دقیق تر به او گفتم و او به خانه م امد.
حضورش باعث دلگرمی م بود.
❌خبرگزاری فارس پویش ممانعت از حضور #محسن_تنابنده در تلویزیون را کلید زد..
✖️لطفا یه یا علی بگید همه شرکت کنید🙏 دمتون گرم،اگر اینم مثل رشیدپور تارومار بشه،برخی سلبریتی ها حساب کار دستشون میاد،حتما حتما حتما شرکت کنید تنبلی نکنید.
#نشر_حداکثری 👇👇👇
https://www.farsnews.ir/my/c/222062
کلام طلایی 🌱
پارت 307 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ از سیر تا پیاز جریان را برای شهره تعریف کردم. از زندگی با مجید و روزگار
پارت 308
عشق بیرنگ ❤️❤️❤️
دو ساعتی گذشت شهره گفت
یه وقت نیاد منو اینجا ببینه
فکری کردم و گفتم
اگرهم ببینه موردی نداره، منم ادمم و حق معاشرت دارم نمیتونه اینقدر وارد حریم خصوصی من بشه.
حالا بازهم یه سوال ازش بکن ، ببین اگر نزدیکه من برم الان وقت این حرفها نیست
تلفن خانه را برداشتم شماره ش را گرفتم دومین بوق که خورد ارتباط را وصل کردو گفت
جانم مهندس
ارام گفتم
سلام ، خونه ایی
من منزل هستم مهمان دارم.
کی میای پس؟
فکر نمیکنم بتونم مزاحمتون بشم. اما تمام تلاشمو میکنم.
صدای عزیز خانم از انسوی خط امد که گفت
پسرم امشب خونه میمونی ها مهمونی به خاطر تو و معصو.....
ارتباط قطع شد.و من مثل یخ وا رفتم
بلافاصله شماره مجید را گرفتم بوقی خورد و تماسم رد شد. تمام وجودم میلرزید.
شهره از دیدن حالت من بر انگیخته شدو گفت
چی شد عاطفه ؟
سیل روان اشک چشمانم را پاک کردم و موضوع را به شهره گفتم. شهره کمی فکر کردو گفت
الان میخوای چیکار کنی؟
ارام و کم صدا گفتم
نمیدونم شهره
باید واقعیت و به خانوادت بگی
چی بگم اخه ؟
اگر مجید به خاطر نجات خودش میخواد روی تو پا بگذاره وقتشه که تو هم مثل خودش بشی.
چطوری بشم؟
بخاطر نجات خودت روش پا بزار
بچم چی؟
شهره در سکوت به من خیره ماند و من گفتم
سرنوشت بتربد منم بشه مثل بیتا ؟ باید اود به خدا توکل کنم و دوم صبر کنم ببینم چی میشه. مجید به خواست خودش اینکارو نمیکنه اون چاره ایی جز اینکار نداره، و الا علاوه بر در به در شدن من و باربد و بیتا ،مبین و شیوا هم به جمع کسانی که به خاطرش به دردسر افتادن اضافه میشن. ایشالا خدا جواب عزیز خانم و بده.
مدتی به سکوت گذشت شهره گفت
ببین اگر مطمئنی نمیاد من اینجا بمونم . نهایت فردا شش و نیم از خونت میزنم بیرون و بعد که بچت و اورد برمیگردم.
من دیگه بهش زنگ نمیزنم، تماس منو رد کرد.
هنوز حرفم تمام نشده بود که تلفن زنگ خورد ارتباط را وصل کردم و گفتم
الو
منو ببخش عاطفه جان، مامانم پیشم بود نتونستم باهات حرف بزنم .
خودم را ارام کردم و با صدای لرزان گفتم
قضیه مهمونی چی بود؟
کوتاه و مصنوعی خندیدو گفت
اهان. ....هیچی بابا، امروز تولد مژگانه، بعد از شش سال که ازدواج کرده گویا باردار هم شده. مامانم براش جشن گرفته.
اخه گفت به افتخار تو.....
صبر کن بگم بهت دیگه. امروز یه تولد دیگه منم هست. امشب شب تولد امام رضا ست. و طبق تاریخ قمری من امشب دنیا اومدم .....
نفس راحتی کشیدم و گفتم
تولدت مبارک
مامانم خودش برامون کیک پخته و تولد گرفته.
تو امشب اصلا نمیای؟
فک نکنم بتونم
اخه من تنهام
الهی بمیرم برات بخدا این روزها رو جبران میکنم.
خدا نکنه
من باید برم کاری نداری؟
تو کدید خونه رو داری دیگه
اره چطور؟
من قرص میخورم میخوابم. خواستی بیای پشت در نمونی
دیگه هر قرصی هم بخوری فردا هفت صبح بیدار میشی دیگه، باشه بگیر بخواب.
کلام طلایی 🌱
پارت 308 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ دو ساعتی گذشت شهره گفت یه وقت نیاد منو اینجا ببینه فکری کردم و گفتم
پارت 309
عشق بیرنگ ❤️❤️❤️
تلفن را قطع کردم و برخاستم. با شهره از خانه خارج شدیم . اتومبیل رامین را اورده بود. به رستوران رفتیم و شام خوردیم. پاساژها و فروشگاه ها را گشتیم و کلی شادی کردیم. از لحاظ روحی و روانی به این تفریح نیاز داشتم. حال دلم کمی رو به راه تر شد. به خانه بازگشتیم شهره رفت که چای را دم کند . من هم به شهره دستور سکوت دادم و شماره مجید را گرفتم. دلم برای باربد لک زده بود.
مدتی بعد مجید ارتباط را وصل کردو گفت
جانم
سلام.
سلام عزیزم. خوبی ؟
ممنون. باربد خوبه؟
اره اونم خوبه، خدارو شکر بچه بی ازاریه یه شیشه شیر میخوره و واسه خودش اروم میخوابه.
الان خوابه
اره همینجاست کنار من روی تخت متین. تو خوبی؟ چرا بیدارشدی؟
فکری کردم و گفتم
دلم برای بچه م تنگ شد
خیلی دوست دارم الان پاشم بیام پیشت. اما نمیتونم بخدا مامانم شک میکنه. اما پس فردا میام اونجا شب هم کنارت میمونم
حالا چرا پس فردا؟
فردا شب به بیتا قول دادم ببرمش پارک
لحظه ایی به پارک رفتن انها حسادت کردم و گفتم
خوبه والا، چه پدر و دختر باحالی هستید شما.
عزیز بیتا هم بچمه دیگه
مگه من گفتم بچت نیست؟
الان چند وقته درست و حسابی ندیدمش فردا شب بهش قول پارک دادم.
حالا نمیشه غروب ببریش پارک و بعد هم بزاریش خونه مادرش بیای اینجا؟
اخه من و بیتا که قرار پارک گذاشتیم بقیه هم گفتند ما میاییم.
بقیه کیان؟
مامانم و مژگان و منیژه و با سعید و متین
ابرویی بالا دادم و بیشتر از این مخالفت کردن را حسادت دانستم و گفتم
خوش بگذره
تچی کردو گفت
ایشالا خدا هیچ بنی بشری و تو مخمصه ایی که من افتادم نندازه.
مکثی کردم و گفتم
باشه، برو بگیر خواب فردا صبح باید بری سرکار
.😍سلام وقتتون بخیر 🥰
اگر میخوای رمان پرهیجان عشق بیرنگ رو یکباره بخوانی و هر روز منتظر پارت گذاری نباشی . میتونی با پرداخت مبلغ 30000 تومان لینک کانال اصلی رو بگیری 🌹
💫رمان کامل اونجا هست و پارت گذاری نداریم.
💫درکانال اصلی تبلیغ و تبادل نداریم.
💫لطفا فیش واریزی رو همون روز ارسال کنید در غیر اینصورت شرمنده م
۶۳۹۳۴۶۱۰۳۱۷۱۸۵۵۰
فریده علی کرم.
بعد از واریز عکس فیش و نام رمان رو به پی وی نویسنده ارسال کنید . بلافاصله لینک رو دریافت میکنید. 🌹
@fafaom
در کانال اصلی رمان تمام شده .
لطفا از ارسال فیش جعلی خود داری کنید. چون تا پیامک بانک نیاد نویسنده لینک نمیده