eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
گل آب میخواهد!خاک می خواهد!برای طراوتش حال خوش میخواهد...! مهردخت🌸
🌊 دارم آن آتش به دل ڪز روے چندین پیرهن دود برخیزد،گرم بر سینه افشانے سپند 🖋 🍃
(ع): 🔷🍃قويترين فرد در ايجاد ارتباط كسى است كه با كسى كه از او بريده رابطه برقرار كند. إنّ أوْصَلَ النّاسِ مَن وَصَلَ مَن قَطَعَهُ. ميزان الحكمه جلد1 صفحه79
کلام طلایی 🌱
#پارت98 البته اینایی که میخوام بگم حرفهای مامانمه. در حقیقت شرط صمن عقده. اول این که حق طلاق با من
*راحیل* بلافاصله بعد از رفتنشان، صدای زنگ آیفن بلند شد. سعیده انگار پشت در منتظر ایستاده بود که بعد از رفتن مهمانها بیاید. وقتی وارد شد گفت: – خب چه خبر؟ شانه ایی بالا انداختم. –همون حرف هایی که قرار بود زده بشه، گفته شد.اگه بخوان زنگ میزنن دیگه. – فراریشون که ندادید؟ – بیا بریم آشپز خونه، هم اینارو بشورم (اشاره به پیش دستیها و فنجان ها کردم) هم برات تعریف کنم. وقتی از کنار کانتر آشپزخانه رد میشد، چشمش به سبد گل افتادـ –خوش سلیقه ام هستا. لبخندم را که دید، دنباله ی حرفش را گرفت. –البته با انتخاب تو قبلا این رو ثابت کرده. اسرا همان موقع وارد آشپزخانه شد. –وای سعیده، چه مادر باحالی داشت. از اون تیتیشا...کاش بودی می دیدی چه تیپی زده بود. مثل دخترای چهارده ساله، اگه بدونی چقدر باهم خندیدیم. اون قضیه که شما خرما گذاشته بودید جلوی خواستگار...اون رو براش تعریف کردم، خیلی خوشش امد. کلی خندید. سعیده با چشم های از حدقه درآمده گفت: –واقعا میگه راحیل؟ لبخند زدم. سعیده مشتی حواله‌ی بازوی اسرا کرد. –حالا بایدحتما از من مایه می‌ذاشتی؟ بعد دو به من پرسید. –خب نظرت در مورد مامانش چیه؟ –با یه جلسه که نمیشه نظر داد. ولی احساس کردم مثل مادر شوهرای دیگه نیست که با دیدن عروس آیند شون، ذوق می کنن و قربون صدقشون میرن، البته شاید اخلاقش همین جوریه و اهل قربون صدقه نیست. ولی وقتی از عروس بزرگش تعریف می کرد چشم هاش برق میزد، معلومه که رابطشون با هم خوبه. –إ ! پس کارت یه کم سخت شد با این مادر شوهر، البته مهم آرشه. بعد شالش را از سرش کشید. –ولی به نظرم مادر شوهر نقش مهمی تو زندگی عروس داره. درحال خشک کردن دست هایم مادر را دیدم که هنوز در فکر است و همانطور برای شام چیزی را تفت می‌دهد. کنارش ایستادم. ــ به چی فکر می کنید؟ نگاهم کرد. –به امتحانی که خدا برام قرارداده. خوب می دانستم منظورش وصلت با خانواده آرش است. ــ با بی خیالی گفتم: –اگر قسمت بشه خدا خودشم فکرای بقیه مسائلش رو کرده، بسپارید دست خودش. لبخند زد. –حالا دیگه حرف های خودم رو به خودم تحویل میدی؟ بعد از مکث کوتاهی گفت: – واقعا بعضی حرف‌ها وقتی پای عمل میاد سخته، گاهی خوب موندن سخت تر از خوب بودنه. به کابینت تکیه دادم. –آره، یه وقت هایی زندگی یه رویی بهت نشون میده که اونجا اگه بتونی درست رفتار کنی میشه خوب موندن. وگرنه تو شرایطی که همه چی سرجاشه که خوب بودن کار زیاد شاقی نیست. مادر همانطور که چند کدو سبز ها را سرخ می‌کرد سرش را تکان داد. –توکل به خدا.
دکتر علی کرمی: همه توی بدنهاشون سلول سرطانی تولید میشه اما...
🌊 آرامِ جانِ غمینم! نوری که در دل من روشن! بی من کجای جهانی تو؟ ما در جهان موازی؛ اکنون کنار همیم اما؛ حالا ببین تو کجایی و من در کدام حادثه بی‌تو... ✍🏼 🍃
✨﷽✨ ✅برخورد شنیدنی و بی نظیر امام علی(ع) با متخلف بیت المال... ✍ در دوران حکومت امام علی علیه السلام، به آن حضرت خبر رسید که "ابن هرمه" مأمور حکومتی ناظر بر بازار اهواز، مرتکب خیانتی شده است. امام علیه السلام پس از اطلاع، به فرماندار خود در اهواز چنین نوشت: «هنگامی که نامه مرا خواندی، ابن هرمه را از نظارت بازار برکنار دار و او را به مردم معرفی کن، و به زندانش بیفکن و آبرویش را بریز، و به همه بخشهای تابع اهواز بنویس که من ـ علی ـ چنین عقوبتی برای او معین کرده ام. مبادا در مجازات او غفلت یا کوتاهی کنی، که نزد خدا خوار می شوی، و من به زشت ترین صورت ممکن تو را از کار بر کنار می کنم و خدا آن روز را نیاورد. و چون روز جمعه رسید، او را از زندان درآور و ۳۵ تازیانه به او بزن و او را در بازار بگردان. و هر کس گواهی آورد که ابن هرمه از او چیزی گرفته است، او را با گواه قسم بده، و مبلغ را از مال ابن هرمه بردار و به صاحب آن بپرداز و دوباره او را خوار و سر افکنده و بی آبرو به زندان بازگردان، و پاهایش را در بند بگذار، و تنها برای نماز باز کن و فقط اگر کسی برایش خوراک یا نوشیدنی یا پوشاک یا زیر اندازی آورد به او برسان. شبها زندانیان را به فضای باز بیاور تا تفریح کنند، جز ابن هرمه! مگر بترسی که بمیرد، در این صورت او را نیز به حیاط زندان بیاور و اگر دیدی هنوز طاقت تازیانه خوردن دارد، پس از ۳۰ روز، ۳۵ تازیانه دیگر- علاوه بر ۳۵ تازیانه نخستین- به او بزن. و برای من بنویس که درباره بازار(و نظارت بر آن) چه کردی، و پس از این خائن، چه کسی را برگزیدی، در ضمن حقوق ابن هرمه خائن را نیز قطع کن». 📚 دعائم الاسلام. ج 2،ص۵۳۳-۵۳۲
5.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️حقایق بسیار عجیب و شنیده نشده از زندگی ژاپنی‌ها؛ دولت ژاپن سانسورچیه!
‏به لبم نام جواد است و کرم می‌بارد... میلاد ابن الرضا حضرت ‎ علیه السلام مبارک باد
🔴‏آسوشیتدپرس: در زمان حسن ایران از ترس افزایش تنش با غرب، برنامه فضایی خود را کند کرد. رئیس جمهور از ابتدای قدرت گرفتن این برنامه را از سر گرفت. 🔹چه ترس‌ها که ایران را عقب انداخت...
کلام طلایی 🌱
#پارت99 *راحیل* بلافاصله بعد از رفتنشان، صدای زنگ آیفن بلند شد. سعیده انگار پشت در منتظر ایستاده ب
سه روز از امدن آرش و مادرش گذشته بود. روزی که با هم کلاس داشتیم، دیر امد سر کلاس و زود رفت. چند بارهم در محوطه‌ و سالن دیدمش، ولی او یا سرش پایین بود، یا مسیرش را عوض می کرد که با من رو در رو نشود. ناراحت به نظر می‌رسید. فکر می کردم خیلی زود زنگ می زنند و قرار خواستگاری را می گذارند. شاید وقتی شرط و شروطی که برایش گذاشتم را به مادر و برادرش گفته قبول نکردند و آرش را هم وادار کردند کوتاه بیاید. با خودم گفتم تا آخر هفته صبر می کنم اگر باز هم حرفی نزد خودم به سراغش می‌روم. تصمیم گرفتم خودم را بیشتر مشغول کنم تا کمتر به این موضوع فکر کنم و همه چیز را به دست خدا بسپارم. به سوگند گفتم بعد از دانشگاه به خانه‌ی آنها می روم. تا ادامه‌ی کار خیاطی را انجام بدهیم. وقتی قضیه‌ی شرط و شروط را برای سوگند توضیح دادم، خیلی خوشش آمد. در مسیری که می رفتیم کوچه و خیابانها رنگ و بوی انتخابات گرفته بودند. در ودیوار پر بود از تصاویر کاندیداهای ریاست جمهوری. هر گروه تصاویر نامزد مورد تایید خودش را آویزان سر و گردن شهر کرده بود. درمیان آنها پوستر رئیس جمهور فعلی و رنگ بنفش پر رنگتر بود. شاید چهار سال کافی نبود برای ایجاد رونقی که گفته بود و حالا می خواست با شعار امنیت و آرامش و پیشرفت دوباره وعده وعیدهایش را تمدید کند. سوگند همانطور که به پوسترها نگاه می کرد اشاره ایی به پوستر رئیس جمهور فعلی کرد. –به نظرت دوباره انتخاب میشه؟ –بستگی داره مردم کدوم دغدغه شون مهم تر باشه. –خب تو هر قشری از جامعه دغدغه ها فرق داره، یکی فقط دغدغه ی نون داره، یکی دغدغه ی به خیال خودش آزادی. –گاهی اونی هم که دغدغه ی به اصطلاح آزادی داره با انتخاب بد، دغدغه اش به "نان" تبدیل میشه. تا غروب سرمان با سوگند گرم خیاطی بود. با شنیدن صدای گوشی‌ام، تماس را وصل کردم. سعیده بود. می‌خواست بپرسد خبری از آرش شده یانه. وقتی گفتم پیش سوگند هستم، گفت: –صبر کن میام دنبالت. کنارش که روی صندلی ماشین نشستم با دیدن عکس نامزد‌ مورد نظرش روی شیشه‌ی ماشینش و روبان بنفش پرسیدم: تبلیغ می کنی؟ –آره. از بیکاری خسته شدم، گفته شغل ایجاد می‌کنه، شاید با انتخاب دوباره اش یه فرجی شد. الانم واسه تبلیغات یه چندره غاز بهم دادن. –کاش بیشتر فکر کنی. سعیده پوفی کرد. –آدم تو این دوره زمونه نمی دونه رو حرف کی حساب کنه. اصلا معلوم نیست کی درست میگه کی غلط. چرا جای دور بریم اصلا همین آرش خان، همچین خودش رو واسه تو به آب و آتیش میزد من گفتم دیگه اگه خودش رو واست نکشه، حتما بهت نرسه دیگه تیمارستان رفتن رو شاخشه. دیدی؟ همین که دوتا شرط براش گذاشتی رفت پشت سرشم نگاه نکرد. باتعجب نگاهش کردم. –اینا چه ربطی به هم دارن؟ بعدشم در مورد آرش قضاوت نکن. ــ خب تو بگو ببینم واسه چی از وقتی شرط گذاشتی دیگه خبری ازشون نیست. حتی تو دانشگاهم که تحویلت نمی گیره. پس شک نکن یه کلکی تو کارشون بوده دیگه، بعد دیدن، نه، خانواده دختره زرنگ تر از این حرفها هستن. پوزخندی زدم. –خوبه حالا خودت اول از همه اصرار داشتی من جواب بله رو بدم. –همون دیگه، وقتی میگن چندتا عقل بهتر از یه عقل کار می کنه واسه اینه. مشورت واسه اینجور وقت ها خوبه دیگه. وقتی همگی نشستیم فکر کردیم نه حرف من شد نه حرف خاله نه حرف تو. خنده‌ام گرفت. – حرف هیچ کس نشد اونام کلا بی خیال شدن. سعیده هم خندید. اشاره ایی به پوستری که به شیشه‌ی ماشین چسبانده بود کردم. –تو با چند نفر در موردش مشورت کردی؟ –مشورت که نه، اون هنر پیشه هه بود خیلی قبولش داشتم. –خب؟ –ازش حمایت کرده، وقتی هنرپیشه ی به اون معروفی میگه بهش رای بدید کارش درسته دیگه، خب منم چون خیلی قبولش دارم کاری رو که گفته انجام میدم. –یه جوری میگی، انگار به هنرپیشه وحی میشه، اونم یه آدمه مثل من و تو. فقط شغلش طوریه که جلوی چشم دیگرانه. خودت میگی نمیدونم کی درست میگه. اونوقت از پشت لنز دوربین اونقدر شناخت از این هنرپیشه پیدا کردی که چشم بسته حرفش رو قبول می‌کنی؟ به آرومی گفت: –آخه یکی از دوستام هم می‌گفت، اکثر استاداشون این کاندیدا رو تایید کردن. می گفت، قول داده واسه خانما شغل ایجاد کنه. در دلم به سادگی سعیده افسوس خوردم. واقعا آزموده را آزمودن خطاست.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چرا ما آرایش نمیکنیم بریم کتاب بخونیم؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ میدونستی مغز رو هم میشه آرایش کرد؟