کلام طلایی 🌱
پارت 309 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ تلفن را قطع کردم و برخاستم. با شهره از خانه خارج شدیم . اتومبیل رامین را
پارت 310
عشق بیرنگ ❤️❤️❤️
تلفن را که قطع کردم استرس شدیدی وجودم را گرفت. چقدر دلم برای ارامش لک زده بود. یاد روزهای خوبی که در کنار مجید بودم افتادم.
اشک روی گونه م چکید شهره گفت
چی شده عاطفه ؟
اشکم را پاک کردم و گفتم
هیچی نشده
تلفن را برداشتم و شماره امیر را گرفتم لحظاتی بعد گفت
بله
ارام گفتم
میتونی حرف بزنی؟
عاطفه تویی؟
اره منم میتونی حرف بزنی؟
زیبا شیفته ، خونه تنهام
دلم خیلی گرفته گفتم زنگ بزنم باهات حرف بزنم
فهمیدی چه بلایی داره سرت میاد خانم سر خود؟
نگران شدم و گفتم
چی شده؟
چی شده؟ خودتو به اب و اتیش و زدی که مثلا کنار شوهرت باشی الان خوبت شده؟
اخه چی شده مگه؟
تو جریان اون دختره رو نمیدونی؟
همون که مادر مجید اورده که....
کلامم را برید و گفت
بله همون دختر پونزده ساله که خریدنش واسه مجید.
مجید که گفت اونو تحویل بهزیستی داد؟
اره رفت که تحویل بده صبح مامانش زنگ زده بهش که اگر بری بهزیستی و حرفی بزنی تشریف میبری زندان. یه سری سفته هم از مجید تو گاو صندوق خونشون داشته اونها رو هم اجرا میزاره
سفته چی؟
چند سال پیش یه جا برای ضمانت کاری به یه نفر سفته داده بودند سفته ها مال مجید بوده ، کارشون که تموم میشه مامانش سفته هارو گذاشته بوده تو گاو صندوق.
چقدر هست
بگم مخت سوت میکشه ، چقدشو ولش کن فقط اینقدر هست که هیچ جوره نشه که صاف شه.
بدنم سست شد امیر ادامه داد
مجید و راضی کردند دختره رو صیغه کنه، دختره هم الان خونشونه .
هردو ساکت شدیم امیر ادامه داد
الان خوبت شده؟ مثل این سرخود های بی خانواده واسه خودت نقشه احمقانه کشیدی رجوع کردی بهش مدرک هم تو دستت نیست؟
صدایم از شدت ناراحتی گرفت و گفتم
تو اینها رو از کجا میدونی؟
سعید بهم گفت بعد هم قسمم داد که به مجید نگم
اخه رو چه حساب سعید این حرفها رو به تو زد ؟
مادر مجید زرنگ تر از این حرفهاست که تو گولش بزنی ، رفتن تورو از ایران باور کرده اما برای اینکه هوس برگشتن به سرت نزنه به سعید گفته به من بگه که منم به تو بگم با خبر باشی.
حرفی برای گفتن نداشتم ، هردو سکوت کردیم. مدتی بعد گفتم
الان من چیکار باید کنم؟
چه عرض کنم، برو بشین به اون کله پوکت فشار بیار یه نقشه احمقانه دیگه بکش
امیر سرزنشم نکن
باید برگردی بری خونه راستشو به بابا بگی ، بابا برات وکیل بگیره از مجید شکایت کنی و طلاق بگیری
پس باربد م چی؟
ول کن باربد و . به فکر خودت باش
اونها باربد و ازم میگیرن
به جهنم که میگیرن کسی که خود ش وفا نداره به نظرت بچش داره؟
مجید چه بی وفایی ایی به من کرده؟ میبینی که مجبوره اینکارها رو کنه
بازم داری طرفداریش و میکنی؟
کجا کوتاهی کرده؟ تو اگر جای اون بودی چیکار میکردی؟
نمیدونم عاطفه، فقط با اینکارهایی که تو میکنی خدا بدادت برسه .
اهی کشیدم و گفتم
خدا قطعا بداد من میرسه . من از مجید گله ایی ندارم اون حتی باربد م از من نگرفت ، بابا باعث شد من بچه رو بدم به اون.
نمیدونم. بشین فکر کن ببین تا کی میتونی اونجا بمونی و به همه بگی انگلیسی تا حالا منتظر انحصار ورثه بودی از حالا به بعد خدمتت عرض کنم انحصار ورثه هم بدادت نمیرسه
با کلافگی گفتم
امیر کاری نداری؟
نخیر خدا نگهدارت پخمه جان.
ارتباط را قطع کردم شهره با نگرانی گفت
چی شده عاطفه؟
جریان را برای او هم تعریف کردم شهره گفت
شاید سعید دروغ گفته
به دنبال روزنه امیدی به دهان شهره خیره ماندم و او ادامه داد
فردا شب میرن پارک دیگه درسته؟
سر تایید تکان دادم شهره ادامه داد
وقتی برن پارک ، اگر حرفهای امیر راست باشه قطعا اون دختره رو هم باخودشون میبرن ، تو یه جوری باید از دهن مجید بکشی بیرون که کدوم پارک میرن. از دور میریم میبینیمشون اگر دختره باهاش بود طلاقتو بگیر عاطفه
اشک مانند باران از چشمانم جاری شدو گفتم
بچم چی؟
میتونی تحمل کنی مجید یه زن دیگه هم داشته باشه؟
سرم را به علامت نه بالا دادم و گفتم
به هیچ وجه
طلاقتو بگیر پوریا حمایتت میکنه ، کمکت میکنه حضانت باربد و بگیری
پوریا میگه با من ازدواج کن، من اگر شوهرکنم حضانت کلا منتفی میشه
خوب علنی باهاش ازدواج نکن صیغه ش شو یواشکی که کسی ندونه باهاش باش تا باربد به سن رشد برسه، پوریا تحت هر شرایطی تورو میخواد .
به حرفهای شهره کمی فکر کردم و گفتم
اخه من مجید و دوست دارم
حتی با شرایطی که زن دوم باشی؟
سرم را به علامت نه بالا دادم شهره گفت
به قول مرتضی همیشه همه چیز اونطوری که ما میخواهیم نمیشه
اهی کشیدم و سکوت کردم و به اواری که زندگی بر سرم خراب کرده بود میاندیشیدم.
ان شب را تا صبح بیدار ماندیم و با شهره صحبت کردیم. نزدیکهای ساعت شش بود شهره لباس پوشید و گفت
من میرم هرموقع مجید رفت بگو بیام
ملتمسانه رو به شهره گفتم
تو اگر نباشی من دق میکنم ها ، ترو خدا نری که بری خونتون
شهره مرا در اغوش گرفت و گفت
13.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صد آفرییییببیین به امثال این جوانها
گل کاشتین🌷
شیر مادرو نان پدر حلالت 💪👏
واقعا کار رسانه ای جالبیه
گاهی یک خلاقیت امثال این جوان
از ۱۰ تا سخنرانی تأثیرگزارتره .
👏👏👏
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خوشبختترین مردم دنیا!😳
📝 پاورقی
کلام طلایی 🌱
پارت 310 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ تلفن را که قطع کردم استرس شدیدی وجودم را گرفت. چقدر دلم برای ارامش لک ز
پارت 311
عشق بیرنگ ❤️❤️❤️
خیالت راحت باشه ، حتما میام. تنهات نمیزارم.
کجا میری؟
همین گوشه کنارها تو ماشین میشینم وقتی رفت بگو من بیام.
این را گفت و خانه م را ترک کرد. تیز اثاری که از شهره بود را پاک کردم و روی مبل نشستم. در باز شد مجید وارد خانه شد. باربد در اغوشش بود. او را گرفتم. روی کاناپه نشستم و یک دل سیر بوسیدمش.
نگاهی به مجید که انگار اشفته و نگران بود انداختم و گفتم
تو حالت خوبه؟
یه کار خیلی واجبی دارم نمیتونم زیاد اینجا بمونم باید برم.
نیامده میخوای بری؟
چاره ایی ندارم. فردا شب میام پیشت. شب هم میخوابم
برخاستم و گفتم
داری میری؟
اره دیرم میشه
شب هم میری پارک اره؟
سر تاسفی تکان دادو گفت
خدا مرگ منو برسونه.
خدا نکنه عزیزم.
نگاهی مملو از غم به من انداخت و گفت
تو مثل جواهری یه تار موتو با دنیا عوض نمیکنم. ولی چیکار کنم فکرم به جایی قد نمیده
خودم را به کوچه علی چپ زدم و گفتم
اشکال نداره حالا فرصت زیاده، دیشب یکم فکر کردم دیدم راست میگی بیتا هم بچته اونم حق داره با باباش بره پارک ، دلش برات تنگ میشه، تورو هم خیلی دوست داره
سر تاسفی تکان دادو گفت
توبهترین ادم زندگی من بودی و هستی، از تو بهتر هیچ وقت نداشتم و در اینده هم پیدا نخواهم کرد.
لبخندی زدم و با شیطنت به اغوشش پریدم صورتش را بوسیدم و گفتم
چقدر داغی
اهی کشید و ساکت ماند . کیفش را که برداشت گفتم
حالا کدوم پارک میرید؟
با بی تفاوتی گفت
پردیسان
سعی کن خودتو ریلکس کنی و شاد باشی ، منم دعا میکنم بهت خوش بگذره
پوزخندی زد در را باز کرد و گفت
خداحافظ
از رفتن او که مطمئن شدم شهره را فر اخواندم.
وارد خانه شد نان تازه گرفته بود صبحانه را در کنار او خوردم شهره گفت
شب میریم پارک پردیسان اگر باهاشون بود از همونجا دیگه برو خونه بابات
با ناراحتی گفتم
اگر منم بهش پشت کنم که مجید دق میکنه
تو نمیتونی تمام زندگیتو وقف خوشحال کردن دیگران کنی عزیزم. به هرحال تو خودت هم اینده میخوای، اینجوری برای هردوتون بهتره . تو میری دنبال زندگیت اونم به زندگیش میرسه
خودشو میکشه
شهره با کلافگی گفت
ول کن تورو خدا عاطفه، اگر زندگیش اینقدر بی ارزشه که به خاطر چنین موضوعی میخواد خودشو بکشه همون بهتره بمیره
خندیدم و گفتم
اگر به خاطر من خودشو بکشه.....
شهره خندید و با قهقهه گفت
نه منظورم این نبود.
.😍سلام وقتتون بخیر 🥰
اگر میخوای رمان پرهیجان عشق بیرنگ رو یکباره بخوانی و هر روز منتظر پارت گذاری نباشی . میتونی با پرداخت مبلغ 30000 تومان لینک کانال اصلی رو بگیری 🌹
💫رمان کامل اونجا هست و پارت گذاری نداریم.
💫درکانال اصلی تبلیغ و تبادل نداریم.
💫لطفا فیش واریزی رو همون روز ارسال کنید در غیر اینصورت شرمنده م
۶۳۹۳۴۶۱۰۳۱۷۱۸۵۵۰
فریده علی کرم.
بعد از واریز عکس فیش و نام رمان رو به پی وی نویسنده ارسال کنید . بلافاصله لینک رو دریافت میکنید. 🌹
@fafaom
در کانال اصلی رمان تمام شده .
لطفا از ارسال فیش جعلی خود داری کنید. چون تا پیامک بانک نیاد نویسنده لینک نمیده
✳️ خدا قوت آقای رئیسجمهور!
اینکه دولت سیزدهم زبان تبلیغ و حتی ارائه دستاوردهای خود را ندارد چیزی نیست که قابل انکار باشد. رئیسی نجابت زیادی به خرج داد که از گفتن آنچه از دولت قبلی به او رسید خودداری کرد. ممکن است کسانی در ردههای چندم دولت سیزدهم این کار را کرده باشند، اما خود رئیسجمهور یا چیزی نگفته یا مشتی از خروارها بدهیها و تعهدات و وابستگیها و خرابکاریها را نقل کرده و نگفته که «زمین سوخته» تحویل گرفته است.
شاید این یک موضع اخلاقی خوبی باشد، اما برای مردمی که میخواهند ببینند انتخابشان در رأی دادن یا ندادن به او درست بوده است یا نه، برای آنها که میخواهند ببینند اشتباه کردهاند یا نه و برای کسانی که میخواهند در انتخاب بعدی تصمیم بگیرند، مهم است بدانند که رئیسی و دولتش در این دو سال چه کارها کرده و چه کارها که نکردهاند!
در این مقال نه قصد آن را دارم و نه توان آن را که به این پرسش ولو به اختصار پاسخ بدهم، اما تنها میخواهم به سفر اخیر رئیسی به کردستان اشاره مختصری کنم. این سفر که در حقیقت دومین سفر رسمی رئیسجمهور و کابینه سیزدهم به کردستان بود، در شرایطی انجام شد که سال گذشته از استانهای هدف در آشوبهای فتنهگران بود. هنوز یادمان نرفته است آن مغازهدار شریف را که در جریان بازدید رئیسجمهور از بازار سنندج و گفتوگو با بازاریان، به او شکلات تعارف کرد و سیل حملات بیرحمانه به او و خانوادهاش آنچنان شدت گرفت که وی را مجبور کردند یکی دو روز بعد کلیپ عذرخواهی منتشر کند!
جالب اینجاست که سفر دور اول رئیسجمهور به کردستان در تابستان سال پیش، ۱۸۰ مصوبه با اعتبار ۱۵ هزار و ۵۰۰ میلیارد تومان داشت و جالبتر اینکه پیشرفت خوب این مصوبات، کردستان را از نظر سرانه تخصیص اعتبارات سفرهای استانی در رتبه اول قرار داده است.
حالا در سفر اخیر رئیسی، وی در میان استقبال کمسابقه مردم از او در خیابانهای شهر، بیتوجه به تمام تمهیدات امنیتی از خودرو پیاده میشود و به میان مردم میرود و با آنها گام برمیدارد و به سخنانشان گوش میکند.
این را مقایسه کنید با رئیسجمهوری که حتی به وزیرانش وقت ملاقات نمیداد و جلسات سفر! استانی را از راه دور و پشت مانیتور برگزار میکرد و یک بار هم که به یک کارخانه رفت، تا داخل خط تولید را با خودرو رفت و حتی حاضر نشد برای یک لحظه هم از خودرو شاسیبلندش پیاده شود و حرف یک کارگر را بشنود!
بیدلیل نیست که مردم شریف کردستان آنچنان استقبالی از رئیسی کردند که خبرنگاران را هم حیرتزده کرد. این استقبال نه تنها در سنندج که در سقز و بانه هم صورت گرفت. بهخوبی میشد نهایت شادمانی و نشاط را در مردمی دید که پس از ۱۹ سال از کلنگ خوردن طرح بزرگ راهآهن همدان – سنندج در دولت خاتمی، شاهد «افتتاح واقعی» این پروژه ۴۲۰ کیلومتری بودند، نه «افتتاح نمایشی» و ناقص و تمامنشده دولت قبل، که حتی یک بار هم در همه این سالها، از این خط قطاری حرکت نکرد!
همچنین مردم خوب سقز که پس از ۲۷ سال از کلنگخوردن پروژه فرودگاه این شهر، حالا با دست سید ابراهیم رئیسی بهرهبرداری از آن را به چشم دیدند و شادی کردند.
من به بسیاری از طرحها و پروژههای دیگر این سفر از جمله رفع مشکل کولبران و افتتاح بازارچه مرزی و ورزشگاه و آبرسانیهای جدید در کردستان اشاره نمیکنم تا تصور نشود که این یک یادداشت تبلیغاتی است؛ که البته اگر میبود هم خوب بود! اما واقعاً حیف است که اینهمه کار در این شرایط سخت اقتصادی و تحریم انجام شود و دستگاه تبلیغاتی دولت فعلی از حداقل تبلیغات رسانهای هم عاجز باشد، تا فرصت به دست نامردانی بیفتد که یک تپق کلامی از یک سخنرانی رئیسجمهور را دستمایه طنز و استهزا و کوبیدن مردی کنند که شب و روزش را برای خدمت گذاشته است، تا خدماتش و کارهای کارستانش دیده نشود؛ و متأسفانه باید گفت که آنها در کارشان موفقتر از کسانی هستند که وظیفه روشنگری از خدمات نظام را دارند. البته اگر مردم در سایر نقاط کشور از خدمات و تلاشهای رئیسی و دولتش در کردستان یا هر جای دیگر بیاطلاع بمانند، حداقل خود مردم آن مناطق که میدانند حالا چه اتفاقاتی در شهرهایشان افتاده است. مردم بانه و برخی شهرها که میدانند که پیش از این روزی شش ساعت بیشتر آب نداشتند. اهالی سنندج که میدانند تا سه روز پیش قطاری در این مسیر سوت نزده بوده و حالا دیگر نه یک شکلات، که شیرینیها پخش میکنند و از ملامت هیچ فتنهگر وابستهای هم نمیترسند و شادی خود را پنهان نمیکنند.
من هم مانند دهها هزار نفری که در هر شهر کردستان به استقبال رئیسی آمدند، شادمانی خودم را پنهان نمیکنم و میگویم: سلام آقای رئیسجمهور! خدا قوت.
با کسانی زندگی میکنیم که ضربهی ندیده و نخورده دختری در مترو را، باور میکنند؛ اما جنایت ۷۵ ساله اسرائیل را نه!
هر چند فهمیدهاند، اما به خاطر مشکل با تو نمیخواهند بپذیرند! و میگویند باور ندارند. دنیای عجیبی است ...
#حمید_کثیری
〰〰〰〰〰〰
#قضاوت
♦️بازی دو کودک♦️
⚖ در زمان خلافت امیر المؤمنین- علیه السّلام- دو کودک سرگرم بازی بودند یکی از آنان چوبدستی تیز خود را پرتاب نموده دندان همبازی خود را شکست- ماجرا نزد حضرت امیر- علیه السّلام- مطرح گردید. کودک زننده گواه آورد که به هنگام پرتاب اعلام خطر کرده است. امام- علیه السّلام- قصاص را از او برداشت و فرمود: کسی که در موقع ورود خطر اعلام کند معذور است.
📚فروع کافی،کتاب الدیات،باب من لادیة له،حدیث7
═══════════════
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
پارت 311 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ خیالت راحت باشه ، حتما میام. تنهات نمیزارم. کجا میری؟ همین گوشه کنار
پارت 312
عشق بیرنگ ❤️❤️❤️
برای شب کلی استرس داشتم. نزدیکهای ساعت شش بود که شهره رفت و طبق روال تکراری هرروز مجید امد. و باربد را با خود برد .
روی کاناپه نشسته بودم و به شهره خیره ماندم شهره گفت
چی شده عاطفه؟
مجید یه کوه از غم شده، برای من مثل روز روشنه که حرفهای امیر راسته شهره . اصلا حالتهای مجید ببینی میفهمی که من اشتباه نمیکنم
خوب نتیجه حرفت چیه؟
بیا امشب نریم.
چرا؟
میترسم
از چی؟
از اینکه اگر یکی از اعضای خانوادش منو ببینند همینم که دارم از دست میدم
نمیدونم هرطور صلاحته ، خودت بشین فکرهاتو بکن ، اگر دوست داری همینطوری گولت بزنه و به کارهاش ادامه بده و توهم مثل یه بازنده بشینی و یه نصفه روز بچت باهات باشه .....
کلامش را بریدم و گفتم
تو دلم و خالی نکن
اگر اینطوری تو دلت خالی میشه، چه بهتر که بشه. مسخره بازی و تمومش کن دختر کم عقل، یکم به خودت بیا . الان ناراحته و غم داره چهار روز دیگه که مزه اون دختره بره زیر زبونش. میاد دستت و میگیره و پرتت میکنه خونه بابات توجیهشم این میشه که برو دنبال زندگیت.
مجید چنین ادمی نیست
چراهست، کسی که یه بار یه کاری و بکنه بازهم میکنه
مگه اون چیکار کرده که بازم بخواد بکنه؟ شهره اون مجبوره
تو خیلی احمق شدی عاطفه
من احمق نیستم من درکش میکنم
خاک برسرت کنند این درک کردن نیست. مامانش داره خونه مفت بهش میده، کار عالی بهش میده، با چهل سال سنش یه دختر پونزده ساله داره براش میگیرن. اونوقت تو منتظری که معجزه بشه
شاید همه اینها دروغ باشه
افرین، من میگم برو ببین خودتو مطمئن کن بعد تصمیم بگیر ، این یه فرصتیه که الان بدستت اومده اگر ازش استفاده نکنی از دستت میره عاطفه.
سکوت کردم چشمانم از حدقه بیرون زده بود و به شهره خیره ماندم شهره ادامه داد
سیم کارتتو از گوشیت در بیار روشنش کن، اگر دختره باهاشون بود ازش عکس بگیر و بهش بگو با این شرایط من نیستم. تو از کجا میدونی شاید با تهدید رفتن تو مجید هم جا زد و گفت من میرم زندان ، به هرحال عزیز خانم هم یه مادره دو سه ماه بچش زندان باشه بیخیال شه و رضایت بده. شماها مدام دارید از تهدید اون شونه خالی میکنید. هربار اون میگه زندان تو و مجید کوتاه میایید.
اگر مجید کوتاه نیومد چی؟
ازش دل بکن، درسته یه مدت برات سخته اما به هر حال فراموش میشه.
باربد چی؟
خدا بزرگه عاطفه، به اون بالایی توکل کن . الان هم ساعت نزدیک نه شد پاشو بریم.
بوستان پردیسان به اون بزرگی از کجا پیداشون کنیم؟
از ماشینهاشون. یه دور که دور پارک بزنیم پیداشون میکنیم.
میترسم خانوادش منو ببینن
اولا که نمیبینن، دوما هم ببینن به درک. اصلا بزار همه چی لو بره یکمم عزیز خانم حرص بخوره.
برخاستم و با ترس و تردید به دنبال شهره راهی شدم. تمام راه وجودم میلرزید. نزدیک پارک شدیم خوشبختانه پارک شلوغ بود و امکان دیده شدن ما کم بود. اتومبیل مجید و سعید و متین پشت به پشت هم پارک بود ضربان قلبم روی هزار رفت. شهره کمی دور تر را نشان دادو گفت
اونجا نشستند
نگاهی به جمع شلوغ انها انداختم شهره گفت میبینیش؟
از اینجا توی این تاریکی من چطوری تشخیص بدم کی هست و کی نیست؟
من پیاده نمیشم تو ماشین میشینم تو برو پشت درخت ها قایم شو نگاشون کن، اگر کنارشون بود ازش عکس بگیر و زود بیا
خوب بیا باهم بریم دیگه من میترسم
نه عاطفه من میمونم اگر دیدنت خواستیم فرار کنیم ماشین روشن باشه بهتره
باهزار شک و تردید پیاده شدم و تز ماشین شهره فاصله گرفتم نفسم تنگ شده بود پشت درختی پناه گرفتم
متین و سعید سرگرم کباب کردن جوجه بودند. مجید نشسته بود و بیتا هم روی پایش لمیده بود. نی نی لای لای باربد هم مقابل مجید بود. کمی انطرف تر مژگان و منیژه و همسرانشان هم نشسته بودند اما عزیز خانم کنارشان نبود.
با دیدن شخص ناشناسی با همان مشخصات معصومه علیاری نفسم سنگین شد نزد انها رفت و گویی بیتا را صدازد بیتا از روی پای مجید برخاست و نزد اورفت فرصت را غنیمت دانستم گوشی تلفنم را در اوردم و با دستان لرزانم قفلش را باز کردم استرس باعث شده بود منو های گوشی م را گم کنم بالاخره دوربین را روی حالت ضبط فیلم گذاشتم و سرگرم فیلمبرداری از بازی بیتا و او شدم. دستی شانه م را لمس کرد مثل برق گرفته ها تکانی خوردم گوشی از دستم افتاد سرم را چرخاندم با دیدن عزیز خانم هینی کشیدم و به او خیره ماندم انگار او هم از دیدن من جاخورده باشد با دهان نیمه باز و چشمان وزغ زده به من خیره ماند صورتش حالت درد گرفت دستش را روی قلبش گذاشت از اعماق وجودش ناله ایی کردو تعادلش را از دست دادو به من تکیه کرد ناخواسته او را هل دادم و او نقش بر زمین شد به طرف جمع انها چرخیدم متوجه حضور ما نبودند. نگاهی به عزیز خانم که روی زمین از درد میخزید انداختم سراسیمه گوشی م را برداشتم و دوان دوان از او فاصله گرفتم صدای پیرمردی امد که گفت
ای دختر چیکارش کردی،؟