eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
#پارت124 *راحیل* وقتی از دایی پرسیدم چه می خواهد به آرش بگوید، پیشانی‌ام را بوسید و به شوخی گفت:
*آرش* در مسیر گل فروشی بودیم، قبلا سبدگل را سفارش داده بودم. فقط باید می رفتم و تحویل می گرفتم. مادر کنارم نشسته بود و مدام سفارش می کرد که یک وقت اگر کیارش حرفی زد که خوشم نیامد، صبور باشم و چیزی نگویم که باعث ناراحتی‌اش شود. کلا مادر کیارش را خیلی دوست داشت، تبعیضش بین من و کیارش کاملا مشخص بود. ولی من سعی می کردم زیاد حساس نباشم. از دیروز پیام راحیل در مورد مهریه ذهنم را آنقدر مشغول کرده بود که حرف های مادر را یکی در میان می‌شنیدم. نگران بودم حرفی از مهریه‌ایی که راحیل خواسته، بشود و کیارش به مسخره بگیرد و حرفی بزند که باعث اوقات تلخی شود. تصمیم گرفتم داخل گل فروشی به راحیل زنگ بزنم و توضیحی برایش بدهم. بعد از این که گل را گرفتم در سالن گل فروشی که خیلی بزرگ و شیک بود ایستادم و شماره اش را گرفتم. الو... ــ سلام راحیل. با تردید جواب داد. –سلام، طوری شده؟ با مِنو مِن گفتم: – نه، فقط خواستم ازت یه خواهشی کنم. ــ بفرمایید. ــ خواستم بگم، اون مهریه‌ایی که گفتی قبول، ولی امروز ازش حرفی نزن. هر وقت خواستیم تو محضر عقدکنیم، می گیم می نویسن تو دفتر. الانم برادرم هر چی در مورد مهریه گفتند قبول کنید. برادرم می گفت: اگه اینا واقعا مذهبی هستن با پنج تا سکه ی ما نباید مخالفتی کنند. جدی گفت: – اما من نمی خوام سکه تو مهریه‌ام باشه. با التماس گفتم: – باشه، خوب بعدا می تونی ببخشی، فقط الان به خانوادتون هم بگید، حرفی در مورد اون مهریه‌ی مد نظر خودتون نزنن. من بهتون قول میدم، بعدا همون چیزی که شما می خواهید بشه. با شک گفت: – باشه حالا من به داییم میگم ولی دیگه تصمیم با خودشونه. هر چی خواهش داشتم در صدایم ریختم. –ببین راحیل، من به روح بابام قسم می خورم بعد از عقدمون مهریه رو هر چی تو می خوای همون رو انجام بدم. من درحال حاضر همین یه ماشین رو دارم، اصلا فردا به نامت می کنمش، فقط شماها امروز چیزی نگید که مشکلی پیش بیاد، تا همه چی به خیر بگذره. در مورد جشن عروسی هم اگر گفت به سبک شما نگیریم، موافقت کنید، اگه شما بخواهید من بعدا راضیش می کنم کوتا بیاد، قول میدم راحیل. معترض گفت: – دنیا برعکس شده، یعنی ما هیچیم نمی خواهیم بازم باید... حرفش را بریدم. – راحیل... خواهش می کنم. خودت که می دونی کیارش دنبال بهانس، اگرم اونجا حرفی زد، شما به دل نگیرید. سکوت کرد و حرفی نزدوادامه دادم: – من الان تو گل فروشی هستم تا نیم ساعت دیگه می رسیم. فقط گفت: –کسی اصلا حرف ماشین و این چیز هارو زد؟ ــ نه منظورم به داییتون بود که براشون توضیح بدید. البته دیروز خودم کمی در مورد کیارش براشون گفتم. انگار کسی امده بود کنارش و نمی خواست بحث را کش بدهد. –بله، بله، تشریف بیارید. –تا نیم ساعت دیگه اونجاییم. بی تفاوت گفت: – انشاالله و قطع کرد. ناراحت شده بود، ولی باید می گفتم، تا آمادگی داشته باشند. کیارش بدش نمی‌آمد که کلا مراسم به هم بخورد، برای همین می گفت: –مامان من میگم پنج تا سکه مهریه ببینیم عکس العملشون چیه، شما یه وقت حرفی نزنیدا، بعد با گوشه‌ی چشمش به من نگاه می کرد، تا عکس العملم را بداند. من هم که از تصمیم راحیل خبر داشتم، بی تفاوت بودم. وقتی مقابل منزلشان رسیدیم، کمی منتظر ماندیم تا عمو و عمه و خاله هایم هم بیایند. همین که خواستیم وارد خانه‌شان شویم، من سبد گل را برداشتم و کیارش هم جعبه ی شیرینی ها را، مژگان‌هم هدیه ها را، مادر یک روسری و شال هم برای راحیل خریده بود. همانطور که هدیه ها را در دست مژگان چک می کردم، نگاهم به تیپش افتاد و با اخم براندازش کردم. وقتی اخم مرا دید پرسید: – چیه؟ پوفی کردم. – نمیشد حالا امروز یه تیپ جمع و جورتر می زدی؟ نگاهی به لباس‌هایش انداخت. – قشنگ نیست؟ کیارش خودش را وسط انداخت و گفت: خیلی هم قشنگه، خودم گفتم اینجوری بپوشه. خنده‌ی عصبی کردم و رو به کیارش گفتم: – یه وامی چیزی بگیر، چند تا دکمه واسه این مانتوهای مژگان خانم بخر. شنیدم جدیدا خیلی گرون شده. کیارش پوزخند زد. –چیه، می خوای خانوادت رو جور دیگه نشون بدی؟ خودت باش داداش. نگاه غضبناکی به بیچاره مژگان انداختم. – الان تو خودتی؟ تا دیروز که در این حد فجیح لباس نمی پوشیدی... امروز خودت شدی؟ یا تا دیروز یکی دیگه بودی؟ کیارش عصبی خواست حرفی بزند که عمو دستش را گذاشت پشت کمر کیارش و با ملایمت به جلو هلش داد و گفت: – همه معطل شما هستن.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
داروی هر درد ما از دم تـــــو می‌رسد حک شده رو سینه یا باب حوائج مدد شهادت باب الحوائج موسی بن جعفر علیه السلام تسلیت 🏴 🖤 تسلیت یا امام رضا(ع) 🖤 آجرک الله یا صاحب الزمان
✨زيارتنامه امام موسی کاظم(ع) 📝آیت الله مشکینی(ره): مبادا روز شهادت یا ولادت امامی بگذرد و شما آن امام را زیارت نکنید. 🏴اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ولِىَّ اللهِ وَابْنَ وَلِيِّهِ 💎اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ياحُجَّةَ اللهِ وَابْنَ حُجَّتِهِ 🖤اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ياصَفِىَّ اللهِ وَابْنَ صَفِيِّهِ 💎اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَمينَ اللهِ وَابْنَ اَمينِهِ 🏴اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يانُورَاللهِ فى ظُلُماتِ الْأَرْضِ 💎اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اِمامَ الْهُدى 🖤اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلَمَ الدّينِ وَالتُّقى 💎اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خازِنَ عِلْمِ النَّبِيّينَ 🏴اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خازِنَ عِلْمِ الْمُرْسَلينَ 💎اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نآئِبَ الْأَوْصِيآءِ السَّابِقينَ 🖤اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَعْدِنَ الْوَحْىِ الْمُبينِ 💎اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا صاحِبَ الْعِلْمِ الْيَقينِ 🏴اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْبَةَ عِلْمِ الْمُرْسَلينَ 💎اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْأِمامُ الصَّالِحُ مرسل 🖤اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْأِمامُ الزَّاهِدُ 💎اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْأِمامُ الْعابِدُ 🏴اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْأِمامُ السَّيِّدُ الرَّشيدُ 💎اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمَقْتُولُ الشَّهيدُ 🖤اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَابْنَ وَصِيِّهِ 💎اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَوْلاىَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ 🖤اَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْبَلَّغْتَ عَنِ اللهِ ماحَمَّلَكَ 💎وَحَفِظْتَ مَا اسْتَوْدَعَكَ 🏴وَحَلَّلْتَ حَلالَ اللهِ، وَحَرَّمْتَ حَرامَ اللهِ 💎وَاَقَمْتَ اَحْكامَ اللهِ، وَتَلَوْتَ كِتابَ اللهِ 🖤َوصَبَرْتَ عَلَى الْأَذى فى جَنْبِ اللهِ 💎وَجاهَدْتَ فِى اللهِ حَقَّ جِهادِهِ 🏴حَتّى اَتيكَ الْيَقينُ... ┄┅┅٭❅💠❅٭┅┅┄
🏴 زندانی که امام موسی کاظم(ع) در اون بودن ، مطامیر بوده. مطامیر جائیه که غله نگه میداشتن ظلمات محض بوده... خب...حالا هم سطح زمینه؟ نه مثلا ۳۰متر زیر زمین...یه گودال پر از پله بوده که تا ۲۰متریش، پله بوده...ده متر اخرش پله نبوده نردبون میذاشتن زندونی رو منتقل میکردن داخل سیاه چال، بعد نردبون رو بر میداشتن که نتونه بیاد بالا😭 فقط همین؟ نه ته این سیاه چال، مطامیر بوده ، که مثل یه خمره بوده که تهش فراخ بوده و بالاش تنگ نه میتونستن بخوابن، نه وایسن😭 چند سااال... همین؟؟؟ نه😭 امام رو، ته اون سیاه چال زندونی کردن در حالیکه غل و زنجیرِ جامعه به دست و پاشون بوده😭 دستور داده بودن که این غل و زنجیر رو، جوش بدن که باز نشه😭 خدایا عجب صبری داری که با بهترین و محبوب ترین بندگانت اینجوری رفتار میکردن کاظمین هوا گرمه طی چند سال، این غل و زنجیر، به بدن امام.... السلامُ علی مُعَذّب فی قَعرِ السُّجون... سلام خدا بر اون کسی که در ته زندان ها، عذابش میکردن... ادامه ی سلام اومده ذِي السَّاقِ الْمَرْضُوضِ بِحَلَقِ الْقُيُود (ع)
(علیه السلام) هـر که برادرش را در کاری ناپسنـد ببینـد و بتوانـد او را از آن باز دارد و چنین نکنـد، به او خیانـت کرده اسـت. 📚الامالی‌صدوق، ص۳۴۳ 🏴 علیـه السـلام تسلیـت باد .
این حرف درگوشیه.mp3
10.11M
حتما گوش کنید ، که درجریان است. با فوت عالمان و بزرگان (همچون آیت الله بهجت ها) ، شیاطین و اجنه هجمه سنگینی وارد میکنن و وادی سختی است. حتما @asreagahee 🤲 ـــــــــــــــــــــــــــــ راه مصونیت از شبهه‌های اینیستاگرامی و مجازی
5.57M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸اعمـــال قـبل خــواب🌸 حدیثی پربار و زیبا از رسول اکرم ص🌹 🔸️آیت الله مجتهدی تهرانی ره: تا به حال حدیثی به این پرباری یادم نمیاد.
💥 ثبت نام در دوره همسرداری مومنانه در بهمن ماه 1402 💥 بزرگترین و موثرترین کلاس آموزشی در کشور با بیش از 45 هزار دانشجو و ده ها هزار تجربه موفق و لذت بخش😍💕 🌷آموزش مهارت های خودشناسی، تقویت اعتماد به نفس، افزایش ایمان و قدرت روحی، رابطه عاشقانه با همسر و رابطه عارفانه با خداوند مهربان و.... ✅🎁 این دوره با استقبال بی نظیر خانم ها در سراسر کشور مواجه شده و تا بحال هزاران نتیجه عالی ازش به دست اومده. شما هم میتونید از این فرصت فوق العاده استفاده کنید 😊 تجربه های ناااااب کلاس به صورت رایگان👇🏼👇🏼👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/892535157Cc6bb3bfaec 🔶 برای ثبت نام کلمه "همسرداری" را در پیامرسان ایتا به آی دی زیر ارسال فرمایید:👇🏼👇🏼 @admin_hamsardari
کلام طلایی 🌱
#پارت125 *آرش* در مسیر گل فروشی بودیم، قبلا سبدگل را سفارش داده بودم. فقط باید می رفتم و تحویل م
حمل سبد گل به خاطر بزرگی‌اش سختم بود، گذاشتمش روی کانتر و نفس راحتی کشیدم. در آن شلوغی و خوش و بش که صدا به صدا نمی رسید، صدای راحیل برایم آرامش بخش ترین صدا بود که گفت: – خسته نباشید. چرخیدم طرفش و با دیدنش لبخندی روی لبم امد. –ممنون. نگاهی به سبد گل انداخت و بالبخند گفت: – چقدر باسلیقه اید، واقعا قشنگه. نگاهم رابه چشم هایش کوک زدم. امروز زیباتر از همیشه شده بود.گفتم: –با سلیقه بودم که الان اینجام دیگه. چشمی به اطراف چرخاند و من از رنگ به رنگ شدنش فهمیدم که چقدر معذب است. لبخندی زدم و با اجازه‌ایی گفتم و به طرف سالن رفتم. بعد از دست دادن با آقایان، کنار کیارش نشستم. بعد از پذیرایی و حرف،های پیش پاافتاده. عموهای راحیل شروع کردند به سوال و جواب کردنم در مورد کار و تحصیلاتم. البته روز قبلش هم توسط دایی راحیل بازجویی مفصلی شده بودم. همان دیروز متوجه شدم که دایی‌اش چقدر در مورد من تحقیق و بررسی کرده و حتی آمار دوست دخترایی که قبلا داشتم را هم درآورده بود. بعد هم گفت من با دیروزت کار ندارم مهم اینه که امروز چطور هستی. فکر می‌کنم خانوادگی مامور" سی،آی،ای" یا زیر مجموعش بودند. یکی از عموهایش سوال هایی می پرسید، که انگار می خواست من را استخدام کند. نمی‌دانم چرا سابقه‌ی کارمن برایش مهم شده بود. بقیه هم، چنان در سکوت گوش می کردند که انگار اینجا کلاس درس است و من هم در حال درس پس دادن. تازه احساس کردم یکی هم انتهای سالن در حال نت برداری است. شاید هم از استرس زیاد توهم زده بودم. همه چیز را می توانستم تحمل کنم، الا این نگاههای کیارش. جوری نگاه می کرد که گمان می‌کردی خودش این مراحل را نگذرانده و از شکم مادرش داماد دنیا امده بود. بالاخره سوال جواب ها تمام شد و بحث مهریه پیش امد، البته آنها چیزی نگفتند، کیارش خان بحث را پیش کشید و عموی راحیل هم گفت: – مهریه رو داماد تعیین می کنه، دیگه خودتون باید بفرمایید. وقتی کیارش پنج سکه ی کذایی را مطرح کرد، جوری به عموها و دایی راحیل نگاه کرد که انگار انتظار داشت بلند شوند و یقه اش را بگیرند. آنها خیلی خونسرد بودند. بعد از کمی سکوت دایی راحیل با لبخند گفت: –مهریه هدیه‌ی خداونده به زنِ، که این هدیه رو گردن مرد گذاشته و، هرمردی بسته به وسعش خودش تعیین اندازه اش رو می کنه. کیارش احساس ضایع شدن کرد و فوری توپ را در زمین من انداخت و من ‌هم به عهده ی بزرگتر ها گذاشتم. **** راحیل ** از این بحث مهریه خسته شدم و به سعیده اشاره کردم که داخل اتاق برویم. به خاطر کمبود جا، دو ردیف صندلی چیده بودیم و من و سعیده ردیف آخر نشسته بودیم. سعیده در اتاق را بست و با هیجان گفت: –وای راحیل، عجب جاری داریا خدا به دادت برسه. –مگه چشه؟ سرش را پایین انداخت. – یه جوری اخم می کنی آدم می ترسه حرف بزنه. هیچی بابا فقط خیلی تابلوئه. –اینارو ولش کن. آرش رو دیدی چقدر خوش تیپ شده بود؟ ــ چه سبد گل خوشگلی هم گرفته. ــ بیچاره چه عرقی می ریخت عمو اینا سوال پیچش کرده بودن. بعد از حدود نیم ساعت با صدای صلوات اسرا وارد اتاق شد. – عروس خانم میگن بیا می خوان صیغه ی محرمیت رو بخونن. باتعجب گفتم: –به این سرعت؟ سعیده خندید. –می‌خواستی تا شب طول بکشه؟ پس بحث مهریه چی شد اسرا؟ –شد چهارده تا سکه به اضافه‌ی درخواست معنوی عروس خانم. سعیده اشاره به من گفت: – بیا بریم دیگه. لبم را گاز گرفتم. –وای روم نمیشه سعیده. سعیده فکری کرد و گفت: –صبر کن مامانم رو بگم بیاد. بعد از چند دقیقه خاله امد و دستم را گرفت و با کل کشیدن من را کنار آرش نشاند. یکی از دوستان دایی که روحانی بود صیغه ی محرمیت رابینمان جاری کرد. آنقدر استرس داشتم که وقتی آرش انگشتر نشان را دستم می کرد متوجه ی لرزش دستهایم شد و پرسید: –حالت خوبه؟ با سر جواب مثبت دادم. بعد از کل کشیدن و صلوات فرستادن. اسرا برایمان اسفند دود کرد و خاله با شیرینیهایی که خانواده آرش آورده بودند از مهمان ها پذیرایی کرد. چیزی به غروب نمانده بود که همه خداحافظی کردند و رفتند. اصرار مادر برای ماندن دایی و خاله کار ساز نشد و همه رفتند. سعیده موقع خداحافظی نگاهی به آرش انداخت و زیر گوش من گفت: –حالا مگه این میره. لبم را گاز گرفتم. آرش هم که متوجه ما شده بود، با اخم شیرینی نگاهمان می کرد. خانواده آرش جلوتر از همه رفتند. ولی آرش نرفت.
اگر بگوییم حب خدا محبت‌های دیگر را از بین می‌برد درست است. اما درست تر آن است که محبت‌های دیگر در سایه‌ی حب خدا جان می‌گیرند و روح پیدا می‌کنند و انسان سراسر رحمت و محبت می‌شود و فاش بگویم، هیچ کس جز آن که دل به خدا سپرده است رسم دوست داشتن نمی‌داند.