کلام طلایی 🌱
#پارت149 دوسه روزی بود که کیارش به مسافرت رفته بود. آرش مدام اصرار می کرد که به خانهشان بروم و بم
#پارت150
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. گلها را به بینیام نزدیک کردم و بو کشیدم، آرش نیم نگاهی به من انداخت وگفت:
– چرا با خودت آوردیشون؟
–چون تو برام خریدی. می ترسم تا برگردم عمرشون تموم شده بشه می خوام جلوی چشمم باشن. میزارم تو اتاقت.
– اتاقم که فعلا اشغاله.
اخم کردم.
– پس ما کجا میریم؟
ــ اتاق مامان.
می دونستم که مژگان اتاق آرش را اشغال کرده و دلم نمی خواست به اتاق مادر آرش بروم. پرسیدم:
–پس این چند شب کجا خوابیدی؟
ــ توی سالن.
اصلا دلم نمی خواست مژگان در اتاق آرش بماند. باید کاری می کردم.
چند دقیقه به سکوت گذشت و من در افکار خودم غرق بودم. در ذهنم چند راه را حلاجی می کردم تا ببینم کدام بهتر به نتیجه می رسد.
آرش سکوت را شکست.
–ناراحت شدی؟
بالاخره یکی از راهها را انتخاب کردم و گفتم:
–آرش.
ــ جانم.
ــ میشه یه خواهشی ازت کنم؟
ــ تو جون بخواه،
ــ من رو برگردون خونمون. چشمهایش گرد شدند.
–چرا؟
ــ من نمی تونم توی اتاق مامانت باشم، سختمه، اصلا راحت نیستم.
–چرا؟ اونجا هم قشنگ تره هم بزرگتره.
ــ می دونم.
موشکافانه نگاهم کرد.
–پس موضوع چیه؟
دوباره سکوت کردم. باید حرفی می زدم که نه سیخ بسوزد، نه کباب.بنابراین گفتم:
– معذبم، بعدشم دلم میخواد توی اتاق همسرم بخوابم. روی تختش، روی بالشتش، برای مژگان چه فرقی می کنه، خب بره اون یکی اتاق، ولی برای من خیلی فرق میکنه.
–پس باید خودت بهش بگی، یه جوری بگو ناراحت نشه.
با عصبانیت گفتم:
– فکر نمی کنی زیادی داری ملاحظه اش رو می کنی؟
ــ آخه اون حاملس، خونهی ما مهمونه، کیارش اون رو به من...
حرفش را بریدم.
– من رو ببر خونمون.
به رو برو چشم دوخت.
–باشه خودم بهش می گم. فکر می کردم بیشتر از این ها گذشت داشته باشی.
حرفش عصبیام کرد.
–موضوع گذشت نیست، موضوع اینه که کار اشتباه، اشتباهه.
بعد از چند لحظه سکوت آرام گفت:
–راحیل جان، من می دونم اون رفتاهاش اصلا درست نیست. اون خودشم می دونه، ولی الان وقتش نیست که بهش بگم.
بعد آب دهانش را قورت داد.
–یه چیزی بهت بگم، بین خودمون میمونه؟
با سر تایید کردم.
ــ اون الان منتظره من یا تو حرفی بهش بزنیم قهر کنه بره، بعد به کیارش بگه دیدی داداشت از وقتی زن گرفته چقدر عوض شده، صدتا هم بزاره روش تحویل کیارش بده و تو رو مقصر رفتارهای من جلوه بده. کیارشم بیاد بگه نتونستی یه هفته دندون رو جیگر بزاری و مواظب زن و بچهی من باشی و اونوقت با تو هم دشمن تر بشه. اینجوری من خیلی شرمنده داداشم میشم، کیارش برام خیلی مهمه، وقتی ازم چیزی می خواد هر طور شده باید انجامش بدم. بعد از فوت بابا، کیارش خیلی کمکم کرد و پشتم بود، تنها جایی که مخالفت کرد ازدواجم بود، که اونم کوتاه امد که این برام خیلی ارزش داره. ما خانواده کوچیکی هستیم، به جز کیارش کسی رو ندارم. نزار بینمون شکرآب بشه. نمی خوام بهانه دستشون بدم تا عروسی کنیم و بریم سر خونه زندگیمون، اونوقت دیگه خیالم راحت میشه.
اولش از حرف هایش ناراحت شدم. یعنی برادرش از من هم برایش مهم تراست...ولی وقتی حرف هایش را سبک سنگین کردم و خوب بهشان فکر کردم، دیدم اگر حسادت و احساساتم را کنار بگذارم و منطقی فکر کنم، آرش درست میگوید. بخصوص که خودش هم کارهای مژگان را تایید نمیکرد. درسته که من نامزدش هستم، ولی خانواده هم خیلی مهم هستند، و آرش میخواهد با سیاست خودش بین این دوتا را مدیریت کند و مثل آدم های ناپخته عشقش را نمیگیرد بقیه را رها کند.
–پیاده شو. نگاهی به اطراف انداختم، رسیده بودیم. یعنی اینقدر غرق فکر بودم که متوجه نشدم؟
آرش از صندلی عقب ساکم را برداشت.
–با همه ی حرفهایی که زدم، اگر تو بخوای حاضرم برم با مژگان حرف بزنم، با این که می دونم عواقب خوبی نخواهد داشت.
سرم پایین بود.
وارد آسانسور شدیم، با انگشت سبابه ی خم شده اش چانه ام را بالا داد.
–نگام کن...عاشق این تکه کلامش بودم. نگاهش کردم و آرامش و محبتی که در چشم هایش بود باعث شد تمام ناراحتیهایم فراموش شود. لبخندی زدم و گفتم:
–میریم اتاق مامانت.
چشم هایش خندیدند. سرش را به طرفم خم کرد و لبهاش را نزدیک صورتم آورد، همان لحظه در آسانسور باز شد. سرش را عقب کشید و گفت:
– ممنونم راحیل.
13.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقایون متعهد، شما نقش بزرگی در نجات دختران و زنان جامعه دارید...
نظرتان را در شکلهای مختلف به گوش خانوم ها و دختر خانوم ها برسانید.
دوره تربیتی فرهنگ پوشش و حیا را طرح کنید و زنان و دختران را خطاب قرار دهید.
کلام طلایی 🌱
#پارت150 سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. گلها را به بینیام نزدیک کردم و بو کشیدم، آرش نیم نگاهی به
#پارت151
آرش دست مادرش را بوسید و به شوخی گفت:
–مامان جان برای چند روز از اتاقت خداحافظی کن، اشغال گرها امدند.
مادرش بی توجه به حرف آرش گفت:
–چقدر دیر امدی، یه کم خرید دارم زودتر برو انجامشون بده.
آرش دستش را روی چشمش گذاشت و گفت:
–رو چششمم ننه.
مادرش چهره اش را مشمئز کردو گفت:
–ننه خودتی.
آرش همانطور که میخندید و ساکم را به طرف اتاق مادرش میبرد با سر به من اشاره کرد که دنبالش بروم. مژگان از اتاق آرش بیرون امد و با دیدن آرش لبخندی بر لبش نشست.
–چطوری آرش؟
من با دیدن لباسی که پوشیده بود یکه خوردم، یک تاپ و شلوار، تنش بود.
آرش آرام جواب سلامش را داد و داخل اتاق شد.
سعی کردم لبخند بزنم و به روی خودم نیاورم.
وارد اتاق شدم و به آرش گفتم:
–میخوای بری خرید منم باهات میام.
همانطور که مات زده گوشیاش را نگاه میکرد گفت:
ــ میشه تنها برم؟
انتظار این حرف را نداشتم.
ــ چرا؟
ــ آخه یه کاری دارم باید انجامش بدم، نمیشه توام بیای.
با این که حرفهایش برایم گنگ بود ولی چیزی نگفتم.
بعد از این که آرش از اتاق بیرون رفت، صدای ذوق و شوق مژگان میآمد که به آرش می گفت:
ــ یه کم از این کارها به برادرتم یاد بده، خدا شانس بده این همه گل، حالا چرا پرتش کرده اینجا؟
سکوت شد و چند لحظه بعد صدای در ورودی امد، فهمیدم که آرش رفت.
یادم افتاد که گلها را داخل گلدان نگذاشتهام.
تا خواستم از اتاق بیرون بروم صدای پیامک گوشیام بلند شد. برگشتم.
پیام را باز کردم یک فرد ناشناس عکسی برایم فرستاده بود. خواستم حذفش کنم که دیدم پیام دیگری آمد.
ــ عکس رو باز کن تا نامزدت رو بهتر بشناسی.
با خواندن پیام انگار استرس را در تمام وجودم تزریق کردند. با دست های لرزان عکس را دانلود کردم.
خدای من باورم نمیشد، آرش بود، کنار یک دختر، انگار در یک رستوران بودند. آرش روی صندلی دست به سینه نشسته بود. آن دختر هم پشت صندلی ایستاده بود و سرش را کمی خم کرده بود و کنار سر آرش نگه داشته بود.
آرش لبخند کم جانی بر لب داشت، ولی دخترک می خندید.
پروفایلش را چک کردم همین دختر داخل عکس بود. عکسش با یک تاپ و آرایش غلیظ روی پروفایلش بود.
با دست های لرزانم صفحهی گوشیام را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.
فکر های جور واجور با بی رحمی تمام به ذهنم هجوم آورده بودند. ولی باید با آنها مبارزه می کردم. چشم هایم را بستم و شروع کردم به نفسهای آرام و عمیق کشیدن. بارها و بارها این کار را تکرار کردم تا این که آرام شدم. دیگر دستهایم نمی لرزید. با صدای در، چشم هایم را باز کردم.
مژگان بود، با لبخند پهنی گفت:
ــ اجازه هست من چندتا از این گلهارو بزارم توی اتاقم؟ من عاشق گل مریمم.
نمی دانم در صورتم چه دید که جلو آمد و دستم را گرفت.
ــ حالت خوبه؟
بلند شدم نشستم.
ــ خوبم، ممنون.
ــ دستهات چرا اینقدر سرده؟ نکنه فشارت افتاده؟ بدون این که منتظر جواب من باشد، ادامه داد:
ــ از بس که هیچی نمی خوری که هیکلت خراب نشه، حالا که دیگه خرت از پل گذشته، بخور دیگه.
سرد نگاهش کردم. اصلا حوصلهی حرف زدن نداشتم.
بلند شد.
ــ میخوای چیزی برات بیارم؟
ــ نه کمی بخوابم خوب میشم.
او رفت و من دوباره دراز کشیدم و باز فکرهای مزاحم. چرا آرش نخواست همراهش بروم؟ چه کار داشت که گفت باید تنها باشم؟
"باید فکر کنم" کسی که این عکس را فرستاده حتما خواسته به آرش ضربه بزند یا بین ما اختلاف بیندازد. وگرنه دلش که برای من نسوخته. پس بهترین کار این است که فعلا به روی آرش نیاورم.
گوشی را برداشتم و فرد ناشناس را مسدودش کردم.
اصلا از کجا معلوم این عکس مال الانه؟
باید خودم را مشغول کنم. به آشپز خانه رفتم تا به مادرشوهرم کمک کنم.
گلها درون گلدان روی کانتر بودند. با دیدنشان یاد آن عکس افتادم. یعنی برای او هم گل می خرید؟ ولی زود فکرم را پس زدم و رو به مادر شوهرم گفتم:
ــ دستتون درد نکنه، گلها رو گذاشتید توی گلدون.
همانطور که برنج پاک می کرد گفت:
–کار مژگانه.
مژگان روی کاناپه نشسته بود و در حال میوه خوردن بود.
ــ دیدم تو اونقدر بی ذوقی انداختیشون اینجا، گفتم حیفه خراب میشن. چند تا شونم بردم تو اتاقم.
به گفتن یک ممنون بی حال اکتفا کردم و شروع به سالاد درست کردن کردم.
#بهقلملیلافتحیپور
۩ * ۩ * ۩ * ۩ * ۩
۩ کلمات فرج ۩
🌟امیرالمؤمنین علیه السّلام نقل می کند که رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود:
آیا می خواهی «کلمات فرج» را به تو بیاموزم که هرگاه بخوانی، خداوند تو را بیامرزد؟
آن کلمات چنین است:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْحَلِيمُ الْكَرِيمُ، لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْعَلِيُ الْعَظِيمُ، سُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ، وَ رَبِّ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ، وَ مَا فِيهِنَّ وَ مَا بَيْنَهُنَّ وَ مَا تَحْتَهُنَّ، وَ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين»
📚عوالي اللئالي، ج1، ص104
7.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واسه این عشق میشه جنگید
اگر گریه هام امون داد
اجرای زیبای غلامرضا صنعتگر درباره رهبر انقلاب
13.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقایون متعهد، شما نقش بزرگی در نجات دختران و زنان جامعه دارید...
نظرتان را در شکلهای مختلف به گوش خانوم ها و دختر خانوم ها برسانید.
دوره تربیتی فرهنگ پوشش و حیا را طرح کنید و زنان و دختران را خطاب قرار دهید.